حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

مقصر همیشگی

تجربه بیش از 2 سال بچه داری به من نشون داده که مردم همیشه در یک مورد اتفاق نظر دارند: تحت هر شرایطی مادر مقصره، حتی اگر بچه در بهترین شرایط ممکن باشه

+ ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٧
comment نظرات ()

کدام؟

دارم سعی میکنم تصمیم بگیرم که سوء تفاهم اتفاق دردناکیه یا اتفاق خنده داریه....

 

+ ; ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱۱
comment نظرات ()

اعتراف

اعتراف می کنم من عاشق پرده های سفید سبک با گلهای رنگی قرمز و زرد هستم، که باد برقصاندشان، انگار توی خانه دخترک شیرینی می رقصد...

اعتراف می کنم هیچ وقت چنین پرده ای نخریده ام. همیشه همراهم نگاه کرده و گفته: "قشنگه، اما برای باغ. برای خونه تو یک چیز سنگین تر مناسبه". و من همیشه به خانه برگشته ام با یک پرده کرم یا طلایی، با سرب هایی که پاگیرشان می کند، همان طور که خودم پاگیر شدم. پرده هایی که زیبا و مناسب هستند و به خانه و وسایل من می آیند ولی نه به روحیه من ....

اعتراف می کنم حداکثر شجاعتم این است که بعد از چند بار شستن، سرب پایین پایشان را باز می کنم تا حداقل پرواز بکنند، پروازی که چندان هم به این پرده های متشخص نمی آید،  اما به هر حال من را خوشحال می کند. 

البته پرده ها آشپزخانه همیشه استثنا هستند. تنها جایی از خانه که با نظر قاطع خودم پرده اش را میگیرم. انگار تنها جایی که واقعا قلمرو خودم میدانمش. عجیب است که حتی زنی مثل من که چندان در آشپزخانه وقت نمی گذارد باز هم آشپزخانه را قلمرو خودش میداند

+ ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٤
comment نظرات ()

روزمره ایرانی

ساعت 8 صبح: یک ماشین در اتوبان مدرس جلوی راه ماشین پدرشوهرم را میبیندد و اخاذی می کند. پدرشوهرم بعد از تحویل دادن پولهای توی جیب و به بهانه گرفتن پول از کسی و تحویلش به دزدان محترم سوار ماشین میشود و بعد از طی مسافت طولانی یک پلیس پیدا می کند و در کنارش توقف می کند. پلیس بعد از داد و بیداد "که اقا چرا توی اتوبان توقف کردی" و شنیدن ماجرا توصیه می کند که "این موضوع خیلی شایعه. چند دقیقه همین جا وایستید و بعد حرکت کنید و برید دنبال کارتون!"

ساعت 9 صبح: تلویزیون را روشن کرده ایم تا پسرک چند دقیقه تماشا کند و ما آماده خروج از منزل بشویم. یک برنامه کودک مشغول توصیف مفهوم خانه برای بچه هاست. "خاله" مذکور چند تا بچه دور خودش جمع کرده و یک خانه زنانه ساخته. "عمو"ی برنامه هم با چند پسربچه یک خانه مردانه ساخته. بچه ها خیلی کوچکند و من میتوانم پوشک بعضی ها را از زیر لباسهای پلوخوری که بهشان پوشانده اند تشخیص بدهم. تمام دخترها روسری های یک رنگ و یک شکل و بدون تناسب با لباسشان پوشیده اند. نگران مفاهیمی که در ذهن بچه شکل می گیرد هستم.... خانه ای برای زنها، خانه ای برای مردها، دختربچه های 2 سال و نیمه روسری به سر... نمیدانم کسانی که نگران تاثیر کلمات انگلیسی داخل ابرهای کارتون های خارجی هستند اصلا به تاثیر این برنامه ها بر روی باورهای جنسی کودکان فکر می کنند؟

 

ساعت 10 صبح: جلوی در یک دفترخانه منتظرم تا همسر جان با دادن رضایت! اجازه تمدید گذرنامه ام را صادر کنند. احساسی دارم شبیه احساس دستگاه ویدئوپروژکتور گروهمان که اول ترم رئیس گروه اجازه خروج مکرر آن را برای استادهایی که نیاز دارند صادر می کند. احساس می کنم جامعه ام برای من در حد یک شیئ که قدرت تفکر و تشخیص مصلحت خودش را ندارد ارزش قایل است و نه یک انسان کامل. در حد یک وسیله شخصی کس دیگری که اگر بنا باشد از محدوده دسترسی خارج شود حتما باید از او اجازه گرفت.

 

ساعت 11: روز قبل یک بسته پستی برای ما آمده بود و ما خانه نبودیم. برگه ای گذاشتند که به دفتر پستی مراجعه کنید و تحویل بگیرید. مراجعه کرده ایم: میگویند بسته تان گم شده و اینجا نیست. در مقابل اصرار ما شاکی میشوند که "گفتم که اینجا نیست. وقت ما را نگیرید" خدا را شکر که همسر جان روی دنده خوش خلقی بود. از آقای مسئول پرسید:" یعنی من برم خونه و فرض کنم اصلا چنین برگه ای برای ما نیامده؟" خلاصه در برابر اصرار ما رئیس مربوطه لطف می کنند و پیگیری می کنند و معلوم میشود بسته بدون دلیل خاصی همان روزی که ما در منزل نبودیم به یک شهرستان دیگر (غیر از شهرستان مبدا) فرستاده شده است. آقای رئیس با افتخار می گوید:" رفته شهرستان ..." همسرم دوباره می پرسد:"ببخشید، چی شد که رفت؟ خودش تصمیم گرفت بره؟ شما اذیتش کردید؟ از من خوشش نیومد؟" آقای رئیس قول می دهد پیگیری کند. هنوز هم قرار است پیگیری کند. یکی از همکاران بعد از شنیدن داستان توصیه کرد دنبال بسته را نگیریم. چندین بار پرونده ها و ازمایش های بیماران شهرستانش با پست ارسال شده و در راه گم شده. گفت:"الان دیگه میگم بدهند مسافر بیاره تهران، مطمئن تره"

ساعت 13ظهر: وارد رستوران همیشگی می شویم. صاحب رستوران و مدیر داخلی هیچ کدام نیستند. یکی از پرسنل رستوران سر مشتری ها داد می زند که "نه، روی اون میز نه.... شما این جا باید بنشینید" مشتری ها هم که حوصله جر و بحث ندارند قبول می کنند. یکی از مشتری ها ظاهرا راضی نیست و بحث و جدل بالا میگیرد. صحنه غذا خوردن در یک رستوران دوست داشتنی تبدیل به صحنه جنگ و جدل میشود.

 

ساعت 15: خسته و هلاک، میخواهیم بچه را بخوابانیم. صدای دزدگیر ماشین همسایه روبرو که زیر پنجره ما پارک شده تمام ساختمان را می لرزاند. هر چند دقیقه قطع میشود و با از نو شروع می شود. ظاهرا همسایه مذکور به سفر معنوی حج رفته اند. صدای دزدگیر برای 2 روز ادامه پیدا می کند تا بالاخره یکی از همسایه ها یک آدم کاربلد! می آورد و در ماشین را باز و صدای دزدگیر را قطع می کند. همه همسایه ها از اقای کاربلد! تشکر می کنند و ضمن قرائت فاتحه برای اجداد اقای در حال حج به منازلشان بر می گردند.

+ ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۳۱
comment نظرات ()

زمان بندی

طبق دقیق ترین محاسباتم، برای انجام وظایف روزانه ام در هر شبانه روز هفت ساعت ونیم وقت کم دارم.

+ ; ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۳٠
comment نظرات ()

 

درست فکر کردن کار سختی است...

درست عمل کردن هزار بار سخت تر است...

کاش بتوانم قلبم را متقاعد کنم به حرف عقلم گوش کند، این روزها سرکشی می کند.

+ ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٤
comment نظرات ()

 

1. باک ماشین خالی است. بعد از کلی معطلی در صف بنزین از اقایی که مسئول پمپ بنزین است میخواهم باک را پر کند. خودم عدد 60 را روی دستگاه میبینم و البته کمی تعجب می کنم. آقاهه هم میگوید 42 تومن پول بنزینتون میشه. انعامش را هم میگیرد و "دستت درد نکنه خواهر" هم میگوید و من راه می افتم. پشت چراغ قرمز نگاهم به عقربه بنزین می افتد که تقریبا 40 لیتر را نشان میدهد. با عصبانیت برمیگردم. با حالتی حق به جانب میگوید: فکر کردم میگید 40 تا بزن. میگم پس چرا پول 60 تا رو گرفتی؟ میگه حواسم پرته. میدونم دروغ میگوید. باک ماشین را پر میکند و من هم میروم. چکار دیگری میتوانم بکنم؟ با یک بچه کوچک که عقب ماشین در حال نق زدن است بیشتر از این نمیتوانم معطل بشوم.

