حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

ما مادرها

ما مادرها، همونهایی که اگه بچه از پله ها پایین بیاد تذکر میدیم که "دستت رو از نرده بگیر نیفتی"

و اگر دستش رو از نرده گرفته باشه تذکر میدیم "دست نزن کثیفه!"

 

همون ها!

+ ; ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱
comment نظرات ()

ایده تجاری

باید ماشینا رو یجوری بسازن که خودش آب بارون رو جمع کنه توی ظرفش! (منظورش ظرف مایع شیشه شور ماشینه)

+ ; ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٦
comment نظرات ()

کجا دانند حال ما

یک لحظه ای هست، بعد از مریضی بچه، روزی که داری تب سنج و دستمال های مخصوص پاشویه و پیمانه ها دارو و .... رو جمع میکنی که بذاری سر جاشون، تا کی؟ خدا میدونه. یک حالی از خوف و رجا، یک لبخند نه خیلی گرم..... همون لحظه

 

شکرت

+ ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۳٠
comment نظرات ()

انگشت کوچیکه

مامااااااااااان شصت کوچولوم خورد به میز!

+ ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱٢
comment نظرات ()

به سوی استقلال

روی نیمکت توی پارک نشستیم که بی مقدمه میگه تشنه امه. تا من کیفم رو دنبال بطری آب بگردم طاقت نمیاره و حرف دلش رو میزنه: "بهم یدونه! پول بده برم آب معدنی بخرم."

بهش یدونه! پول میدم تا بریم اب بخریم. با قاطعیت میگه "نه! میخوام تنها برم تو بشین روی نیمکت."

تا بوفه کمی فاصله است و پارک شلوغه، نمیتونم ریسک کنم بذارم تنها بره ولی نمیتونم در مقابل نگاهش هم مقاومت کنم. میدونم چقدر این فرصت براش مهمه، و میدونم اگر بهش اجازه ندم حتما امروز یهو گم میشه و جون منو به لبم میرسونه تا بهم ثابت کنه قواعد بازیش رو خودش تعیین میکنه.

لبخند میزنم و میشینم. تاکید میکنم زود برگرده. چند بار برمیگرده تا از نشسته بودنم مطمئن بشه.

حالا نوبت منه. آروم و نوک پا بلند میشم و از پشت بوته های دور استخر نگاهش میکنم. آماده ام که اگر چیزی پیش اومد بدوم. محاسبه می کنم که چند ثانبه تا رسیدن بهش زمان لازم دارم، اگه از روی آبراه بپرم؟ اگه از توی باغچه بدوم .....

حالا نوبت اونه، جلوی در بوفه وایستاده و منتظر نوبتشه. چند تا بزرگتر میاد و بدون توجه به فسقلی میرن جلو و سفارش میدن. قیافه اش از دور مستاصله. اما به نفر بعدی مهلت نمیده از زیر رستش رد میشه و روی نوک پا بلند میشه. پول رو میده و با بطری آب معدنی و یک لبحند فاتحانه برمیگرده. شروع به دویدن میکنه، از کنار باغچه و آبراه به طرفم میاد و من سریع برمیگردم روی نمیکت. وقتی با چشمهایی که داره برق میزنه و لبحند مغرور بطری رو میگیره جلوم، با خونسردترین و بی خیال ترین نگاه دنیا نگاهش میکنم.

قواعد بازی رو من تعیین میکنم، و قاعده بازی ما اینه که تو تجربه کنی و من مراقبت باشم.

 

پی نوشت. اون نگاه خونسرد مادرم توی پارک وقتی اصرار داشتم خودم برم چیزی بخرم؟ ها؟!

+ ; ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٤
comment نظرات ()

مهمانی کوچک ما

با پسرک رفته بودیم کلاس اسکیت، بعد از کلاس رفتیم جلوی بوفه تا شاید هوس کنه و چیزی بخوره (آخه بچه ما حتی شکلات و بستنی هم نمیخوره، در این حد اشتها داره:))

 

تازگی ها دوست داره خودش خرید کنه. پول رو از من گرفت و  روی نوک پا وایستاد تا قدش به پنجره بوفه برسه و مثل یک مرد کوچولو به آقای فرشنده گفت لطفا دو تا چایی برای من و مامانم :)

چایی خور که نیست (آخه بچه ای که بستنی نمیخوره چایی میخوره؟ یک چیزی میگین ها!) ولی قند و تی بگ و بقیه پول رو با دقت تحویل گرفت و یک نیمکت خالی پیدا کرد که کنار هم بشینیم و اصرار کرد یا هم عکس بگیریم. چایی نخورده را هم خالی کرد و با لیوانش آب بازی کرد.

