حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

کودک و ویرانی

با روشن شدن شوفاژها معلوم شد که لوله های خانه ما از یک جایی نشت دارند. پای لوله کش ها و ابزار و اسبابشان که به خانه باز شد، اول پسرک ذوق میکرد. تماشای ابزار و کارهایشان برایش هیجان اگیز بود، اما بعدتر، وقتی خانه نیمه ویران و اسباب بازی هایی که زیر روکشها مخفی شده بودند و تل خاک و قلوه سنگ در گوشه و کنار خانه را دید زد زیر گریه، گریه ای که علی رغم تلاش ما، به خنده مان می انداخت از بس صادقانه بود برای اتفاقی که بالاخره رفع و رجوع میشود.

تلاش و توضیح و محبت و عصبانیت ما جواب نداد. در گوشه و کنار خانه به اندازه رختخواب کوچولوی خودش جای خالی پیدا میکرد و اصرار، تا همانجا برایش رختخواب بیاندازیم تا در خانه خودمان بخوابد. آخر ماجرا هم با بغضی در گلو به خانه مادر بزرگش رفت تا این مخروبه ها جلوی چشمش نباشد. من هم، هم خنده ام میگیرد و هم در توجیه کردن و آرام کردنش احساس ناتوانی میکنم....

به بچه های کوچک فکر می کنم، دختربچه ها و پسربچه های به همین کوچکی در غزه، عراق، سوریه و همه جای دیگر، بچه های کوچکی که خانه و اسباب بازی ها و رختخوابشان بی مقدمه آوار میشود. به آنهایی که هنگام فرار کردن خانواده هایشان لابد بهانه فلان اسباب بازی کوچکشان را میگیرند، به مادرهایی که وسط آن اوضاع آشفته، لابد سعی می کنند این بچه ها را آرام کنند، به اسباب بازی هایی که هیچ وقت دوباره به دست صاحبان کوچکشان نمیرسند. به همه رویاهای له شده ......

 

+ ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٦
comment نظرات ()

مردها و آشپزی

زندگی مردها خیلی راحت تره: میتونند هم به مهارتشون در آشپزی افتخار بکنند، هم به این که اصلا آشپزی بلد نیستند.

+ ; ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/٦
comment نظرات ()

بگذاریم کودکی فرزندانمان طولانی و شاد باشد.

تمام زندگی مون رو صرف حسرت خوردن برای روزهای کودکی و آرزوی برگشتن به اون دوران میکنیم، و از طرف دیگه سعی می کنیم کودکی بچه هامون رو کوتاه کنیم و بهشون بزرگسالی رو زودتر هدیه بدیم.

و انگار همه اینها برای کوتاه کردن کودکی بچه ها کافی نباشه، یک عده هم تلاش میکنند این تفکر رو گسترش بدهند و با ایجاد عذاب وجدان در والدین، همون یک ذره کودکی باقیمانده در بین روزهای فشرده این شهرهای شلوغ رو هم از بچه ها بگیرند.

دوست خوبمون در وبلاگ روزهای مادرانه، خیلی بهتر توضیح داده، لطفا بخونید.

http://motherlydays.blogfa.com/post-283.aspx

+ ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٥
comment نظرات ()

ضروریات زندگی

هر زنی باید یک فنجان مخصوص داشته باشد، که گاهی وسط شلوغی ها و مسئولیت ها و تناقضها و تعارضها، بگیردش دستش و یک گوشه ای وسطی جایی برای خودش پیدا کند و نم نمک چایش را بخورد. و همه بدانند که الان همه مسئولیتهایش تعطیل است و احتیاج به استراحت و تجدید قوا دارد.

 

+ ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٠
comment نظرات ()

تام و جری

توی رستوران نشسته ایم و صدا به صدا نمیرسد. صدای پسرکی از میز پشت سر ما بلند میشود که "چه باحال، مثل تام و جری!" همه میزهای اطراف سرشان بر میگردد که تام و جری را ببینند و به جای آن والدین پسرک را می بینند که مشترکا در حال خوردن نوشیدنی مخصوص رستوران با دو نی جداگانه هستند، که البته نوشیدنی توی گلویشان می ماند از این همه نگاه خندان

+ ; ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۳٠
comment نظرات ()

سرانه مصرف آش رشته

با این که حتی تعویض روغنی ها هم این روزها آش رشته میفروشن چرا باز هم صف انقدر طولانیه؟

+ ; ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٤
comment نظرات ()

اختلاف طبقاتی

پسری که سوار سانتافه بود با چنان حسرتی به ب ام و کنارش نگاه میکرد که دل سنگ آب میشد.

+ ; ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱
comment نظرات ()

اتاق شماره 119

تصور کنید نیم ساعت بعد از تحویل سال یک نفر شماره اتاقتونو بگیره و بپرسه ساعت چنده!

بعد تصور کنید روزهای بعد هم این کار هی تکرار بشه ...

+ ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۸
comment نظرات ()

رد پا

بعضی وقت‏ها رد آدمها در آسانسور میماند. مثل اول صبح که بوی ادکلن نفر قبلی هنوز در آسانسور حس می شود یا امروز ظهر که بوی سبزی تازه در اسانسور می آمد، پر سیر و تره و نعناع و گشنیز و هزار بوی تازه و زنده کننده ذهن، گویا هنوز در این آپارتمان کدبانوهایی زندگی می کنند.

+ ; ۳:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۸
comment نظرات ()

یادداشت های روزانه یک نویسنده

یادداشتهای روزانه یک نویسنده عنوان کتابی است ۴ جلدی که شامل مجموعه یادداشتهای داستایوسکی در روزنامه هایی است که به طور متوالی و به دنبال تعطیل شدن روزنامه قبلی با آنها همکاری میکرده. این یادداشت ها در باره مسایل متنوعی است: تحلیل داستایوسکی از یک دادگاه پر سرو صدا، شرحی بر آرایش نظامی کشورهای همسایه، ملاحظاتی در باب وضعیت معیشت مردم پایتخت، یک داستان کوتاه، خاطراتی از دوران کودکی  و ... فکر می کنم در روزگاری که وبلاگ وجود نداشته، این ستون های روزنامه پل ارتباطی مردم با افکار و اندیشه های روزمره نویسندگان و افراد مطرح جامعه بوده، خواندن این کتاب مثل این است که وبلاگ فرضی اقای نویسنده را مطالعه کرده ایم.

چند وقت پیش کتابی با عنوان "بدون لهجه خندیدن" اثر خانم جزایری را خواندم. مجموعه داستان-خاطراتی بود که نویسنده از مقاطع مختلف عمرش تعریف میکرد. مثل این بود که چند پست پرخواننده و پرطرفداریک  وبلاگ محبوب را بدون ارتباط منطقی پشت سر هم چیده باشند، یا یک نفر داستان هایی را که معمولا در مهمانی ها و برای گرم کردن مجلس تعریف می کند مکتوب کرده باشد. البته در اساس اشکالی ندارد ولی فکر می کنم برای این که خواندن چنین کتابی لذت بخش باشد یا باید نویسنده به اندازه داستایوسکی مشهور باشد یا از آن روزمرگی ها زمانی کمی طولانی تر گذشته باشد.

البته منظورم این نیست که این کتاب را نخوانید... بعضی از داستانها بسیار عالی هستند و من چندین بار با صدای بلند خندیده ام (که برای من غنیمت است!). اما اگر در شلوغی کار و بچه و ... به زحمت زمانی را برای خواندن خالی کرده باشید شاید ترجیح بدهید کتاب دیگری را شروع کنید

 

+ ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢۳
comment نظرات ()

استدلال در تاکسی

روزی که هوای تهران صاف شد یادتان هست؟ همان روزی که به قول کاریکاتوریست همشهری اسمان با کیفیت LCD و LED دیده میشد؟

من سوار تاکسی بودم که یک آقای جوان هم سوار شد. سلام و احوالپرسی با راننده (که فکر می کنم خودش و ماشینش هر دو از قدیمیترینهای تهران بودند و من نگران بودم که تا آخر راه یا خودش تلف شود یا ماشین به اجزای تشکیل دهنده تجزیه شود) کرد و شروع کرد به صحبت. بعد از چند جمله رسید به آب و هوا: " آقا، هوا تمیز شد ها...

راننده : " بله ..... بله ..."

مسافر: "همین دیگه... تا یک باد اومد هوا تمیز شد"

راننده : " بله ..... بله ..."