2. همسایه مان به یکی از این تلفنهای بازاریابی جواب مثبت داده. یک سری سی دی برایش آورده اند و کلی پول گرفته اند و هیچ کدام از سی دی ها چیزی که باید باشد نیست. هیچ تلفن تماس یا آدرسی هم ندارد. از من میپرسد که آیا میتوانم شماره را از روی تلفنمان پیدا کنم. گویا شماره ها از تلفن خودشان پاک شده.

3. پیتزافروشی که معمولا زنگ میزنم یک مدل سیب زمینی تنوری با قارچ دارد که خوشمزه است. این بار که سفارش دادم سیب زمینی ها جوانه زده و سبز، قارچ ها سیاه و سفت و کهنه و در مجموع غیرقابل خوردن بود. اعتراض کردم. میگوید امروز کیفیت موادمون همینه. ایشالا دفعه بعد براتون خوبشو میفرستم!

4. باید خودم را آماده کنم که  هر فعالیت روزمره ای را با مقدار زیادی استرس و جنگ و جدل انجام بدهم. ولی واقعا چرا؟

+ ; ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۱
comment نظرات ()

مرز باریک

بین استراحت کردن و تنبلی کردن مرز خیلی باریکی وجود دارد. اگر کسی علامت مرزی را میشناسد به ما هم خبر بدهد، لطفا... فعلا موقع کار کردن دائم به نیاز انسان طبیعی به استراحت فکر می کنم و موقع کار نکردن به کارهای تلنبار شده!

+ ; ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۸
comment نظرات ()

از دل برود...

یادم رفته بود تهران انقدر کوه داره ....

+ ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

بحران

همیشه وقتی شرایط بحرانی و بی ثبات میشد از خاطرات زمان جنگش تعریف میکرد. از پلهای شناوری که برای عبور از روی آب گذاشته بودند و اگر رویشان متوقف میشدند تعادلش به هم میخورد و به آب می افتادند. گویا تنها راه، دویدن از روی پلهای شناور بدون لحظه ای تامل بوده. می گفت در شرایط عدم ثبات تنها راه سریع حرکت کردن به سمت هدف است.

اما این بحران با قبلی ها فرق دارد. تعداد عوامل متغیر در تعیین شرایط انقدر زیاد است که امکان هیچ نوع تصمیم گیری وجود ندارد. یعنی حتی آن هدفی که باد به سمتش دوید هم مشخص نیست.

فکر کنم این جور مواقع بهتر است با آرامش از مسیر خارج شوم و در آب صبر کنم تا شرایط کمی باثبات تر شود. خدا باعث و بانیش را لعنت کند!

+ ; ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢۱
comment نظرات ()

سریال طنز یا بزن بزن

اصرار دارند سریعتر برسند تا سریال محبوب این روزهایشان را ببینند. در گرماگرم سلام و تعارف های معمول، سریال شروع می شود و همه محو تماشا... برای من که سریال را قبلا ندیده ام، چیزی بیشتر از یک سری فریاد متوالی نیست. از لحظه شروع سریال بدون انقطاع یک نفر بر سر دیگری فریاد میزند: مادر بر سر دختر و پسرش، خواهر بر سر برادر، پسر بر سر نامزدش، پدر نامزد بر سر داماد آینده، مادر بر سر پدر، شریک ها بر سر هم، مادرزن بر سر داماد، داماد و برادرزن بر سر هم.... خلاصه در یک نیمه سریال که من دیدم هیچ صحنه ای بدون فریاد زدن پیش نرفت. در ضمن گویا سریال طنز است.

نمیدانم کی این اتفاق افتاد: کی تلویزیون ما به مرحله ای رسید که در سریال طنزش همه دیالوگها با فریاد زدن همراه باشند؟ مبادا این واقعا انعکاس جامعه باشد، جامعه ای که مردم عادت کرده اند بر سر هم فریاد بکشند، حتی هنگام خوشی و خنده؟

+ ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱۳
comment نظرات ()

فامیلهای جدید

آدمها پشت در اتاق مراقبتهای ویژه کم کم با هم آشنا میشوند. هر روز از دیدن هم قوت قلب میگیرند... کم کم نگاههای آشنا، "بهترند، ان شاء ا..؟"، "کی قرار برن بخش به سلامتی؟"، کم کم با هم فامیل میشوند بعد از روزهای تلخ. به هم دلداری میدهند، دعا می کنند، برای مریض همدیگر گریه می کنند. پیوندی تلخی بینشان است که برای همیشه باقی میکاند.

+ ; ۸:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٦
comment نظرات ()

قهقرا

قبلا شطرنج برره ای بازی میکردیم... این روزها گل یا پوچ همایونی بازی میکنیم...

مردمی که شطرنج برره ای بازی میکنند هنوز یک قدم جلوتر از مردمی هستند که گل یا پوچ همایونی بازی میکنند!

توضیح گویا ضروری: در شطرنج برره ای همه حق دارند وقتی اوضاع بر وفق مرادشان نبود بزنند زیر همه چیز و بازی را به هم بزنند. در گل یا پوچ همایونی شرایط به شکلی است که یک نفر ضرورتا برنده بازی است و از دست هیچ کس کاری بر نمی آید و بدتر این که همه این وضعیت را پذیرفته اند و برنده را تشویق هم می کنند.

+ ; ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢۳
comment نظرات ()

شعور

راستی چرا اگر به کسی بگیم "رفتارت در حد شعورت است" دلخور میشه؟

یعنی آدمی که از رفتارش شرمنده نیست، چرا از این که رفتارش رو نشونه شعورش بدونیم ناراحت میشه؟

به نظر شما گفتن این جمله به کسی که حاضر نیست قبول کنه کار اشتباهی کرده توهین به حساب میاد یا نه؟ و ایا کسی که اصرار داره کارش صحیح بوده حق داره از چنین جمله ای ناراحت بشه؟

+ ; ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٦
comment نظرات ()

در مصایب خریدن مانتو

یک زمانی من مانتوها رو نمیپسندیدم، حالا مانتوها منو نمی پسندند!

+ ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٦
comment نظرات ()

دستِ پیش

یکی از روشهای رایج بین بعضی اطرافیان ما این است که اگر مقصر باشند حتما خودشان را طلبکار نشان میدهند: اگر طرف مقابل نجابت کرد و چیزی به رویشان نیاورد بیشتر طلبکار میشوند! ... اگر طرف مقابل تصمیم گرفت عکس العمل نشان بدهد هم که چیزی از دست نمیدهند :)

+ ; ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٤
comment نظرات ()

از این بدتر هم هست

باز خدا پدر پرشین بلاگ را بیامرزد که در مورد زمان برطرف شدن مشکل اطلاع رسانی کرد. سایت خرید الکترونیک ایران ایر از روز 4 شنبه (که ما برای اولین بار سر زدیم، از قبلش خبر ندارم) نوشته بود امروز از ساعت 11 تا 18 سرویس قطع است. این صفحه همچنان تا دیشب که برای آخرین بار چک کردیم برپا بود. نتیجه اش فقط این شد که یک پرواز ساعت مناسب از یک هواپیمایی دیگر هم در این فاصله پر شد.

+ ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٥
comment نظرات ()

مدیریت موفق

یکی از مثالهای مدیریت موفق در کشور ما این سوپر دریانی سرکوچه ماست که توی یک فسقل جا، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو انبار میکنه و همیشه هم جنسش جوره!

+ ; ۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٢
comment نظرات ()

برعکس بخون!

تقریبا برای باز کردن اینترنت اکسپلورر هم احتیاج به نکش رتلیف دارم!

کاش حداقل به روح اعتقاد داشتند یجوری دلمون خنک میشد...

+ ; ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۸
comment نظرات ()

عزت

طفلکی ماست چقدر ماه رمضون از عزت میافته

+ ; ۳:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٧
comment نظرات ()

تنبلی شیرین

در زندگی هر آدمی باید روزهایی باشد که بدون دغدغه لنگ ظهر از خواب بیدار شود!خواب

+ ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱
comment نظرات ()

آرزوهای بزرگ

١. هفته بعد از کنکور است. در حال مرتب کردن اتاقم که پر از کتاب و جزوه و کاغذ باطله است چند کتاب جالب پیدا می کنم: دو تا از مجموعه سوالات ریاضی و فیزیک خفن، و یک کتاب فیزیک پیشرفته که مدیر مدرسه به مناسبتی هدیه داده است. اینها را به همراه کتابهای ریاضی سال چهارم رشته ریاضی (بعله، ما کلی قدیمی هستیم. زمان ما دبیرستان ۴ ساله بود) که فرصت نکرده ام بخوانم (من تجربی بودم) مرتب و منظم میگذارم روی میزی که تازه تمیز کرده ام. می خواهم در هفته های آینده قبل از شروع دانشگاه مساله ها را حل و کتابها را بخوانم. چند سال بعد موقع اسباب کشی از آن خانه خواهرم همه را به جز کتاب فیزیک که تقدیرنامه مدرسه دارد دور میریزد. هیچ کدام خوانده نشده بودند!

٢. تازه فیلم عروسی را تحویل گرفته ایم. در دفتر آتلیه ایم و توانسته ایم قانعشان کنیم که در ازای مبلغ نسبتا زیادی فیلمهای خام عروسی را تحویلمان بدهند. می خواهیم خودمان یک فیلم دیگر میکس کنیم که به جای این صحنه های نمایشی احمقانه، صحنه های واقعی عروسی ما باشد. بسته بزرگ فیلمها را گوشه کمد میگذاریم تا در اولین فرصت بازبینیشان کنیم و صحنه های مورد نظرمان را انتخاب کنیم. بسته ها هنوز گوشه کمد هستند، دست نخورده.

 

٣. کم کم کارهای قبل از تولد بچه تمام شده است و من آخرین تدارکات را برای بعد از تولدش آماده می کنم. یک لیست از کتاب هایی که جالبند و من فرصت نکرده ام بخوانم تهیه کردم که بخرم و در مدت بیکاری! بعد از زایمان بخوانم. دلم خوش است که فعلا ٣ کتاب که از نمایشگاه چند سال قبل خریدم خوانده نشده اند و تا تمام شدن آنها فرصت دارم لیستم را بخرم. لیست که هنوز در کشو است. آن کتابها هم هنوز خوانده نشده اند. البته تجربه نشان داده اگر کتابی را به هر دلیل طی هفته اول خریدش نخوانم احتمالا هیچ وقت نمیخوانم)

۴. کم کم برای برگشتن به سر کار آماده می شوم. کابینتها را مرتب می کنم که در یک کابینت به تعداد زیادی شیشه بر میخورم. شیشه های خیارشور و زیتون و .. که همگی تمیز و مرتب و شسته شده منتظرند تا من امسال که در خانه هستم کدبانوگری کنم و مربا بپزم و در این شیشه ها بریزم و نگه دارم! در حالی که به تصویر خودم در حال شستن این شیشه ها می خندم کابینت را خالی می کنم.

+ ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۳۱
comment نظرات ()

من، همان قدر عزیز

با مامانم اینا رفتیم فست فود. سهم رادین یک تکه نون ساندویچیه (پسرک عاشق نونه). خواهر میپرسه کی میشه به بچه پیتزا بدیم. میگم فعلا که نمیشه، ضرر داره.

مامانم غر میزنه: به بچه خودش غذای مضر نمیده ولی به بچه من میده... یادم میافته که یک نفر هست که منو انقدر زیاد دوست داره. دلم براش میسوزه، برای خودم هم. خیلی وقته یادم رفته که من هم یک کوچولوی عزیزی بودم. باید مواظب این کوچولوی عزیز هم باشم :)

+ ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٧
comment نظرات ()

جوک یا خاطره

امشب بعد از تموم شدن افطاری دختر صاحب خانه چند تا ظرف یک بار مصرف آورده، اولیشو به یکی از مهمونها میده میگه "برای سحر غذا ببرید" من هی فکر می کنم که این خانم که هر دو تا دختراش اینجان پس سحر کیه! دومی رو به نفر بعدی میگه و جمله اشو تکرار میکنه که من تازه متوجه میشم.

میگن از یک بنده خدایی میپرسند "میخوای سحر صدات کنیم؟" میگه "نه، همون غضنفر خوبه!" اینه که به قول دوستان اینها که برای شما جوکه برای ما خاطره است.

+ ; ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٤
comment نظرات ()

افطار و اسراف

چقدر لذت میبرم از تماشای آدمهایی که اسراف رو افتخار نمیدونند.

چقدر لذت میبرم از سفره های افطاری معقول، پذیرایی کامل، بدون خست، بدون افراط.

چقدر هنرمندند کدبانوهایی که بلدند بدون اسراف کردن سفره های هوس انگیز پهن بکنند.

 

راستی دقت کردید معمولا توی سفره افطار یک چیزهایی هم برای بچه هایی که هنوز درست و حسابی غذاخور نیستند پیدا میشه!

+ ; ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٤
comment نظرات ()

جایگزین

حالا که صافی آشپزخونه تبدیل به اسباب بازی محبوب رادین شده من هم به جاش از حافظه ام استفاده می کنم که تازگی مثل صافی هیچ چیزی توش نمیمونه

+ ; ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٠
comment نظرات ()

تکنولوژی

اشکال کار اینه که این وسایل الکترونیک را از لحظه ای که میخری قدیمی به حساب میان!

+ ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٦
comment نظرات ()

آب

آب شهر به بچه نمیشه داد چون نیترات داره

آب معدنی به بچه نمیشه داد چون املاح داره

یک جوکی بود میگفت اصفهانیه آب معدنی میخره به زنش میگه اینو نصف نصف با آب شهر قاطی کن خیلی غلیظه... فکر کنم تنها راه همینه.

+ ; ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢
comment نظرات ()

سیگار

یک همسایه ای داریم ما، زمستونها که با زنش دعواش میشه میره توی پارکینگ سیگار میکشه، دودش میاد توی واحد ما. تابستونها که دعواشون میشه میره روی پشت بوم باز هم دودش از مسیر کولر میاد توی واحد ما.

یکی بره اینا رو آشتی بده... خفه شدیم !

+ ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۳٠
comment نظرات ()

29

امروز 29ام ماه بود.

ساعت 3 بعد از ظهر بعد از کلی کلنجار رفتن پسرک را خواباندم. هنوز از اتاق بیرون نیامده بودم که زنگ در بلند شد. " خانم ماهانه میخواستم". ارجاعش دادم به مدیر ساختمان و با عجله به سمت بچه بدخواب شده ام برگشتم . نیم ساعت بعد دوباره موفق شدم بخوابانمش و برای خودم یک لیوان چای ریختم و نشستم که دوباره در زدند: باز هم ماهانه و مدیر ساختمان و جیغ بچه. این اتفاق ساعت پنج و نه و نیم هم تکرار شد. حالا اگر من بروم و سر اینها داد بزنم (و مطمئنم اینها هیچ کدام کارگرهای شهرداری محل ما نیستند چون اکثرشان را به قیافه میشناسم) میگویند :"اعصاب نداره"

نکته 1. تازه امروز متوجه شدم که آیفون دگمه خاموش ندارد!

نکته 2. این همه آدم ماههای قبل کجا بودند؟

+ ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٩
comment نظرات ()

استدلال

اگر بچه بعد از برگشتن از مهد بخوابه میگن "به بچه توی مهد دوای خواب آور میدن که انقدر خوابالو میشه"

اگر بچه بعد از برگشتن از مهد نخوابه میگن "به بچه توی مهد دوای خواب آور میدن میخوابه. وقتی برمیگرده خونه دیگه خوابش نمیاد"

یعنی این ذهن از ورودی های متضاد، خروجی های یکسان میگیره...

+ ; ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۸
comment نظرات ()

بیقرار

صبح که بیدار شدم برق رفته بود. هزارتا کار داشتم که انجام دادنشون احتیاجی به برق نداشت ولی من بیقرار و کلافه بودم.

بعد از ظهر اینترنت قطع بود. کار فوری با اینترنت نداشتم ولی احساس می کردم دارم خفه میشم، بیقرار و کلافه بودم.

خدا عصر رو به خیر بگذرونه چون همیشه یک کارهایی هست که به آب احتیاج داشته باشه و اگر کسی بیقرار و کلافه باشه اصلا عجیب نیست.

+ ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٧
comment نظرات ()

تفاوت

یکی دیگه از تفاوتهای دنیای مجازی و واقعی اینه که در دنیای واقعی اگر کسی بگه "فکر میکردم ١٠ سال کوچکتر باشید" آدم بدون تردید مشعوف میشه اما در دنیای مجازی از انجا که آدمها همدیگر رو فقط از روی نوشته ها میشناسن یک کم تردید میکنه که مبادا از یک جهاتی عقلش به اندازه شناسنامه اش پیر نشده باشه نیشخند که البته طوری هم نیست!

+ ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۳
comment نظرات ()

هواپیما

قرار بود مهربان همسر با هواپیما از مشهد به ساری بیاید و به بقیه خانواده در شمال ملحق بشود.

اول به دلیل نقص فنی تاخیر داشتند. بعد از رفتن به سالن ترانزیت مجددا تاخیر پیدا کردند. در نهایت بعد از پرواز تا نزدیک دامغان به دلیل نقص فنی به فروگاه مشهد برگشتند. نزدیک مشهد هواپیما از داخل ترک میخورد و خلبان اجبارا با سرعت و شتاب زیاد هواپیما را در فرودگاه مشهد فرود می آورد. دستش درد نکند. جزئیات داستان ترکیب عجیبی از ترسناک، خنده دار و نفرت انگیز است. فقط میدانم لطف خدا شامل حالمان شده.

فقط دلم میخواهد بدانم کسانی که با اطلاع از نقص فنی، اجازه پرواز به این هواپیما را دادند دقیقا در آن لحظه چه فکری میکردند.

+ ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۱
comment نظرات ()

یک عاشقانه آرام

همسر جان برای کاری رفته بوده نمایندگی ایران خودرو. اونجا یک زن و شوهر مسن رو دیده که اومده بودند ٢٠۶ جدیدشان را تحویل بگیرند. می گفت انقدر روابطشان، محبتشان به هم، تاییدی که به هم میدادند و خلاصه همه اجزای رفتارشان عاشقانه و لذتی که از انجام دادن یک کار تازه با هم میبردند آشکار بود که همه رو به حسرت می انداخت.

با هم پیر شدن زیباست

عاشق پیر شدن زیباست

+ ; ٧:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٤
comment نظرات ()

از این کار متنفرم

راستش را بخواهید من هیچ وقت کار خونه را دوست نداشتم. در سن و سالی که همکلاسی های من مادرهایشان را با فضولی در آشپزی و کثافت کاری در آشپزخانه کلافه میکردند من اصلا علاقه ای به این کارها نداشتم. در سن و سالی هم که کدبانوگریشان را به ظهور می رساندند و غذاها و شیرینی های جدید و جالب درست میکردند و پدر و مادرشان کیف میکردند باز هم اهل این نوع هنرها نبودم. بعد از ازدواجم هم وضع همین طور ماند. به خاطر شکل زندگی ما که کمتر در خانه بودیم وقت کمتری برای کارهای خانه میگذاشتم. آشپزی این وسط استثنا بود، بیشتر به خاطر علاقه شخصی به غذای خوشمزه :)

حالا که تقریبا دائم در خانه هستم بیشتر از قبل خانه داری میکنم. اما بی علاقگی من به کارهای خانه تغییری نکرده. دیروز متوجه شدم تعداد زیادی از کارهای خانه هستند که من از آنها متنفرم و این جمله را در هنگام انجام دادنشان به خودم یادآوری میکنم و همین باعث میشود کارها برایم سخت تر بشود. تصمیم گرفتم در این پست یک لیست از این کارها به ترتیب نفرتم! بگذارم. این جوری هم مجبور میشوم یک کمی حیا کنم و بعضی ها را از لیست خارج کنم و هم کم کم تلاش کنم هر کدام را که آخر لیست قرار می گیرند یک جوری دوست داشته باشم! به تدریج ان پست را ویرایش خواهم کرد

 

1. پاک کردن اجاق گاز

2. تعویض ملافه تخت

3. پهن کردن لباس های شسته شده (به جز لباسهای بچه)

4. گردگیری صندلی ها و مبلها

 

+ ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۸
comment نظرات ()

پزشک دهکده

بعضی از همسایه های آپارتمان ما خیلی مهربانند مثلا در فصل بهار از باغشان برای همسایه ها (و البته به طور خاص برای ما) میوه می آورند. گاهی در غروبهای ماه رمضان بربری تازه، در صبح روز تعطیل شیرینی خانگی، بعد از تولد پسرم چندین بار قبل از ساعت 12 بشقاب غذاهای هوس انگیز... از جنس محبتهایی که در این شهر و این محل کمتر دیده میشود.

بعضی هایشان هم یک عادتی دارند: اگر برای نسخه ای، دوایی، مریضی به خانه ما سر بزنند گاهی چند روز بعد با یک سنگک داغ دو رو خشخاش، یا یک دسر خانگی خوشمزه یا همچین چیزی دوباره سراغمان می آیند و از وضعیت بیماریشان هم باخبرمان میکنند. راستش این جور وقتها احساس پزشک دهکده بودن پیدا میکنم و نمیدانم چرا مزه اش هم بیشتر است.

بفرمایید نان تازه با عسل طبیعی. از شهرستان برای همسایه مان آورده اند

 

+ ; ۸:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٦
comment نظرات ()

دعا

میگن خوشبختی فاصله کوتاه بین بدبختی هاست

خدایا، لطفا یه کاری کن فاصله به صفر نرسه، طاقتم داره به صفر میرسه

دلم یک زمان فاقد گرفتاری میخواد. میدونم نمیشه طولانی باشه ولی یک کوچولو چی؟ میشه لطفا؟

+ ; ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۸
comment نظرات ()

آروم

امروز بیست و سوم خرداد است.

دیروز سرعت اینترنت اصلا کم نبود.

دیروز چهره شهر اصلا غیرطبیعی نبود.

دیروز ترافیک شهر اصلا غیرعادی نبود.

 

همه چی آرومه، تو به من دل بستی .... گویا!

+ ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۳
comment نظرات ()

کودکی ما

این روزها پسربچه های کوچولوی زیادی را میبینم که اسمشان طه (طاها) است. یک اسم با بار مذهبی و نسبتا شیک.

برای من اما، این اسم یادآور "طه یاسین رمضان" است. هم دوره های من هنوز تصاویری که در تلویزیون سیاه و سفید از معاون صدام میدیدیم را به یاد می آورند. هنوز این اسم من را به یاد بمباران می اندازد. دلم را آشوب میکند.

طه اسم قشنگی است. این زخمهای جنگ اند که هنوز انقدر تازه اند و دردناک...

+ ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٠
comment نظرات ()

copy paste

تلویزیون داره همایش دوقلوها در دانشگاه سمنان رو نشون میده. دو تا برادر تیشرت های سفید پوشیدن که روی یکی نوشته copy و روی اون یکی نوشته paste. خیلی خندیدم :)

+ ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳
comment نظرات ()

یادآوری

این روزها هزار راه برای به یاد آوردن سالگردها و روزهای تولد دوستان وجود دارد. من از هیچ کدام استفاده نمی کنم. فکر می کنم اگر تاریخ تولدی خود به خود در ذهنم نماند دلیلی برای تبریک گفتن وجود ندارد.

امروز سوم خرداد است. سالگرد آزادسازی خرمشهر و روز تولد ٣ تا از دوستان من! این روز را هر سال به یاد می آورم و تبریک می گویم. هم به این سه دوست عزیزم و هم به همه مردم ایران.

سالگرد آزادی خرمشهر مبارک.

 

+ ; ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳
comment نظرات ()

فقط بگو چطوری

این که چطور شیشه هایی که با اون همه دقت و با نظارت ! سه تا کارگر متخصص بسته بندی و ارسال کالا به شهرستان پیچیده بودیم رو شکستید مهم نیست. این که چطور میز تلویزیون رو خرد و خمیر و غیر قابل استفاده کردید هم مساله ای نیست. این که چرا یکی از عسلی ها کلا ناپدید شده هم هیچ. بقیه خراشها و ضرب دیدگیها و ... روی مبلها و تخت و یخچال هم به کنار

فقط برای من توضیح بدهید چظور توانستید بگویید:"خانم انعام ما هم فراموش نشه"

+ ; ٥:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱۳
comment نظرات ()

جرم: بارداری

١. جلسه نقد سریال "دارا و ندار"  است. آقای روحانی میفرمایند:"سریال پر از بی حیایی و بی عفتی بود. مثلا حانم باردار با مردها در مورد سرنوشت فرزندش صحبت میکرد. زنان مناطق محروم خیلی باحیا هستند و در مورد بارداریشان صحبت نمیکنند." من البته سریال را ندیدم ولی هر چقدر فکر کردم نفهمیدم چرا باید صحبت کردن در مورد آینده جنین مصداق بی عفتی باشد! البته ایشان هم احتمالا خیلی در مناطق محروم رفت و آمد نکرده اند. در محیطهایی که زنها نصف بیشتر سن باروریشان را یا باردارند و یا شیر میدهند صحبت کردن در مورد این مسایل خیلی طبیعی است.