 

و من برای اولین بار توسط پسرم به صرف چای دعوت شدم....

+ ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢۸
comment نظرات ()

آرزوهای کوچک

آخرین روز مهدکودکش تمام شد و قرار است به پیشوار پیش دبستانی برود. با آب و تاب برای پدرش تعریف می کند که: میخوام بزرگ و بزرگتر بشم و برم پیش دبستانی و مدرسه و بعد هم دانشگاه، اون وقت برای خودم یک گوشی بزرگ بخرم و خودم رانندگی کنم

:)

ایشالا!

+ ; ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٢
comment نظرات ()

خواب شیرین، خنده شیرین

آدم بزرگها هم توی خواب میخندن؟ همین طور مثل پسربچه های چهار سال و نیمه؟ انقدر شیرین که دلت نیاد بیدارشون کنی و کارت رو تعطیل کنی و بشینی کنار تختش به امید یک بار دیگه شنیدن اون قهقهه بیدریغ و شیرین؟

+ ; ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٠
comment نظرات ()

مشکلات دنیای کودکی

در این سه ماهی که نبودم (تنبلی، گرفتاری، یا هر چی اسمشو میذارید) پسرکم بزرگ شده. خودم وقتی آخرین پست رو میخونم برام عجیبه انگار خیلی وقت پیش بوده. به سن جالبی رسیده و عملکرد ذهنش وارد مرحله جدیدی شده. دیگه میشه به عنوان یکی از افراد خانواده روش حساب کرد. کار جدی به عهده اش گذاشت و ازش جواب خواست.

 

چیزی که تازگی یاد گرفتم اهمیت زمانهای دو نفره است، با من یا با پدرش..... زمانهایی که بتونیم دغدغه هاش رو از بین کلمات پراکنده بفهمیم. چیزی که توی جمع ممکنه به همین راحتی اتفاق نیافته. دغدغه هایی که برای ما بی اهمیته، مثل همکلاسی جدیدی که مربی براش بیشتر وقت میذاره، این که چطور بین دوست بودن با دوستایی که خوراکی هاش رو دوست دارن و خوردن خوراکی های خودش تعادل برقرار کنه، این که چطور به ما توضیح بده اب بازی رو بیشتر از حموم کردن دوست داره....

 

 

 

+ ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢۳
comment نظرات ()

پسرک، سرما، ها!

چرا فوتم بخاری شده؟

+ ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱۱/۱۸
comment نظرات ()

چون دوستت دارم

داریم برای خواب آماده میشیم. پسرک بدو بدو میاد و لبهای کوچولوش رو میچسبونه به لپ من و بعد میگه: این بوس شب به خیر نیست ها، بوس دوست داشتنه.....

 

 

+ ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢٥
comment نظرات ()

من و پسرک

فعلا فلسفی ترین سوالی که درگیرش هستیم اینهاست: کامیون شاستی بلنده؟ پس شاستی کوتاهه؟ تراکتور چطور؟ بولدوزر که شاستی بلنده، جرثقیل که خیلی شاستی بلنده، مگه نه؟!

+ ; ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢
comment نظرات ()

بازی عادلانه

حلقه بسکتبال دست منه و توپ دست اونف اگر توپ توی حلقه بافته اون برنده است، اگه نیافته من بازنده ام!

+ ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٤
comment نظرات ()

خیلی رمانتیک

پسرک در یک جمعی کارتون سیندرلا تماشا کرده. میپرسم سیندرلا چیکار میکرد؟ میگه هیچی هی دعواش میکردن میرفت سراغ گریه!

+ ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢۸
comment نظرات ()

علم

روز عاشوراست و پسرک دسته و علم دیده. میپرسم علم چه شکلی بود؟ انگتش رو مثل اجازه میاره بالا و میگه این شکلی!

+ ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٦
comment نظرات ()

دانشگاه

از اونجایی شروع شد که یک روز پرسید شما کجا میرین؟ ما هم غافل از همه جا گفتیم داریم میریم دانشگاه. گفت پس من هم میام دانشگاه. گفتیم نمیشه، باید بری مهد کودک

این طفلک هم که دیگه بحث نکرد.