مسافر: " پس این که هی می گفتند الودگی مال بنزینه مزخرف می گفتن دیگه، مثل همیشه"

راننده (بعد از چند لحظه سکوت) : " آقاجون یک وقتیه که اوتولت آتیش نمیشه... یعنی هر کاریش بکنی استارت نمیخوره، من پیرمرد بهت میگم اشکال از باطریه. باهاس باطری عوض کنی.. اونوقت تو چهارتا از این بچه محلهاتو میاری تا ماشینو هل بدن. ماشینم رووشن میشه آخرش، حالا هی بگو ایراد از باطری نیست، ماشین هل لازم داره...."

مسافر که تا آخر خط حرف نزد. راننده هم چشم از جلوش بر نمیداشت. نمیدونم با اون سن و سال چشمهاش چقدر از خیابون جلوشو میدید ولی مطمئنم مغزش هنوز خوب و سریع کار میکرد!

+ ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٦
comment نظرات ()

جواب یک سوال همیشگی...

دوران دانشجویی اخیر من بیشتر در اتاق کاری که در دپارتمان مربوطه داشتیم می گذشت. این اتاق بین خانمها و اقایان و سال بالایی ها و سال پایینی ها مشترک بود. در فاصله درس خواندن و کار بر روی پروژه ها،دور  میز وسط اتاق جمع میشدیم و چیزی میخوردیم و صحبت میکردیم. هر کس سفری میرفت یا موفقیتی کسب میکرد یا حسش را داشت خوراکی برای میز می آورد و دور هم میخوردیم. باور دارم که از این صحبتها (گاه در مورد درس و گاه در مورد زندگی) خیلی بیشتر یاد گرفته ام تا از کلاسها و پروژه ها... اهالی از دغدغه هایشان صحبت می کردند، ازکارهایشان،  بچه هایشان، رئیسهایشان، همسرانشان ...

ما دو تا دوست بودیم، متاهل و بدون بچه... گاهی بین صحبت دوستان از شب بیداری دیشبشان به خاطر تب بچه، از تحویل ندادن فلان پروژه به خاطر شیطنت بچه، از آرزوی سفری یا برنامه ای که ما داشتیم و آنها نمیتوانستند بیایند به خاطر بچه، ما دو نفر با چشمهای گرد و نگاه مردد، غیرمستقیم میپرسیدیم که آیا راضیند یا نه، آیا اگر فرصت تصمیم گیری مجدد داشتند باز هم میخواستند پدر یا مادر بشوند یا نه... جوابها متنوع بود، حتی جوابهای یک آدم ثابت. از "سگ بشو، مادر نشو" شروع میشد و به "این منبع عشق بیکران، این انرژی کائنات، این گام مهم تکامل بشر" ختم میشد. ما هم هر روز سردرگم تر...

این وسط یک روز دوستان گیر دادند به ما دو نفر که چرا بچه دار نمیشوید. ما هم که دست پری داشتیم از انواع استدلال برای بچه دار نشدن، همه را رو کردیم به همراه بعضی از نقل قولهای خودشان. یادم هست که یکی از آقایان که پدر یک دختر خوشگل و بسیار باهوش است گفت: "من هیچ وقت به کسی توصیه نمی کنم بچه دار نشود، اما اگر بدانم حرفهای من باعث شده کسی چنین تصمیمی بگیرد خوشحال میشوم."

شش ماه بعد ما دو دوست هر دو منتظر هدیه آسمانی مان بودیم. بچه هایی که به فاصله 2 ماه به دنیا آمدند و زندگی هر دوی ما را زیر و رو کردند. من شخصا یادم نمیآید کی تصمیمم عوض شد، چطور همه استدلالهایم رنگ باخت، چرا بعد از 6 سال به این نتیجه رسیدم که آرزو دارم مادر بشوم... اما میدانم که این باشکوهترین اتفاق زندگیم است.

زندگی من کلا عوض شده. اولویتهایم، آرزوهایم، هدفهایم، روش زندگیم، همه و همه تحت تاثیر قرار گرفته.آیا میتوانم همه کارهایی که آرزو داشتم انجام بدهم؟ نه. ایا میتوانم به همه هدفهایی که برای زندگیم مهم بود و سالها برایشان تلاش کرده بودم (و بعضی ها در حال تحقق بودند) دست پیدا کنم؟ نه.... اما مساله این است که برایم مهم نیست. تمام زندگی شغلی و آرزوهای دور و درازم در کنار این پست جدید (شغل تمام وقت، 24 ساعته، بدون مرخصی و  بدون چشمداشت مادری) بی زرق و برق و بی آب و رنگ است. ارزش آنها برای من کم نشده، بلکه ارزش این یکی خیلی زیاد است، مثل خورشیدی که نور چراغ قوه در کنارش دیده نمیشود.

