یک مرد کوچک

اولین بار تقریبا ده روز پیش توی ماشین نزدیک خونه مامانم اینها شروع به گریه کرد که من میخوام خونه خودم باشم... همون دری وری های همیشگی رو براش گفتم که مامان میره سر کار و زود برمیگرده و تو رو میبره پارک و ...
چشمهاش پر اشک بود. سرش رو خم کرد و یواشکی اشکش رو پاک کرد. تا وقتی ازش جدا شدم بغض داشت ولی یک قطره هم گریه نکرد.... جیگرم کباب شد.

امروز هم وقتی میخواستم از ش جدا بشم باز همین طور چشمهاش خیس بود اما چیزی نمیگفت. دلم میخواست مثل قدیم گریه میکرد و نق مید اما این جور مظلومانه تحمل نمیکرد.... میدونم الان داره با خواهرم بازی میکنه و حال میکنه و میدونم که عصر هم برای بردنش از اونجا باید کلی قول و وعده بهش بدم ولی این پذیرفتن و کنار اومدنش داره آتیشم میزنه...

پسرم بزرگ شده... مرد شده، یک مرد کوچک

/ 5 نظر / 11 بازدید
مامان خورشيد

اوايل كه خورشيد رو مهد مي ذاشتم و مي ديدم بعضي بچه ها چقدر سخت از ماماناشون جدا مي شن كلي غصه مي خوردم و البته تو دلم مي گفتم باز خدا رو شكر كه خورشيد راحت ازم جدا ميشه. اما الان همون بچه ها رو مي بينم كه چقدر راحت صبح ها ميان تو و سرحالن. منظورم اينه كه بعضي بچه ها سريعتر با شرايط كنار ميان و بعضي يكم طول ميكشه و بعضي هم اصلا نمي پذيرن و هميشه تحمل مي كنن. اين مهمه كه ياد بگيرن هميشه همه چيز نمي تونه باب ميل اونا باشه. آرزو مي كنم عزيزترين شما زود تر با اين مسئله كنار بياد.

مرجان

این عکسالعملهای بزرگانه آتیشمون میزنه چون دوست نداریم بچه هامون زود بزرگ بشن, برای خودشونه که میخواهیم سالها در عالم کودکی و بهانه گیری و بی پروا گریه سر دادن بمونن

مریم ( مامان نیما )

قربونش برممممم جیگر منم برا این کارش کباب شد [ناراحت] ماشااله به اینهمه خویشتنداریش....[ماچ]

مونا

از اول خرداد دخترکمون رو گذاشتیم مهد هر روز صبح که با نق نق از خواب بیدار میشه و تا در مهد میگه نرو اداره بیا با من مهدکودک و بغض میکنه . من هم این حال تو رو تجربه کردم خیلی سخته اما ما تحمل میکنیم خدا کنه اونا هم زود عادت کنند[لبخند]

مرجان

فقط یه مامان ... یه مادر میفهمه که چی میگی!