اما از فرداش کسی اجازه نداره کلمه مهد رو به زبون بیاره

پسرک داره میره دانشگاه، دانشگاه بچه ها،

و بعد که احساس کرد این کلمه "بچه ها" براش افت داره، گفت دانشگاه بچه هایی بزرگ شدند!

خلاصه الان ما روزها میریم دانشگاه بچه هایی که بزرگ شدند. و خدا نکنه کسی حتی وقتی پسرک در خواب هفتمه بگه مهدکودک..... حتما بیدار میشه و با عصبانیت میگه مهدکودک نه، دانشگاه بچه هایی که بزرگ شدند!

+ ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٥
comment نظرات ()

جغرافی

یکی از دوستان قدیمی از استرالیا آمده. سعی می کند برای پسرک توضیح بدهد که چرا خانه اش اینجا نیست و چرا ماشینش همراهش نیست. پسرک خیلی بی تفاوت، انگار استرالیا سر راه هر روز مهد کودکش باشد گفت: استرالیا؟ همونجا که تام و جری مسابقه ماشین سواری میدادند؟

الان دقیقا میداند استرالیا کجاست: همانجایی که خاله و تام و جری ماشین سواری می کنند! فقط نمیدانم محبتش به خاله و بوس های جفت جفت اش مربوط به مهربانی ذاتی اش است یا از خاله بوی تام و جری را میشنود!

+ ; ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/۱٩
comment نظرات ()

تخم مرغ شانسی

امروز من بی حوصله بودم. از آن روزهایی بود که حوصله خودم را هم نداشتم. هر چند سعی میکردم همان مامان همیشگی باشم ولی پسرک کاملا متوجه حالم بود. تمام روز سعی کرد سرگرمم کند، شیرین زبانی کند، من را به بازی و کار بکشاند و خلاصه به هر شکلی من را از حال بدم بیرون بکشد.

شب که شد، وقتی بوس شب به خیرم را میگرفتم نتوانستم تشکر نکنم. از این که امروز پسر فوق العاده ای بوده و از این که من و پدرش را خوشحال کرده تشکر کردم......

منطقی ترین جواب دنیا را هم گرفتم: ازم خیلی راضی هستی؟ پس برام تخم مرغ شانسی بخر دیگه!

+ ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٧/۱۳
comment نظرات ()

دنیای تک فرزندها

پسرک با لحنی فیلسوفانه: میدونی بهار و باران (دوقلوهای مهد کودک) دوتایی با هم یدونه مامان دارند؟

+ ; ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱٤
comment نظرات ()

یک تکه آرامش

ما در تکاپوییم که کارها را تمام کنیم و با عجله از خونه بزنیم بیرون. پسرک یک بستنی گرفته دستش و ما رو نگاه میکنه.

من با هیجان و انرژی میگم "رادین و بابا کفشهاشون رو بپوشن. داریم میریم!"

پسرک آروم و قاطع میگه: "من دلم میخواد چند دقیقه همین جا دور هم بشینیم بستنی بخوریم"

ما؟ ما یادمون میاد که تمام روز رو برای همین یک تکه آرامش، همین بستنی دور هم، میدویم. که پسرک سه سال و میمه! خوب میدونه چی کمه و ما گاهی نمیدونیم.

بذار دنیا با همه سرعتش جلو بره. ما میشینیم تا پسرک بستنی بخوره. ما میشینیم تا زندگی کنیم.

 

+ ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱۳
comment نظرات ()

در مصایب مهدکودک دو زبانه

 -این شکل چیه؟

+ (با لحن قاطع) سیرکل!

-به فارسی چی میشه؟

+(با لحن مردد) گردالی؟

+ ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/٧
comment نظرات ()

اولین روز مرد

امروز تخت پسرک را از به تخت نوجوان تبدیل کردیم. یعنی نرده های کنارش را برداشتیم و میزی را که قبلا نقش میز تعویض را بازی میکرد تبدیل کردیم به پاتختی. پسرک با شوق و ذوق کمک میکرد و از این که "دیگه مرد شده" و "الان یک مرد جوون شده" لذت میبرد.

بعد پسرک رو بردیم پیش پدربزرگش، تا همون جملاتی که در مورد تبریک گفتن به پدرش از مهد کودک یاد گرفته بود رو اونجا هم تکرار کنه. آخر کار، بهش گفتیم که پدربزگش رو ببوسه چون روزشه. پسرک بعد از یک بوس محکم خیلی جدی به پدرپزرگش میگه: تو هم منو بوس کن، آخه امروز روز منم هست، منم مرد شدم!

+ ; ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۳/۳
comment نظرات ()

گل سر دست ساز

با لگو برای من گل سر درست کرده و اصرار داره بچسبونه به موهای من. انقدر خوشگله، انقدر خوشگله...... الان من دارم با یک گل سر لگویی تایپ میکنم و احساس سرخوشی خنده داری دارم.

+ ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۳٠
comment نظرات ()

در ضرورت گفتمان

پسرک بعد از تماشای مقدار زیادی کارتون تام و جری:

آخه گربه ها و موشا نمیتونن حرف بزنن، برای اینه که هی دعوا میکنن!

+ ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٢٩
comment نظرات ()

اولین روز مادر من

پسرکم توی مهد کودک برای مامانش یک کارت پستال برای  "روز مامانا" درست کرده بود. من رو کشیده بود با یک صورت بزرگ و موهای سبز! یک ذوقی برای روز مامانا داشت  و وقتی جلوی در مهد کودک دستش رو انداخت دور گردنم و "جایزه روز مامانا" رو بهم داد.... من فهمیدم که اولین روز مادر من رسیده. این کارت پستال عزیزترین هدیه ایه که در تمام عمرم گرفتم، بخصوص که پسرک من معمولا زیاد حوصله نقاشی نداره و وقتی با جزئیات برام توضیح میداد که" پاهای بلند کشیدم، لباست صورتیه و ... "میدونستم برای من، برای مامان این کار رو کرده. فکر این که مخصوصا برای من، برای خوشحال کردنم وقت گذاشته برام خیلی جالب بود. فهمیدم بزرگ شده و از حالا اونچه که به من میده آگاهانه است. اگر تا امروز بودنش، بغل کردنش و حضورش برا من مایه شادی بود الان انقدر بزرگ شده که آگاهانه میخواد منو خوشحال کنه. فهمیدم رابطه مون وارد مرحله جدیدی شده و من باید از این به بعد حواسم رو حیلی جمع کنم. پسرک کم کم داره مرد جوان و مستقلی میشه.....

خدایا شکرت

+ ; ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٩
comment نظرات ()

فرشته شلوار جین پوش

صبح، یک فرشته کوچیک و دوست داشتنیه که با خوش اخلاقی صبح به خیر میگه و خودش دست و صورتش رو میشوره و موقع لباس پوشیدن همکاری میکنه و میشه یک فرشته شلوار جین پوش!

یک ساعت بعد وروجک لجبازیه که سر هر اسباب بازی با بچه های دیگه کشمکش داره و هر ده دقیقه یکبار در حالی که به پهنای صورتش اشک میریزه میاد سراغ من

نیم ساعت بعد بچه بدقلق و غیر قابل کنترلیه که حاضر نیست کفشهاش رو در بیاره و نمیذاره کمکش کنی و خلاصه خودش هم نمیدونه چی میخواد

یک ربع بعد عروسک کوچولوی عزیزیه که خودش رو به زور هل میده توی بغلم و مثل یک گربه کوچولو و آروم بغلم میکنه و میبوسه

یک ساعت بعد یک شیرین زبون دوست داشتنیه که باعث میشه همه لبخند بزنند

نیم ساعت بعدش بچه دست و دلبازیه که اسباب بازی هاش رو بین بچه ها (و بزرگترها) تقسیم میکنه و مواظبه مبادا به کسی کمتر از بقیه اسباب بازی داده باشه

آخر شب فرشته کوچولوی مسواک زده ایه که خوابیده و انگار نه انگار در طول روز بارها نقش عوض کرده...

 

عااااااااااااااااااااشق فرشته شلوارجین پوشم هستم

+ ; ٦:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٩
comment نظرات ()

عروس دامن پوش

از وقتی عکسهای عروسی رو دیده هر وقت دامن میپوشم بهم میگه چه عروس قشنگی شدی!

+ ; ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٧
comment نظرات ()

الگوبرداری

پسرک را برده ام پارک. آن طرف تر از محوطه ای که پسرک با "دوست" هایش مشغول بازی است چند پسر نوجوان حرکات پارکور تمرین میکنند. پسرک با شیفتگی نگاهشان میکند و بعد که کمی دور میشوند دوست و توپ و سرسره را رها میکند تا پارکور خودش را تمرین کند. سعی می کند بدون کمک دست از نیمکت بالا برود و جفت پا پایین بپرد، که لابد نزدیک ترین کار قابل انجامش به حرکات پسرهاست که بعد از یک معلق روی نیمکت میپریدند و با یک معلق پیچدار دیگر به زمین برمیگشتند.

من؟ نگران زمین خوردنش نیستم. اما نگران الگوبرداری های غیر قابل اجتنابش در روزهای آینده ام. چقدر کم فرصت دارم خودم و او را برای این شیفتگی ها آماده کنم...

 

 

پی نوشت: دوست، اسم عمومی برای هر بچه ای است که قابلیت همبازی شدن دارد ولی اسمش را نمیدانیم.

+ ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٧
comment نظرات ()

شروع شد

شروع شد: تماشای بچه ای که یواشکی کتاب هاش رو با خودش توی تخت میبره و در حال خوندنشون خوابش میبره. از الان بهش غبطه میخورم، از تمام اون لذتهای پیش رو، لذت کشف تمام اون کتابهای کلاسیک، رمانهای چند جلدی، از لذت خوندن تمام کتابهایی که زیر کتابهای درسی قایمشون میکنه و شبهای امتحان وسوسه خوندنشون قوی تر از استرس امتحانه.

کتاب رو از زیر سرش برداشتم و یاد تمام کتابهایی افتادم که شبها با خودم به رختخواب میبردم و صبح ها کنار تختم پیدا میشدند، گذاشتم کنار تختش.

صبح به خیر مامان عزیزم

+ ; ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

یک کامیون لفاف

توی ترافیک کشدار، یکی از سرگرمیهای بچه های این سن، ماشینهای اطرافه.

وقتی دیگه ماشین و رنگ جدیدی دور و برمون باقی نموند، به کامیونی که داشت یک بار آجر رو میبرد و روش یک پتو کشیده بود اشاره کردم و گفتم: اگه گفتی این کامیون داره چی میبره؟

پسرک : "لفاف!"

 

لفاف= همون لحاف خودمون!

+ ; ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٦
comment نظرات ()

تست هوش

خانوم فامیل نسبتا دور ما، بانوی جوانی است که در زمینه آموزش کودک یا همچین چیزهایی تحصیل کرده است. بار قبل که در محضرشان بودیم میخواست از روی نقاشی های پسرک شرایط روحی اش را به ما بگوید، اما هر کاری کرد دریغ از دو تا خط راست که این بچه روی کاغذ بکشد، آن هم وقتی که یک گروه پسربچه بزرگتر از خودش آن طرف اتاق مسابقه ماشین میدادند! بماند که پسرک حتی در اوقاتی که ذوق هنری اش میجوشد و به طور خودجوش سراغ رنگ و کاغذمیرود معمولا چیزهایی میکشد که فقط خودش سر در می آورد، چیزهایی از جنس "ابهای اقیانوس که بخار شدند" یا ماهی های آبی توی اقیانوس آبی"، و بیشتر از بقیه هم "آتیش"!

در ملاقات اخیر خانوم فامیل نسبتا دور با خودش یک سری تست هوش آورده بود و من هم طبق عادت پسرک را به ایشان و دستیاران کوچولویشان واگذار کردم. بعد از چند دقیقه صدای انفجار خنده از اتاقی که بچه ها بازی میکردند آمد. ظاهرا پسرک ما بعد از چند تست اول با مکعبها و ... حوصله اش سر رفته و به آزمونگر محترم گفته "من اینها رو بلدم، بقه رو خودت همین جوری که من یادت دادم درست کن، باشه؟!" و راهش را کشیده و رفته!

 

+ ; ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٥
comment نظرات ()

lمهندس خلاف

نمیدونم توی مهدکودک در مورد شرح وظایف مهندس ها چی بهش گفتن که هر کار خلافی که میخواد بکنه، از بالا رفتن از پشتی مبل و پریدن از روی صندلی و شوت کردن توپ به طرف تلویزیون و ... میگه آخه من اقای مهندسم!

ولی شب موقع خواب میگه من امروز خلبان خوبی بودم، مگه نه!

+ ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢۳
comment نظرات ()

شمشک

قیافه من رو تصور کنید وقتی برای مادربزرگش تعریف میکنه که امروز رفته بودیم لواشک!

+ ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢۳
comment نظرات ()

نادیدنی

پسرک ما معمولا خودش رو سرگرم میکنه اما بالاخره ما هم گاهی باید براش برنامه ای داشته باشیم. امروز چند تا عکس مختلف دم دستم بود و میخواستم در حالی که کار می کنم پسرک هم چند دقیقه ای سرگرم باشه. ازش خواستم تا چیزهای مختلف رو توی عکسها پیدا کنه. برای این که وقت بیشتری بخرم ازش خواستم توی یک عکسی که خانواده روستایی رو در حین کار در شالیزار نشون میداد برام موبایل پیدا کنه. فکر کردم چند دقیقه ای سر کاره تا مطمئن بشه نیست. اما بعد از چند ثانیه اعلام کرد که پیدا کرده و در مقابل چشم های گرد من جیب مرد شالیکار رو نشون داد و گفت "توی جیب باباشه!"

+ ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٧
comment نظرات ()

حرف گوش کن

میدونی عاشق کدوم لحظه ام؟

لحظه ای که داری میری داخل مهد و میگم: "روز خوبی داشته باشی" توهم میگی باشه!

لحظه ای که داری میری پارک و میگم "خوش بگذره" توهم میگی باشه!

لحظه ای که لحاف کشیدم روت و بهت میگم "خوابهای خوب ببینی" و تو هم میگی باشه!

+ ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢۱
comment نظرات ()

مواجهه با ترس ها

تلویزیون خونه ما معمولا خاموشه، مگر این که برای برنامه خاصی یا تماشای سی دی که برای ساعت معینی انتخاب کردیم روشن بشه. اما این روزها انتخاب کردن چیزی که من و بابای پسرک رو وادار به خودزنی نکنه و همزمان پسرک رو هم نترسونه کار سختی شده.

امشب تصمیم گرفتیم دور هم عصر یخبندان 4 رو تماشا کنیم که از نگاه ما صحنه ناجور و ترسناکی نداشت. اما نظر پسرک غیر از این بود: از صحنه های شکاف برداشتن قاره ها خیلی می ترسید و وقتی سنجابه از بلوطش دور می افتاد به شدت کلافه میشد. داشتیم تصمیم میگرفتیم که ایا باید یک کم با این جور چیزها مواجه بشه و از این نازک نارنجی بودن در بیاد یا باید متوقفش کنیم، که پسرک بدو رفت توی اتاق و صدای گشتن بین اسباب بازی هاش بلند شد و بعد از چند لحظه با یک تفنگ کوچولو برگشت و خیلی جدی وایستاد جلوی تلویزیون و به سمتش نشونه گیری کرد!

+ ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٩/٢
comment نظرات ()

شاعر فردا

خواننده با حرارت میخواند: "زندگیمون هر روز بهتر میشه، عشقمون کم نمیشه،..."

پسرک برای خودش تکرار می کند: "زندگیمون مثل سیب زمینی، عشقمون تموم میشه!"

 

عاشق لالایی های سارا نامجو است (خدا خیرش بدهد که بچه من را صاحب یک خاطره کودکی کرد، چیزی غیر از بیبی انیشتن و بارنی و سوپرسانگ و ... که به زبان خودش باشد).

لالایی میخواند:" قهرمان من، انسان فردا" و  "شب توی رویا"

پسرک میخواند:"قهرمان من، انسان فراموش!" و "شب با یه لولو!"

 

+ ; ٦:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٩
comment نظرات ()

راه حل منطقی

تولد یک دختر کوچولوی ناز دعوت بودیم و اکثر مهمونهای کوچولو ،از پسر من بزرگتر بودند. با این که عمو موسیقی داشت تشویقشون میکرد که بیایند وسط پسرک روی صندلی نشسته بود. بساط صندلی بازی راه افتاد و با تشویق عمو موسیقی پسرک هم دورصندلی ها دوید، و با شنیدن دستور "بشینید!" عمو موسیقی خیلی جدی رفت روی صندلی خودش نشست و این کار رو تا آخرین صندلی موجود ادامه داد. لابد پیش خودش گفته حالا این چه کاریه که سر صندلی دعوا کنیم، این همه صندلی!

+ ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٦
comment نظرات ()

درک پاییزی

هرچقدر که برایش شعر و ترانه در مورد پاییز خونده باشم و هر چقدر براش قصه درختها و فصلها و میوه ها رو تعریف کرده باشم، باید یک روز زیر مشت مشت برگ که از نفس باد پاییزی از درختها میریزه روی سرش بایسته و سعی کنه با دستهای کوچولوش همه شون رو بگیره و داد بزنه روز پاییزه! تا معلوم بشه فهمیده این پاییز که میگن یعنی چی...

برای ما هم حتما یک روزی میرسه که همه چیزهایی که خوندیم و شنیدیم برامون معنی واقعی پیدا کنه و واقعا بفهمیم داستان این دنیا چی بوده. فقط خدا کنه خیلی دیر نشده باشه.

+ ; ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٤
comment نظرات ()

و اما بازی با بقیه بچه ها

وقتی بچه میره مهد، از خیلی جهات رشد میکنه. برخوردهاش با بزرگترها و بچه ها شکل جدیدی پیدا میکنه. اما این خشتهای اول شخصیتش در اجتماع اگر خوب شکل نگیره عواقبی پیدا میکنه که جبرانش سخته.

پسرک یکی از کوچکترین بچه ها توی کلاس خودشه. کلن هم بچه درشت جثه ای نیست. گاهی از لا به لای تعریفهاش میشنوم که میگه بچه ای اون رو زده یا هل داده یا اسباب بازیش رو گرفته و .... چند باری هم خودم این صحنه ها رو دیدم: بعد از پایان مهد وقتی بچه ها قبل از رفتن چند دقیقه ای توی حیاط بازی میکنند.

به عنوان یک مادر موقعیت سختیه. هم نمیتونم به بچه بگم "اگر تو رو زدند تو هم بزنشون" چون بچه است و احتمال داره جمله اول رو فراموش کنه و فکر کنه من مجوز کتک زدن دادم. هم نمیخوام یاد بگیره که برای حل کردن مشکلش دائم بره پشت مربی اش قایم بشه..... به هر حال مربی ها نمیذارند کار به جای باریک بکشه یعنی نگران نیستم اتفاق جسمی براش بیافته ولی نگرانم که روحیه اش در مقابل این اتفاقها چه واکنشی نشون میده؟

همه اینها رو گفتم که بگم چرا دیشب وقتی جایی مهمون بودیم که دو تا دختر بزرگتر از پسر ما (هم) بودند که خوشحال شدم که فرصتی دارم که ببینم پسرکم در مقابل این وضعیت چه عکس العملی نشون میده؟ در مقابل بچه هایی که اون رو توی بازی شون راه نمیدن و هلش میدهند و اسباب بازی رو با خشونت از دستش میگیرند......

ظاهرا پسرک کارش رو بلده. فکر می کنم توی مهد چیزهای خوبی یاد گرفته. احساس خوبی بود وقتی یک کم بعد رادین هم داشت با بچه های بزرگتر از خودش بازی میکرد و گاهی شاکی شون میکرد که چرا اصرار داره بگه از اونها بزرگتره. این وسط چند بار هل دادن و زمین خوردن و کشیدن اسباب بازی از دستش .... هم اتفاق افتاد اما پسرک تونست حسابی بازی کنه و بهش خوش گذشت. نه پشت من قایم شد و نه حاضر بود بشینه کنار باباش و با موبایلی چیزی بازی کنه، راه خودش رو رفت و من احساس کردم پسرک واقعا یک مرحله بزرگ شده. حالا نگرانی ام یک کم کمتره.

یک تولد هم بردمش با بچه های همسن خودش..... حالا خیالم راحت تره. بچه ها هنوز به سن دشمنی کردن و یارکشی و بدجنسی نرسیدند. بازی و شادی و دشمنی و قهرشون دقیقه ایه. یک دقیقه سر یک ماشین کوچولو دعوا میکنند و دقیقه بعد با هم میدوند اواز میخونند.

لابد همه بچه ها همین طورند. چی میشه که وقتی بزرگ میشیم انقدر کینه ای میشیم؟

+ ; ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢۸
comment نظرات ()

 

لباس میپوشونم، پسرک با بلوزی که هنوز یکی از دستهاش رو نپوشیده یاد ساعت دیواری گوشه اتاق که مدتهاست اونجاست می افته، پوشوندن آستین باقیمونده فرایند مضحکی میشه چون اصرار داره بدونه بالای ساعت چیه؟

دیره. اصرار داره قبل از حرکت مسواک (به قول خودش وستات) بزنه.