مادری سخت است.زندگی من پر از تعارض و دلمشغولی است. گاهی خسته میشوم، گاهی ناامید، گاهی فکر می کنم که شجاعت، توان یا مهارت کافی برای انجام مسئولیتهایم ندارم. با این حال زندگی من پر از لحظه های باشکوه است، لحظه هایی که  هر کدامشان میتواند برای تمام زندگی پشتوانه باشد. من هیچ وقت به کسی توصیه نمی کنم بچه دار شود، اما اگر بدانم حرفهای من باعث شده کسی چنین تصمیمی بگیرد خوشحال میشوم.

+ ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٠
comment نظرات ()

به یاد استاد منوچهر احترامی

ما برای این پسرک یک سی دی "حسنی نگو یک دسته گل" خریدیدم. خیلی دوست داره و با تمام وجود توجه میکنه.... بعد فکر کردیم لابد به این جور چیزها علاقه داره رفتیم چند تا دیگه از سی دی های همون موسسه رو خریدیم... نگو پسرک رو معجزه شعر استاد احترامی جذب کرده و اصلا توجهی به شعرهای آبکی بقیه نداره... شعرهایی که تقریبا توی همشون عبارت "خدا کنه نمیره" تکرار میشه فقط به این دلیل که وزن و قافیه خوبی داره! 

خلاصه این که سرودن شعر و تهیه برنامه برای کودک خیلی سخت تر از بزرگسال است و بچه ها هم فقط به  رنگ و ریتم قانع نیستند. از همین حالا بعضی چیزها را می فهمند و انتخاب می کنند و بعضی های دیگر را رد می کنند و موقع پخش شدن آنها می آیند سراغ مامانشان که میخواهد بعد از چندین روز وبلاگش را آپ کند!

+ ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٩
comment نظرات ()

ظرف ذهن

بعضی از آدمها هستند که تا دهنشونو باز می کنند میتونی حدس بزنی آخرین ایمیلهایی که خوندند کدوم بوده، اصلا حرفهاشون آینه میل باکسشونه

+ ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

نامگذاری

این پست یادتونه؟

مرکز زبان صامت رو هم بهش اضافه کنید

 

+ ; ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٠
comment نظرات ()

خبر خوش

"نمیدونید چقدر خوشحالم. همین الان یک پیامک اومد که از این به بعد دوشنبه ها هم میتونید با ماهان به دوسلدورف سفر کنید.... انقدر خوشحالم. خوب شد بهمون خبر دادند."

از طرف یک مامان که بچه اش با اومدن این پیامک از خواب بیدار شده عصبانی

+ ; ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٦
comment نظرات ()

فضای شخصی

ساعت 7 نشده بود و من هنوز خوابالو بودم. سوار تاکسی که شدم به صدای خیلی بلند روضه با نخراشیده ترین صدای ممکن داشت پخش میشد. احتمالا کسایی که توی مجلس روضه مربوطه نشسته بودند توی اون ساعت شب و بعد از ساعتها سینه زنی و گریه یک جوری میتونستند صدای آقاهه رو تحمل کنند ولی سر صبح توی تاکسی کسایی که هنوز گیج خوابند به سختی میتونستند با صدا کنار بیان.

دو نفر بعدی که سوار شدند بلافاصله هدفونهای موبایلشونو در آوردند و توی گوششون گذاشتندو با آهنگهای انتخابی خودشون جلوی نفوذ فریادهای مخرب آقاهه به گوششون رو گرفتند. من تازه فهمیدم چرا این روزها همه با خودشون هدفون دارند: لابد سعی می کنند در این دنیای شلوغ یک کم فضای شخصی برای خودشون ایجاد کنند.

رسما از اون دخترهایی که چند روز پیش توی یک پستی بهشون ایراد گرفته بودم معذرت میخوام. باید برم توی جعبه گوشیم هدفونمو پیدا کنم.

+ ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٥
comment نظرات ()

هدیه ای برای نی نی

امشب رفته بودیم پیتزا فروشی. من و بابای پسرک پیتزا میخوردیم و اون هم با بطری آب و سیب زمینی سرخ کرده سر و کله میزد. بعد یهو آقای گارسون یک چیز بامزه ای برامون آورد: یک چیزی شکل ماهی با دم دراز از جنس خمیر پیتزا که توش پنیر و سبزی معطر و مخلفات داشت، با زیتون سیاه براش چشم درست کرده بودند و با گوجه فرنگی و پودر سبزیجات پولک... برای کوچولومون :))

اون نصفه ای که خودش خورد که هیچ... نصفه دیگه ای که من و باباش نصف کردیم هم خیلی خوشمزه بود. حسابی چسبید. پسرک هم کلی سرگرم شد.

راستش دفعه قبل هم در این پیتزا فروشی به پسرک یک سی دی کارتون کادو دادند که خیلی قشنگ بود. یک دفعه دیگر هم پازل داده بودند.

+ ; ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۸
comment نظرات ()

بزرگراه شخصی

تصادف شده و ترافیک بزرگراه سنگینه. آقای راننده تاکسی با بیقراری هی سرک میکشه ببینه چه خبره. از دور یک خانم با قیافه مضطرب رفته بالای جدول کنار ماشینهای تصادفی و داره با هیجان با تلفن همراهش صحبت میکنه. اقای راننده با عصبانیت میگه:" این خانومها رانندگی بلد نیستند، سوار ماشین میشن نمیتونن جمعش کنن. همین میشه دیگه..."

چند دقیقه بعد قیافه دومین راننده تصادفی مشخص میشه: یک مرد جوان با سر و وضع ژیگول. آقای راننده دوباره میگه:" آقا این جوونا هم که دیگه بلای جون خیابونان. معلوم نیست چه قرصی و کوفتی میزنن که تو حال خودشون نیستند و دائم تصادف میکنن ملتو علاف میکنن"

چند قدم بعد راننده سومین ماشین را میبینیم که آقای مسنی با موهای سفید است. آقای راننده که حالا کنار ماشینهای تصادفی وایستاده سرشو از شیشه در میاره بیرون و میگه:"پیرمرد، خوب اگر تو که چشمات نمیبینه و دستت جون نداره فرمونو بپیچونی واسه چی میای توی خیابون که اینا رو هم گرفتار کنی؟"

میخواستم از آقای راننده که از قضا خودش هم بالای 65 سال بود بپرسم "میخوای بگم بزرگراهو برات اختصاصی کنن؟"

+ ; ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۸
comment نظرات ()

یاد ایام

آهای 3 تا دختر دانشجویی که امروز توی دانشگاه سر جای قدیم من و دو تا دوست صمیمی ام نشسته بودید، که منو یاد اون روزها انداختید، که چقدر هم شبیه ما بودید...

می خواستم بگم ما که همسن شما بودیم وقتی دور هم می نشستیم با هم حرف میزدیم، نه این که هر کدوم یک هدفون توی گوشمون بذاریم...

راستی هیچ کدومتون صدای آواز پرنده روی درخت بالای سرتون رو شنیدید؟ توی این هوا و این فصل، صداش آدمو شاد میکرد. کدوم یکی از آهنگهای توی گوشیتون به این قشنگیه؟

+ ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٦
comment نظرات ()

پشت ونی

دیروز توی ترافیک دیدم پشت یک ون نوشته: "بالاخره یک روز خوبی هم میاد!"

+ ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۳
comment نظرات ()

 

دعا میکردم چراغ قرمز طولانی تر بشه تا من از همین چند لحظه برای بستن چشمهام و استراحت استفاده کنم.  چراغ قرمز هم طولانی تر از همیشه بود، یک استراحت طولانی . و عجیب این که هیچ کدوم از بچه های فال فروش و گل فروش و اسفند دود کن پیداشون نبود..

سر چهارراه که رسیدم دیدم یک تیم فیلمبرداری در حال فعالیتند و گویا طولانی شدن زمان چراغ قرمز و نبودن بچه های کار به یمن حضور اونها بوده.

ما که از این فرصت برای استراحت استفاده کردیم ولی بیچاره اونهایی که عجله داشتند. بامزه تر از همه هم توقف ماشینها وسط چهارراه برای پیدا کردن هنرپیشه های احتمالا معروف مجموعه بود که ترافیک پشت سرشون رو بدتر میکرد. خلاصه که بساطی بود! 

+ ; ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢
comment نظرات ()

در شهر ما

فست فودی که غذا سفارش داده بودیم دو سری میز داشت: یک سری با صندلی و تعداد کمتری با مبل. منتظر بودیم یکی از مبلها خالی بشه تا بچه هم بتونه یک کم راحت تر باشه... یک مبل خالی شد و یک خانواده پرجمعیت بیرون رفتند و میزشون پر از غذاهای نصفه و نیمه باقی موند. قبل از این که ما برسیم آقایی حدودا 45 ساله، موقر و با یک کیف اداری و لباسهای مرتب اونجا نسشت. ما هم ناچار روی صندلی ها نشستیم.

حواسم به این اقا بود که ببینم کسی همراهشه یا تنهایی میز به این بزرگی رو اشغال کرده، دیدم اون بنده خدا داره بقیه غذاهای اون خانواده رو میخوره، بعد هم یک چیزهایی رو لای کاغذهای ساندویچ پیچید و توی کیفش گذاشت، با دقت و سر فرصت...

همین دیگه... نمیدونم چی باید بگم، خیلی ها توی شهرمون با سیلی صورت سرخ نگه میدارن

+ ; ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢۳
comment نظرات ()

بی انصافا!

دلم برای بچه شان سوخت...

یک نفر بیاید و مادر وپدرها را توجیه کند که بچه ای را که بین مادربزرگها و خاله ها و عموها و ... دست به دست میشود و برایش آش دندانی میپزند و کل فامیل را برای تب کردنش خبر می کنند و آمار اجابت مزاج روزانه اش را همه پیرزنهای فامیل دارند و هر تکه لباسش را فامیل از جشن سیسمونی به یاد دارند و هر لحظه از زندگیش از قبل از تولد در این شبکه اجتماعی غنی و گرم و شاید ترسناک میگذرد نمیشود سر شب مثل یک بچه اروپایی و آمریکایی که در دنیای دیگری زندگی می کند فرستاد به اتاق خواب.

 همین ...

+ ; ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٩
comment نظرات ()

هر دو یا هیچ کدام

در بسته های همایش به عنوان هدیه یک کیف پول گذاشته بودند. هدفشان هم لابد این بود که چیزی انتخاب کنند که زنانه و مردانه نداشته باشد و هر دو گروه استفاده کنند. کیف پولی انتخاب کرده بودند که هم زنانه بود و هم مردانه، یا نه زنانه بود و نه مردانه.... آواره و بلاتکلیف!

+ ; ٧:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٤
comment نظرات ()

لحن

خونه ما طبقه اوله. وقتهایی که پنجره باز باشه (که این روزها هم دائم بازه) صدای صحبت مردم رو میشه شنید. کوچه هم درختی و نسبتا خلوته و گاهی سرگرم میشیم با کش و واکشهای دخترک و پسرکی که در مورد موضوعات خنده داری بحث می کنند. بحث ها و موضوعاتشان برای من که چندین سالی است این عوالم را گذرانده ام گاهی چنان خنده داره که میترسم اونها هم متقابلا صدای خنده من را بشنوند. گاهی هم صدای موبایل صحبت کردن آدمها رو میشنویم. صدای همسایه های روبرو هم که جواب آیفون رو میدن شنیده میشه.

راستش الان چند وقتیه که لحن صحبت آدمها عوض شده. خشن و تند و بی ادب حرف میزنن. این مردم که میگم منظورم همه این آدمهاست. اگر قدیم دختر و پسر ها (حداقل یکی شون) قربون صدقه می رفتند الان هر دو نفر با تلخی و تندی صحبت میکنند. اونهایی که با موبایل حرف میزنند هم... الان یک نفر داشت با آیفون با کسی صحبت میکرد. لحنش انقدر خشن بود که اول به نظرم اومد دعوا شده که شکر خدا داشتند احوالپرسی میکردند!

 

 

+ ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٥
comment نظرات ()

آموزش همگانی

این داستان راهنمایی کردن مادرها و اعتقاد به این که دائم لازم است به مادرها چیزی را تذکر بدهی دنیای مجازی را هم گرفته. وبلاگ دوستانی که بیشتر در مورد روزانه های فرزندانشان می نویسد پر است از کامنتهای این مدلی:

- کاش بچه رو توی ماشین بغل نمی کردی. یک وقت طوری میشه ها ...

- چرا به بچه شیرخشک میدی.... وای وای وای

- روش پتو ننداختی؟! سرما میخوره

-گذاشتیش مهد؟ خجالت نمیکشی؟

- توی سوپ امروزش کلم بروکلی نریختی؟ به تو هم میگن مادر؟

- ....