٢. خانم جوانی که بعد از عقد قرارداد یک ساله برای کاری در حد پاسخگویی تلفنی به مشکلات مشتریان متوجه شده باردار است را وادار می کنند قراردادش را فسخ کند. هیچ جای قرارداد  نوشته نشده ایشان حق ندارد بارداد شود و بارداریش هم هیچ منافاتی با کارش ندارد. کارفرما با صدای کلفتش فریاد میزند :"ایشون ما رو فریب دادند. بارداریشونو مخفی کردند" و هر کسی بشنود فکر می کند عروس باردار به خانه برده است! هر چه خانم توضیح میدهد که اصولا در زمان عقد قرارداد نمیدانسته باردار است متوجه نمیشود. چند تا از آقایان پزشک پادرمیانی می کنند و یک جوری که بفهمد برایش توضیح میدهند که تا چند هفته بعد از شروع بارداری مادر خبری از بارداریش ندارد. رنگ زن بیچاره پریده ...

٣. به دنبال پزشک طرحی با تواناییهای خاصی هستند. چند نفری را با ویژگیهای مورد نظرشان معرفی میکنم. می گویند که فقط دنبال خانم های مجرد هستند. چون آقایان به دلیل مسئولیتهای مالی چنین شغل کم درآمدی را قبول نمی کنند. خانمهای متاهل هم ممکن است باردار بشوند و بخواهند از مرخصی زایمان استفاده کنند...

+ ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٧
comment نظرات ()

بارش الطاف

خدایا، دلیل خاصی داره که همه پیشنهادهای کاری عالی در همین یک سالی که من کمتر کار میکنم به من داده میشه؟

+ ; ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٢
comment نظرات ()

به یاد یار و دیار

یکی از کارگرهای افغانی ساختمان در حال ساخت همسایه با صدای بلند آواز سوزناکی می‌خواند. انقدر سوزناک که دلم می‌خواهد گریه کنم.

 

+ ; ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٦
comment نظرات ()

چوب دو سر نجس

از مصادیق آن زن شاغلی است که در منزل کار می‌کند. همه از کارفرما و مادر و همسر و ... متفق القولند که "شما که وقتتون آزاده"

+ ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٤
comment نظرات ()

کلاغ

1. سال ها پیش مادرم برای دیدن پدرش به شهرستانشان رفته بود. یک روز جمعه که دل همگی در خانه گرفته بوده نامادریش پیشنهاد می کند به گورستان بروند تا دلشان باز شود. در راه یک کلاغ با ذوق که ناهار مفصلی هم خورده بوده چادر مادرم را هدف می گیرد. نامادری مربوطه و سایر شاهدان (این جور موقع ها همیشه عده زیادی سر می رسند) تاکید می کنند این علامت خوش شانسی است. مادرم هیچ وقت نفهمید در آن شرایط (با نامادری در راه گورستان برای تفرج!) خوش شانسی دقیقا کجا قرار است پیدا بشود.

2. مهمان زوج جوانی بودیم که روز تولد پسرم عروسی کرده بودند و نتوانسته بودیم در مراسمشان شرکت کنیم. یک عکس از عروسیشان در یک باغ پاییزی به ما هدیه دادند. گویا عروس خانم هم بلافاصله بعد از گرفتن این عکس مورد عنایت یک کلاغ با ذوق که ناهار مفصلی هم خورده بوده قرار می گیرد. ظاهرا تا امروز همه تاکید کرده اند که این علامت خوش شانسی است.البته به نظر من همین که کلاغ به جای موهای شینیون شده عروس، دنباله لباسش را هدف گرفته خوشس شانسی به حساب می آید!

3. من نمی دانم اولین بار به ذهن چه کسی رسیده که پی پی کلاغ را خوش یمن اعلام کند. ولی خدا بیامرزدش. ایده درخشانی بوده

4. زمان عروسی ما، تازه رسم شده بود عروس و داماد عکس های کوچکی از خودشان به مهمانان هدیه بدهند. کم کم عکس ها بزرگ شدند و قاب کاغذی و جعبه پیدا کردند. عکس عروس فوق الذکر با قاب چوبی به ما هدیه داده شد. خلاصه مجردها بجنبند که به زودی باید یک قاب عکس دیجیتال با حافظه اضافه به مهمان ها هدیه بدهند. از ما گفتن!

+ ; ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٤
comment نظرات ()

در ضرورت وجود گزینه دوم

این سوپری که زنگ میزدم برام جنس می آورد تلفنش تا اطلاع ثانوی مسدوده! تلفن بقیه سوپرهای محل را هم ندارم.

+ ; ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٤
comment نظرات ()

ملاقات مجازی

آشنایی حضوری با کسانی که در دنیای مجازی می‌شناسیم از کارهایی است که من اصولا طرفدارش نیستم. اما این یک مورد فرق داشت. در این گروه نزدیک به یک سال بود که در لحظه‌های سخت و شیرین در کنار هم بودیم. به هم کمک کردیم، ایده دادیم، تسلا دادیم... خلاصه وقتی فرصتی برای آشنا شدن با این جمع پیدا شد شک نکردم. دوست داشتم دوستانم را بیشتر و بهتر بشناسم.

تجربه جالبی بود. جمع خوب و صمیمی بود و غیر از این که قیافه همدیگر را نمی‌شناختیم تقریبا همه چیز را در مورد هم می‌دانستیم! اما نکته مهم این بود که قضاوت کردن در مورد آدم‌ها در دنیای مجازی با ضریب خطای خیلی بالایی همراه است، حتی اگر این شناخت در زمان طولانی به دست بیاید. کسی که در دنیای مجازی به راحتی صحبت می‌کرد در دنیای واقع به سختی کلمه‌ای از دهانش خارج می شد. کسی که معمولا منفعل بود مجلس گردانی می‌کرد. حتی عکس‌هایی که از هم و از بچه‌هایمان دیده بودیم کمک کمی می‌کردند. بچه‌ها لاغرتر، چاق‌تر خوشگل‌تر یا مظلوم‌تر از چیزی بودند که دیده بودیم. حالا باید تمام پروفایل ذهنی که از افراد دارم را بازبینی کنم.

 

+ ; ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۸
comment نظرات ()

کدبانویی که من باشم

مهمان برکت خانه است. از برکت مهمان امروز، بالاخره چمدان‌ها از وسط خانه جمع و میزها گردگیری شدند.

+ ; ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۸
comment نظرات ()

سال نو مبارک

عید امسال برای من خیلی ویژه بود. برای اولین بار پسرم در آغوشم بود و همه چیز شکل جدیدی داشت. امیدوارم امسال برای همه سال خوبی باشد.

 

+ ; ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٦
comment نظرات ()

ابعاد

کوچک بودن آدم‌ها وقتی معلوم میشه که در پست‌های بزرگ قرار بگیرند.

+ ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

انتظار

یک نفر پیدا می‌شود یک سرویس رایگان به شما می‌دهد، بعد یک زمانی دیگر نمی‌تواند یا نمی‌خواهد به این کار ادامه بدهد. شما هم که به سرویسش معتاد شده‌اید و از دست رفته‌اید!

همین دیگه .... یعنب الان در خماری هستیم شدید ...

+ ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

استاد

استاد خوبی بود. کلاس‌هایش را منظم و با علاقه برگزار می‌کرد. با دانشجوها تعامل داشت.از سوال کردن نمی‌ترسید و از هر فرصتی برای یادگیری استفاده می‌کرد. کلاس‌هایش را دوست داشتم.

باغ میوه ای داشتند. از میوه‌های باغشان سهمی هم برای اتاق دانشجویان کنار می‌گذاشت. نمی‌دانید میوه باغ در یک بعد از ظهر طولانی چقدر می‌چسبد. در انتراکت بین کلاس‌هایش شکلات‌های خوشمزه‌اش را با ما قسمت می‌کرد. یک روز یکی از بچه‌ها مریض بود. اجازه نداد ناهار دانشگاه را بخورد و به اصرار ناهار خانگی خودش را به او داد.

جوان بود. مانتوهای شاد و روشن می‌پوشید و هیکل ظریفی داشت. اکثر روزها نگهبان جلوی در اصلی از او کارت دانشجویی می‌خواست. سرزندگی یک دانشجوی جوان را داشت.

با آن‌همه شور زندگی، با آن‌همه مهربانی، با آن‌همه توانمندی.... مرد. به همین راحتی، به دنبال یک بیماری کوتاه و مهلک. باور کردنش سخت است.

خدایش بیامرزد.

