مهمانی کوچک ما

با پسرک رفته بودیم کلاس اسکیت، بعد از کلاس رفتیم جلوی بوفه تا شاید هوس کنه و چیزی بخوره (آخه بچه ما حتی شکلات و بستنی هم نمیخوره، در این حد اشتها داره:))

 

تازگی ها دوست داره خودش خرید کنه. پول رو از من گرفت و  روی نوک پا وایستاد تا قدش به پنجره بوفه برسه و مثل یک مرد کوچولو به آقای فرشنده گفت لطفا دو تا چایی برای من و مامانم :)

چایی خور که نیست (آخه بچه ای که بستنی نمیخوره چایی میخوره؟ یک چیزی میگین ها!) ولی قند و تی بگ و بقیه پول رو با دقت تحویل گرفت و یک نیمکت خالی پیدا کرد که کنار هم بشینیم و اصرار کرد یا هم عکس بگیریم. چایی نخورده را هم خالی کرد و با لیوانش آب بازی کرد.

 

و من برای اولین بار توسط پسرم به صرف چای دعوت شدم....

/ 6 نظر / 53 بازدید
سیم

به به چه چای دلچسبی !

سحر

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدااااااااااااااااااااااااااا من عاشقشم. خدایا از این پسرا به منم بده. خداروشکر تو یکی از خوشبخترین ها هستی. از ته دل میخوام خدا همیشه سلامت و شاد در کنار هم باشین. خواهش میکنم براش اسپند دود کن . ماشاا... هزار ماشاا... دو تایی چایی. نیمکت. عکس بندازیم. قربونش برم

maman2014

ممنون برگشتی مردم از بس اون قصه فوت پسرتو خوندم(آخرین پستت) البته خیلی وقته وبلاگتو آروم میخونم ولی برات ننوشتم الان که اومدی پیش خودم گفتم شاید واقعا روزگار عوض شده و دیگه نیاز به وبلاگ حس نمیشه....ولی من وبلاگمو دوست دارم حداقل اندازه دفترچه خاطرات ارزش دارن....خواهش میکنم ادامه بده

گلبرگ مامی یوسف

کی میرسه این روزها با پسرم...

مرغ محلی

عزیییییییییییز دلم الهی این پسرک همیشه سالم باشه