 

پ.ن. خودم هم گاهی از این نظرها میدم ها... کلن مرضش واگیر داره

+ ; ٤:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٩
comment نظرات ()

آرزو

در مسجد ایاصوفیه ستونی هست که بر اثر نفوذ آب باران به تدریج سوراخ شده و در بعضی از اوقات سال کمی هم نمناک است. این حفره نسبتا بزرگ است و معمولا صفی از توریستهای خوشحال در مقابلش صف کشیده اند تا انگشتشان را در آن فرو کنند که میگویند باعث برآورده شدن آرزو می شود!

وقتی ما آنجا بودیم غیر از ما 4 یا 5 گروه ایرانی دیگر هم در مسجد بودند ولی من (که بچه به بغل کمی دورتر از جمع ایستاده بودم و از روی فضولی آمار آدمهای داخل صف را میگرفتم) هیچ ایرانی را ندیدم که دست به دامن این سوراخ دعا بشود. در عوض تا دلتان بخواهد توریست اروپایی و .. خوشحال با شلوارک های صورتی و موهای بلوند طبیعی در این صف می ایستادند و بعضی هایشان هم گویا آرزوهای تمام اهالی شهرشان را هم اعلام میکردند و صدای پشت سری ها را در می آوردند.

ما که در ایران از این سوراخ دعاها زیاد داریم. یک نفر بررسی کند اگر کمبودی هست چند تایشان را صادر کنیم به این ممالک که کمبود ایشان هم مرتفع بشود.

+ ; ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٤
comment نظرات ()

استدلال ابدی

توی صف ATM ایستادم و رادین توی کالسکه اش نق میزنه. گرمشه و یک کمی سرفه میکنه. خانمی حدودا 50 ساله میاد جلوی من. پیش خودم فکر می کنم حتما جاشو سپرده بوده به کسی یا همراه آقای جلوییه، وگرنه بعیده که یک خانم نوبت من رو با این بچه بگیره.

آقایون پشت سر من صداشون در میاد: خانم صفه ها ... خانمه با حالتی حق به جانب میگه: کار من یک دقیقه بیشتر طول نمیکشه (کار بقیه لابد قراره نیم ساعت طول بکشه). یکی از آقایون میگه: حالا نوبت ما رو گرفتی طوری نیست. این خانم با بچه کوچیک چی؟

میگه: وا ... مگه ما بچه بزرگ نکردیم!

خدا به داد نفر بعدی که این استدلال رو جلوی من میاره برسه.

توضیح: خانومه جلوتر از من رفت سراغ دستگاه. کلی کلنجار رفت و کارش انجام نشد. ظاهرا می خواست از دستگاه یک بانک با کارت یک بانک دیگه به حسابی در بانک سوم پول بریزه. در حالی که همه ما رو نفرین میکرد رفت!

+ ; ۱:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٤
comment نظرات ()

به تماشا سوگند و به آغاز کلام

این اسم یک برنامه مشاعره است که از تلویزیون پخش میشه و من دیشب برای اولین بار دیدم. برنامه خوبی بود و البته میتونست خیلی پربارتر هم باشه. کارشناس برنامه هم انصافا مسلط بود. فقط یک جا از شرکت کنندگان خواست که شعر مورد علاقه شون رو بخونند و یکی از شرکت کنندگان شعر معروف استاد هوشنگ ابتهاج (سایه) رو به عنوان شعر مولانا تحویل داد و کسی هم اعتراضی نکرد!

نمیدونم کسی متوجه نشد یا نخواستند اون بنده خدا ضایع بشه ...

+ ; ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۸
comment نظرات ()

آب معدنی

یک زوج جوان در رستوران میز بغل ما نشسته اند. گارسن در مورد نوشیدنی سوال می کند. می پرسند آب معدنیتون چیه؟ وقتی می فهمند یکی از مارکهای تایید نشده است ترجیح میدهند به جاش کوکا بخورند!

ببینید یک گزارش که اصلا مشخص نیست چرا انجام شده و با چه استانداردهایی کیفیت آب را ارزیابی کرده انقدر تغییر رفتار ایجاد کرده...