 

+ ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

سوال

- ببخشیدا، خیلی عذر می‌خوام می‌پرسم، شرمنده، شیر خودتونو می‌خوره؟

آخه اگر به نظرت این سوال اینقدر زشته مگه مجبوری بپرسی؟ مثلا میتونی به جاش بپرسی "شیر مادر میخوره؟" یا مثلا "شیرخشک که نمی‌خوره؟"

خلاصه مرد گنده با این مدل سوال کردنش جلوی کل فامیل یک کاری کرد تا گوشام قرمز شد!

+ ; ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٠
comment نظرات ()

نقطه تعادل

او تمام هفته را کار کرده و منتظر جمعه است تا در خانه بماند و با بچه‌اش سر و کله بزند و خستگی در کند.

من تمام هفته را با بچه سر و کله زده‌ام و منتظر جمعه‌ام که از خانه بیرون بروم و خستگی در کنم.

نه استراحت در خانه برای او لطفی دارد، وقتی من کسل باشم، نه تفریح بیرون از خانه برای من، وقتی او خسته باشد.

مطمئنا به زودی نقطه تعادل راپیدا می‌کنیم..... فکر کنم یک جایی همین دور و اطراف باشد!

+ ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٦
comment نظرات ()

سایزبندی

بعید میدونم در بخش طراحی لباس رولان هیچ زنی کار بکنه، چون هر زنی حتی اگر بچه نداشته باشه تشخیص میده لباس به این بزرگی نمیتونه Newborn باشه. هنوز برای پسر من که نزدیک 4 ماهشه بزرگه!

+ ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۳
comment نظرات ()

در خانه تکانی

یک سوال: فقط من با انواع اسپری‌ها (از شیشه شور و پاک کننده همه کاره و ...) مشکل دارم و زود قسمت افشانه را از کار میندازم یا بقیه هم این مشکلو دارند؟ نکنه این هم از اون فن‌آوری‌هاییه که هنوز بهش دست پیدا نکردیم؟

http://expected.persianblog.ir/post/11/

+ ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۳
comment نظرات ()

دوست جدید

چه شکر گویمت ای خیل غم، عفاک الله       که روز بی کسی آخر نمی‌روی ز سرم

 

این جا مراد از "خیل غم" اطلاعیه صورت حساب همراه اول است که در این وضعیت تنهایی و تعطیلات موبایل ما، بدون تاخیر به ما سر میزند.

+ ; ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱
comment نظرات ()

باز هم ...

یکی از بزرگ‌ترین اشتباه‌ها اینه که به کسی که دنبال همدردی و دلسوزیه راه حل بدی....

این بار هزارم، یاد نمیگیرم که....

+ ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱
comment نظرات ()

حکایت شب هجران

مرا امید وصال تو زنده می‌دارد                وگرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

عهد لیلی و مجنون نیست که با شکستن ظرف برای هم پیغام عاشقانه بفرستند، زمان پدر و مادرم هم نیست که برای یک تلفن راه دور چندین ساعت در کاریر منتظر بشوند، اما هنوز هم با وجود تلفن همراه و چت و ویدئوکال و هزار جینگولک بازی دیگر "فراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت"

+ ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
comment نظرات ()

دوستی مجازی

به شوهرم میگم: میای بریم دیدن بچه دوستم؟ توی بخش .... بیمارستان ... بستریه

میگه: باشه، شماره اتاقشو میدونی؟

میگم: راستش .... نه

میگه: خوب از اطلاعات میپرسیم، فامیل بچه رو میدونی؟

میگم: راستش .... نه

میگه: عیبی نداره برو توی بخش اتاق ها رو نگاه کن. اگر شانست بزنه و مامانش پیشش باشه پیداش میکنی. قیافه مامانشو که میشناسی؟

میگم: راستش .... نه

میگه: ای بابا، خوب عیب نداره وایسا وسط بخش اسمشو بلند بگو. خودش میشنوه میاد بیرون. اسمشو که دیگه میدونی؟

میگم: راستش ..............نه

فکر کنم حالا حالا ها دستم بندازه ......

+ ; ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۳
comment نظرات ()

بی خوابی

هوا هنوز تاریک بود که جوجو  برای شیر خوردن بیدارم کرد. بعدش هر کاری کردم خوابم نبرد. تمام فکر و خیال های دنیا ریخته بود توی سرم و دلواپس بودم و توی دلم در حد ماشین لباسشویی 7 کیلویی رخت می شستند... نه دلم میومد همسرجان رو بیدار کنم و در مورد نگرانی های مشترکمون باهاش صحبت کنم (بیچاره بعد از عمری یک شب می خواست بخوابه)، نه میشد به کسی تلفن کنم و در مورد برنامه هایی که همین نصفه شبی به ذهنم رسیده بود برنامه ریزی کنیم (کدوم آدم عاقلی بعد از همچین تلفنی با من دوباره کار میکنه؟). خلاصه داشتم دبیوانه می شدم. از همه بدتر بچه مثل ماه خوابیده بود و من آی دلم می سوخت که خوابم نمیبره.......

این جور وقت ها فقط یک راه دارم: پا شم و یک کاری بکنم. یکی از کارهای عقب مونده، یکی از اون کارهایی که فقط چند ساعت دیگه کار لازم دارند تا تموم بشوند و اون چند ساعت هیچ وقت پیدا نمیشه.... یکی از همون کارهای رو انتخاب کردم و شروع کردم.

الان چشمهام باز نمیشه، اما عوضش یک کار تموم شده دارم، هیچ کس رو نصفه شب بیدار نکردم و از همه بهتر خودمم چل نشدم! ولی هنوز هم با این همه خستگی خوابم نمیبره...

+ ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۳
comment نظرات ()

روی دیگر زندگی...

پسر قد بلند و لاغری بود. دخترهای کلاس اسمش را گذاشته بودند پیازچه که خیلی هم به جثه اش می‌آمد. یکی از پسرهای خوب کلاس ما بود. کم سر و صدا و بی آزار بود و یادم نمی‌آید در هیچ دعوا و جدلی او را یک طرف ماجرا دیده باشم. با چند نفری از دوستانش می‌گشت که روی‌هم رفته بچه‌های شاد کلاس ما به حساب می‌آمدند. البته شاد با تعبیر سال‌های دانشجویی ما، که این روزها می‌شود آدمهای معمولی ...

دیروز رایانامه ای آمد که مرده. همین. یک جمله بدون توضیح. بماند که من هنوز امیدوارم یکی از شوخی‌های دوستانش باشد که گویا نیست. باور کردن مرگ سخت است. وقتی علت مرگ را ندانی سخت تر هم می‌شود. اصلا دلم نمی‌خواهد علت مرگ را بدانم. همین ناباوری برایم بهتر است. اما به پدر و مادرش فکر می کنم. آن‌ها که نمی‌توانند مثل من فرض کنند شاید راست نباشد. آن‌ها تلخی را با تمام وجود حس می‌کنند. خدا صبرشان بدهد...

+ ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٠
comment نظرات ()

شلغم

علم خیلی پیشرفت کرده، صورت کامل پیوند میزنند،  داروهای ضد ایدز و سرطان کشف می‌کنند، کم مانده اکسیر جوانی هم تولید کنند و همراه با آب حیات در بسته بندی های ١٢۵ و ٢۵٠ میلی به خلق الله بفروشند. اما هنوز برای سرماخوردگی درمانی قوی تر از شلغم آبپز اختراع نشده....

داروها می‌توانند آب ریزش را کم کنند یا تب را پایین بیاورند. اما این احساس خستگی کشنده همره با سرماخوردگی را هیچ چیز کم نمی کند.

+ ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٠
comment نظرات ()

میزبان خوب

خانم عزیز میزبان

این که ما یک سال است تشریف نیاورده ایم خانه شما دلیل نمیشود شما هر غذایی که در یک سال گذشته پخته اید را امشب برای ما بپزید. هم اسراف می‌شود، هم برای رژیم ما ضرر دارد، هم اصولا با هم سازگار نیستند، هم روی میزتان جا نمیشود، هم دعوت کردن متقابل شما مستلزم انرژی بیش از حدی است که فعلا موجود نیست....

+ ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
comment نظرات ()

شغل پاره وقت

بانکداری الکترونیک پدیده جالبی است. هر کدام از ما را بسته به میزان کارهای بانکی مان تبدیل به یکی از کارمندان بانک می‌کند، بدون این که به کسی حقوق بدهد و همه هم راضی هستند.

+ ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
comment نظرات ()

تهران- شهر کی؟

دیشب باید با شوهرم برای گرفتن عکس از پسرک به عکاسی می رفتیم. عکاسی تقریبا ٣٠٠ متر بالاتر از خانه ما و در کنار بانک و سوپرمارکت و میوه فروشی محله است. ما هم گفتیم برای این مسیر کوتاه ماشین نمی‌بریم و با کالسکه می‌رویم.

این اولین بار بود که در اطراف خانه خودمان از کالسکه استفاده می‌کردیم. در این مسیر کوتاه تقریبا یک سوم مسیر فاقد پیاده روی قابل استفاده برای کالسکه بود، در ۴ نقطه مسیر برای کاری (احتمالا فاضلاب) کنده شده بود، و هیچ مسیر امنی برای رفتن به سمت مقابل خیابان وجود نداشت. حرکت با یک وسیله چرخدار حتی از نوع کالسکه سبک پسرک تقریبا غیر ممکن بود و احتمال تصادف خیلی زیاد.

خیلی بعید میدانم که هرگز در این مسیر از کالسکه استفاده کنم. احتمالا باید با ماشین برای خرید روزانه ام یا انجام کارهای بانکی و ... بروم. البته در محل ما حتی بربری پزی هم دلیوری دارد. اما زندگی در این محل برای کسی با ویلچر تقریبا غیرممکن است. هیچ کس به حقوق شهروندی معلولین و جانبازانی که دچار مشکلات حرکتی هستند توجهی نکرده است. البته در بقیه شهر هم وضع بهتر از این نیست. خیلی از ساختمان‌ها فاقد مسیرهای عبور ویلچر و کالسکه و .. هستند و بسیاری از ساختمان‌هایی که چنین مسیرهایی دارند هم چنان شیب تندی دارند که عبور از آن نه برای معلولین و نه برای مادران کالسکه دار بدون کمک دیگران ممکن نیست.

+ ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۳٠
comment نظرات ()

پسرا شیرن ...

حدود یک ماه قبل از زایمان من، منزل یکی از دوستان مهمان بودیم.  با توجه به وضعیت من بحث به زایمان و افسردگی بعد از زایمان رسید. مادرهای حاضر در جمع همگی در مورد تجربیات خودشان صحبت کردند که هیچ کدام هم خاطرات خوبی نبودند.  وقتی همه به اندازه کافی در مورد مشکلات روحیشان صحبت کردند یکی از آقایان پرسید: الان شما به این بدبخت (یعنی من) روحیه دادید؟ یا چی؟

در واقع تمام آقایان از شنیدن روحیات خانمها بعد از زایمان دچار نگرانی شدید شده بودند اما هیچ کدام از خانمها حتی من از این مطالب نگران نشده بودیم. برای من این حرف‌ها بیشتر به این معنی بود که هر فاجعه‌ای هرچقدر هم بزرگ بعد از زایمان اتفاق بیافتد گذراست.

تازه اکثر آقایان این جمع پزشک بودند و با تئوری مطلب آشنایی داشتند.

+ ; ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۳٠
comment نظرات ()

Marley and Me

چند روز پیش تصادفا این فیلم را دیدم. چیز خاصی ندارد که بخواهم به کسی توصیه اش بکنم به جز این که آقای شخص اول فیلم هر وقت قصد داشت خبرنگار باشد شغل نویسندگی ستون‌های ثابت نصیبش می شد و هر وقت می‌خواست ستون بنویسد خبرنگار می شد. اما نکته‌ای که در حاشیه فیلم بود این بود همسر وی که از ابتدا و برای همه زندگی "برنامه" داشت و این برنامه شامل ملاقات با یک مرد جوان خوش قیافه، ازدواج با وی، مهاجرت به یک شهر گرم، پیدا کردن شغلی در روزنامه مورد علاقه و بچه دار شدن بود، بعد از تولد بچه دوم از برنامه‌هایش دست کشید و به خانه داری و تولد بچه های بعدی مشغول شد. به عبارتی تمام برنامه‌ها و جاه طلبی‌ها تنها تا تولد بچه دوم دوام آورد. در کنار این، پدر خانواده هم از شغل جذاب و پرمشغله خبرنگاری در نقاط آشفته جهان دست کشید و به زندگی آرام و نوشتن پست‌های مربوط به زندگی روزمره قناعت کرد.

البته موضوع فیلم سگ خانواده بود. با این حال به نظرم این فیلم علی رغم عنوان "یکی از بهترین فیلم‌های خانوادگی سال" به شدت برای زندگی خانوادگی به خصوص در مقاطعی که روحیه‌ها پایین است ضرر دارد. گفته باشم.....

پی نوشت: روحیه من موقع دیدن این فیلم خوب بود.

+ ; ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

سال‌گردها..

اوایل کار راحت‌تره. تاریخ آشنایی، اولین ملاقات، اولین بوسه، تاریخ تولدها، خواستگاری، نامزدی، عقد کنان، اولین سفر، یک موفقیت کاری یا درسی و ....

با شروع بارداری این لیست طولانی تر هم می‌شود: اولین بار که لگد زد، اولین بار که سکسکه کرد، اولین سونوگرافی اش، اولین بار که صدای قلبش را شنیدیم و ...

با تولد بچه دیگر از حد شمارش خارج می‌شود: اولین لبخند، اولین آغون آغون، اولین دندان، گردن گرفتن، راه افتادن و ....

فکر میکنم بعد از رفتن بچه ها می‌شود هر روز صبح مثل رادیو یک برنامه "در چنین روزی" داشت: ٣٠ سال پیش در چنین روزی به من گفتی که من را دوست داری، ٢٨ سال پیش در چنین روزی تزت را دفاع کردی، ٢۵ سال پیش در چنین روزی پسرمان برای اولین بار راه رفت، و .....

+ ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

حلقه یادآور

در خبرها بود که نوعی حلقه به بازار آمده که سالگرد ازدواج را یادآوری می کند.

مرداد ماه امسال بود و ما درگیر بازسازی خانه. موقتا مهاجرت کرده بودیم به منزل مادرشوهرم و خانه را سپرده بودیم دست کارگر و بنا و مهندس! (بماند که نزدیک زایمان من تقریبا با زور بیرونشان کردیم از بس که این صنف اگر بیایند رفتنشان با خداست). ما درگیر انتخاب کاشی حمام و شیر توالت و سرامیک و هزار خرده ریز بودیم و همزمان سفارش وسایل اتاق رادین و دل‌مشغولی‌های بارداری.... آخر شب که خسته و هلاک پای سفره شام ولو شده بودیم مادرشوهرم پرسید: امروز سالگرد عروسی شما نبود؟

من و شوهرم با دهن باز به هم نگاه کردیم. راست می گفت. در واقع تا هفته پیش یادمان بود و می‌خواستیم مثل هر سال برایش برنامه‌ای داشته باشیم ولی این هفته به قدری درگیر شده بودیم که یادمان رفته بود...

همیشه فکر می کردم اگر یکی از زوجین چنین تاریخی ر فراموش کند زندگی مشترکشان در وضعیت بحرانی قرار گرفته است. با این حال ما دو نفر فراموش کرده بودیم و بحرانی هم (البته به جز حضور پرشکوه کارگرها در خانه مان) در کار نبود. در واقع به قدری درگیر انجام دادن کاری با هم در زمان حال بودیم که کارهایی که چند سال پیش در چنین روزی با هم انجام داده بودیم چندان هم مهم نبود...

این را نوشتم که یادم باشد تاریخ‌ها مهم نیستند اگر دلمان با هم باشد. وگرنه در این روزگار با این همه سامانه های یادآوری تولدها و سالگردها فراموش کردن تاریخ ها بیشتر از به یاد آوردنشان استعداد لازم دارد.

+ ; ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
comment نظرات ()

مطمئنی دیگه؟!

میگن یک بنده خدایی دستش میشکنه، گچ میگیرن. از دکتر میپرسه: وقتی گچ رو باز کنین میتونم ویلن بزنم؟ دکتر هم میگه: بله، البته که میتونی. میگه: چه خوب، آخه من قبلا بلد نبودم ویلن بزنم!

حالا حکایت منه. اصرار دارند که اگر به شیر دادن ادامه بدم سر ۶ ماه ٢٠ کیلو کم میکنم. کوتاه هم نمیاد (آخه من کلن ١٣ کیلو اضافه کردم!) تاکید دارند علت این که هنوز شکم دارم این است که سزارین شدم و اگر طبیعی زایمان کرده بودم حتما الان باربی بودم. (انگار نه انگار که من قبل از بارداری هم اضافه وزن داشتم و هیچ وقت هم کوچکترین شباهتی به باربی نداشتم!)

+ ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

توهم خوشبختی

بارها پیش آمده که پسر من در حین شیر خوردن خوابش برده بعد همان‌طور خواب آلود و با چشمان بسته دنبال می می می‌گشته. انتظار دارد در همان فاصله‌ای که قبلا بوده دوباره پیدایش کند. خیلی وقت‌ها وقتی نا امید می‌شود همانطور دهنش را نیمه باز می‌گذارد تا می می خود به خود پیدا شود! (که اگر پیدا نشود شروع به گریه می کند)گاهی هم در خواب تصور می‌کند که می می می‌خورد و شروع به مک زدن می‌کند!

فکر می کنم ما آدم‌ها همه همین طوریم. گاهی عزیزترین چیز زندگی را به دلیل غفلت و خواب آلودگی از دست می‌دهیم و بعد به جای این که دنبالش بگردیم انتظار داریم در همان مکانی که آخرین بار رهایش کردیم همچنان منتظر ما باشد در حالی که حتی حاضر نیستیم  چشمان بسته مان را باز کنیم. و اگر از پیدا کردنش ناامید شدیم دست روی دست می‌گذاریم و به امید این که خوشبختی از دست رفته ما از آسمان نازل شود دهنمان را باز می‌گذاریم. خیلی وقتها هم در خوابیم و با توهم این که هنوز خوشبختی در دستانمان است به زندگی ادامه می‌دهیم.

+ ; ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٠
comment نظرات ()

رانندگی با بچه

... سخت نیست. فقط باید از قبل به خودت قول بدهی که با گریه بچه هول نشوی و نکوبی روی ترمز. باید توی خونه تمرین کنی که وقتی بچه گریه میکند ندوی و آرام آرام بروی سراغش. باید یاد بگیری که به بچه عکس العمل فوری نشان ندهی چون خیلی عزیزتر از آن است که با یک واکنش غریزی دچار حادثه اش بکنی...

مثل همه چیز مادر بودن است.... باید یاد بگیری غریزه‌ات را کنترل کنی مبادا به بچه صدمه بزنی و تازه آن‌جاست که بصیرت مادری کم کم رشد می کند.

+ ; ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

چند دقیقه زمان برای من

یکی از نگرانی‌های جدی من قبل از بارداری این بود که در مدت مرخصی بعد از زایمان چطور وقتم را پر کنم. همیشه فکر می‌کردم فیلم‌های خام عروسی‌مان (یعنی فیلمهای میکس نشده که دو دوربین از عصر تا انتهای شب ضبط کرده اند و احتمالا باید پر از صحنه‌های جالب باشد) را تماشا می‌کنم. حتی یک لیست از کتاب‌هایی که دوست داشتم بخوانم و فرصت نکرده بودم تهیه کردم برای مطالعه در این مدت.

مادرهایی که بچه کوچک دارند تا همین جا کلی به من خندیده اند. یک شیرخوار فرصت هیچ کار مداومی را باقی نمی‌گذارد. خواندن وبلاگ (به ویژه وبلاگ‌های مینیمال) حداکثر کاری است که در فاصله گریه‌های بچه یا احیانا در زمان شیر دادنش می‌توان انجام داد! تمرکز بیش‌تر از ۵ دقیق تقریبا غیر ممکن است چون حتی اگر بچه کاری با من نداشته باشد من باید نگران باشم که نکند شیر پریده توی گلویش یا ...

نمی‌دانم لیست کتاب‌هایم تا کی باید برای خوانده شدن صبر کنند. ولی فیلم‌های خام عروسی فطعا تا بعد از بازنشستگی صبر خواهند کرد.

 

پ.ن.١. من وقتی بچه بودم دوست داشتم در یک کتاب‌فروشی کار کنم ولی هر وقت کسی می‌پرسید: "کوچولو، بزرگ شدی می‌خواهی چه‌کاره بشی؟" می‌گفتم: "دکتر" چون مامانم گفته بود....

+ ; ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٢
comment نظرات ()

فلق

امید چه داری از این شب

که در خون کشیده سپیده

+ ; ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٧
comment نظرات ()

تعارض

سخت ترین قسمت بچه‌داری، شب بیداری‌هایش نیست، مریض‌داریهایش نیست، دلواپسی‌هایش نیست. سخت ترین قسمتش این است که مجبورم دائم به‌جای پسرم تصمیم بگیرم، تصمیم‌هایی که روز به روز مهم‌تر می‌شوند....

مهم‌ترین تغییر زندگی من، از دست دادن شغلم یا تغییر برنامه روزانه‌ام نیست. مهم‌ترینش این است که من دیگر حتی نمی‌توانم مثل قدیم به کسی قول فداکاری بدهم یا حتی به قول‌های قدیمم عمل کنم. باید همیشه و در قدم اول اولویت‌ها و منافع پسرم را بسنجم و این سنجش من را از بسیاری دشواری‌ها معاف می‌کند، معاف شدنی که گاهی بسیار تلخ است.

از طرفی برای من هنوز فداکاری کردن برای همسرم به اندازه سابق مهم است و هنوز حاضرم برای یک ذره خوشحال‌تر شدنش هر سختی را تحمل کنم و از طرف دیگر اجازه چنین انتخابی را ندارم چون زمان و زندگی من دیگر در اختیار خودم نیست. حق ندارم تصمیم بگیرم که پسرک را برمی‌دارم و هر جا باشد با او می‌روم. حق ندارم بگویم می‌مانم سختی‌های نبودنش را تحمل می کنم.

من باید غیر از خودم به جای پسرم هم تصمیم بگیرم. از طرف او قول همکاری بدهم. باید یاد بگیرم در نقش یک مادر تصمیم بگیرم.... خیلی سخت است. باید قضاوت کنم که پسرم کدام رو بیشتر دوست خواهد داشت.

بعد از دنیا آمدن پسرم من گاهی برای زندگی قبلی‌ام، برای بدن قبلی‌ام و برای خیلی چیزهای دیگر دلتنگ شدم. اما هیچ کدام قابل مقایسه با دلتنگی‌ام برای سبکباری قدیم نبود. زندگی‌ام مال من بود و اگر اراده می‌کردم بدون دغدغه در راهی که می‌خواستم قربانیش می‌کردم.

+ ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٧
comment نظرات ()

دوستان قدیم

می‌خواستم خاطره‌ای از یکی از دوستانم تعریف کنم که چند سالی است از ایران رفته.

خواستم بنویسم "دوستی دارم" ولی احساس کردم فاصله جغرافیایی باعث شده ما تا حد زیادی از احوالات و روحیات هم بی‌خبر باشیم و با این درجه از بیخبری شاید واقعا نتوانیم همدیگر را دوست خطاب کنیم. خواستم بنویسم  "دوستی داشتم" دیدم این عبارت یک جورهایی یعنی ما دیگر دوست نیستیم. انگار مرده باشد (دور از جانش) یا بین ما دعوا و قهری اتفاق افتاده باشد.

هر چه فکر کردم نفهمیدم "دوستی دارم" یا "دوستی داشتم"

از خیر نوشتن خاطره گذشتم اصلا .....

+ ; ۳:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۳
comment نظرات ()

صعود و سقوط تایپ کردن من

اوایل کار با کامپیوتر، با انگشت سبابه دست راست تایپ می‌کردم و به پایان بردن هر جمله موفقیتی به حساب می‌آمد. (هنوز ماوس اختراع نشده بود!)

بعد کم کم با انگشت سبابه دو دست

تایپ با دو دست

بعد از دنیا آمدن پسرک دو باره با یک دست شروع به تایپ کردن کردم

دیروز موفق شدم وقتی دست راستم بند بود با دست چپ تایپ کنم و ماوس را حرکت بدهم. (طبیعی است که فقط با استفاده از انگشت سبابه)

در ضمن فهمیدم شوهر چپ دستم که از ماوس‌های راست دستی استفاده می‌کند کار خیلی شاقی نکرده و من الکی یک عمر دلم برایش سوخته (طفلکی می گفت کار راحتیه، من باور نمی‌کردم)

+ ; ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۳٠
comment نظرات ()

قطار سریع السیر شرق

این ترمز اضطراری همیشه توی فیلمهایی که لوکیشن قطار دارند نقش مهمی بازی میکنه. حالا زندگی من شبیه یکی از این قطارهای سریعیه که توی تلویزیون نشون میدن، منتها یک ماه پیش یک حادثه مترقبه ترمز اضطراری رو کشیده و الان وسط ناکجاآباد متوقفم. دیدید که وقتی قطار این جوری متوقف میشه چطور آشوب کل قطار رو برمیداره؟

+ ; ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۸
comment نظرات ()