بعد لطفا یک نفر پیدا بشه و برای ما اون عدد و رقم ها را تفسیر کنه ببینیم آب معدنی تایید نشده مارک فلان را بخوریم اصولا چه ضرری داره؟ یعنی ضررش از کوکا بیشتره؟

+ ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٦
comment نظرات ()

سفر زوری

هر نیم ساعت یک اس ام اس میاد که بیاین برین ترکیه، با ناهار، شام، نوشیدنی، گشت، ماساژ، یک دور کولی، کوبیده اضافه، چایی دوم... کم کم آدم احساس وظیفه میکنه بره . هلاک شدم از بس پاک کردم. 

+ ; ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢
comment نظرات ()

آزار

یک فرم الکترونیک پر کردم. کلن 14 تا سوال داشت. من 5 با مجبور شدم کیبورد را بین فارسی و لاتین جا به جا کنم. حداقل این فرمی که میگذارید ملت پر کنند رو یکبار خودتون پر کنید...

+ ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢
comment نظرات ()

سوال فنی

من که از کار ساختمان زیاد سرم نمیشه. اما قدیم دیده بودم نما را آخر کار میکنند. این همسایه ما هنوز نه در و پنجره داره نه پلکان و نه هیچ چی، نما زده. فقط دیوار و سقف و نما

خراب نمیشه؟

 

پ.ن. یک دوستی در پست خصوصی راهنمایی کرده که:

سلام
اصولا قبل از دو پنجره نما میکنند, یعنی بعد از سفت کاری اول نما میکنندو بعد کارهای دیگه.

 

ممنون دوست عزیز. سواتم زیاد شد

+ ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢
comment نظرات ()

نیلپر

بعد از اشغال اتاق خواب دوم منزل توسط پسرم مجبور شدیم رایانه و مخلفاتش را به اتاق نشیمن منتقل کنیم و برای سازگاری با بقیه لوازم، میز و صندلی جدیدی هم برایش گرفتیم. موقع انتخاب صندلی مهربان همسر اصرار داشت که مارک نیلپر بگیریم که صندلی هایش از مدلهای مشابه کمی گرانتر هم بود. من هم سنگین و پا به ماه بی حوصله بودم و قبول کردم.

حق با ایشان بود: صندلی واقعا راحت است طوری که من برای شیر دادن هم از آن استفاده می کنم! برای من که یک بار به خاطر صندلی غیراستانداردی که تازه برای اداره خریده شده بود کمردرد گرفتم و یک هفته بستری شدم این راحتی خیلی ارزش دارد. نکته مهمتر این که یک چیزی به اسم خدمات پس از فروش دارد که راست است و واقعی! دیروز تماس گرفتم. امروز یک نفر را فرستادند که مودب بودو به کارش وارد بود و با ملاحظه بود و حتی برای انجام قسمتی از کار که احتیاج به ضربه زدن داشت ز خانه بیرون رفت تا بچه اذیت نشود! برای من که روی خریدهای بزرگ خدمات پس از فروش درست و حسابی ندیده ام و همیشه موقع خرید از فروشنده ها شنیده ام "گارانتی که الکیه" دیدن این که برای یک اشکال قابل تعمیر (که البته احتمالا با تعمیر دوباره به زودی بروز می کند) قطعه را بدون هزینه تعویض می کنند خیلی خیلی تعجب آور بود.

خلاصه این که ما که از خریدمان راضی بودم. خدا هم از ایشان راضی باشد و به تولید و کسبشان برکت بدهد!

پ.ن. اتاق توسط پسرک اشغال نشده، توسط وسایلش اشغال شده وگرنه خود ایشان هنوز در اتاق ما مستقر می باشند و ظاهرا حالا حالاها هم قصد خروج ندارند!

+ ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۳
comment نظرات ()

مهندسی

در طراحی ویلاهای شمال، حتما لازم است تعداد سرویس های بهداشتی حداقل یکی بیشتر از تعداد اتاق ها باشد. مهندس ویلایی که ما ساکن آن بودیم با رعایت کردن این اصل کلی برای خودش دعای خیر خرید!

+ ; ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۱
comment نظرات ()

تغییر شغل

فکر میکنم بهتره همه کسانی که شغلشون طراحی جعبه دستمال کاغذیه تغییر شغل بدن و بشن طراح اسباب بازی

 

توضیح: بچه ها علاقه عجیبی به جعبه های دستمال کاغذی دارند.

+ ; ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٠
comment نظرات ()

در باب اسامی

فکر میکنم خنده دار تر از اسم "مرکز درمان ناباروری حضرت مریم" فقط "آبمیوه فروشی شوکران" باشه

+ ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٠
comment نظرات ()