بهش میگم کفشهات رو بپوش. بعد از چند دقیقه میبینم به جای کفش پوشیدن داره طرح های سنگ کف خونه رو بررسی میکنه.

موقع کفش پوشیدن دستهاش رو زده به کف کفش. باید دستهامون رو بشوریم ولی اصرار داره خودش صابون بریزه کف دستش و با چنان دقتی حباب های روی دستش رو نگاه میکنه که انگار تا حالا ندیده.....

دم در یادش می افته که میخواد هواپیمای آبی رو با خودش ببره. حالا باید دنبال هواپیما بگردیم.

دگمه آسانسور رو خودش باید بزنه، قبل از همه ما وارد بشه و اصرار داره چند ثانیه ای جلوی در آسانسور مکث کنه و بعد با صدای یک فاتح بپره توی اسانسور.

سوار ماشین میشیم: البته بعد از این که مراسم آیینی بازبینی پلاکهای ماشینهای توی پارکینگ انجام میشه.

 

 

من؟ من دو تا راه دارم. تمام این کارها رو با خنده و شادی انجام بدم و از دنیای سه ساله اش لذت ببرم، یا غر بزنم و نق بزنم و نهایتا جیغ بکشم.

و آخرش برای پسرک فرقی نداره. در هر صورت کار خودش رو میکنه، زل میزنه به ساعت دیواری، طرح های سنگ رو بررسی میکنه، با حبابهای توی دستش بازی میکنه، دنبال هواپیمای ابی (یا هر چیز عجیبی که یهو هوس کرده) میگرده، پلاکهای ماشینها رو (به قول خودش) میخونه. و من فقط میتونم باعث بشم همه این کارها رو با طعم تلخ تری انجام بده!

خوب این چه کاریه حالا؟ صبح وقتی با پسرک توی پارکینگ دویده باشم بهتر شروع میشه تا وقتی توی آسانسور براش موعظه کرده باشم!

+ ; ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢۳
comment نظرات ()

یک قدم دیگر تا استقلال....

براتون نگفتم که تقریبا ده روز پیش به پسرک پیشنهاد کردم بره توی تخت و اتاق خودش بخوابهف خیلی با علاقه اسنتقبال کرد و از اون روز هم توی تخت خودش میخوابه، به همین سادگی، به همین خوشمزگی...

فکر کنم گاهی بچه ها زودتر از اونی که ما فکر می کنیم آمادگی تغییر رو دارند و زودتر از اونی که انتظار داریم مستقل میشن. راستش جاش توی اتاق ما خیلی خالیه. فکر کنم اگر رومون میشد دوباره برش میگردندیم!

+ ; ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٥
comment نظرات ()

پیغام

چه هدیه بزرگی به من دادی در سومین روز مهدکودکت، وقتی از در بیرون اومدی و گفتی "امروز به من خوش گذشته!"

و چقدر خوبه که هر روز همین جمله رو به من میگی و خیالم رو راحت میکنی.

و چقدر بی دقت بودم وقتی یک روز نگفتی، و من فکر کردم فراموش کردی، در حالی که تا عصر طاقت نیاوردی و داستان کوچکت رو برام تعریف کردی. اونوقت فهمیدم این جمله چه پیغام مهمی برای من داره.

 

+ ; ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٧
comment نظرات ()

اسباب بازی

همیشه عاشق این بچه هایی بودم که همیشه با خودشون یک عروسک/ پتو یا هر چیز دیگه ای دارند و بهشون ارامش میده. دلم میخواست بچه من هم همچین چیزی داشته باشه. بیشتر برام جالب بود چون خودم هیچ وقت همچین چیزی نداشتم و دوست داشتم این فرایند رو ببینم.

پسرک که به دنیا اومد، از همون اول تکلیف ما رو روشن کرد. پتو و عروسک که هیچ، حتی پستونک و شیشه شیر هم براش مهم نبود. با این که دو سال شیر مادر خورد خیلی راحت و بدون گریه و زاری از شیر گرفته شد. هر وقت به دلیلی لازم بود اسباب بازی مورد علاقه اش رو با خودم ببرم نمیدونستم باید چی رو انتخاب کنم.

کم کم به یک سنی رسید که دوست داشت موقع بیرون رفتن یک اسباب بازی با خودش ببره. موقع حاضر شدن میشنیدم که میگه:" اینو با خودم میارم!" و برای من مثل یک بازی هوش بود، میخواستم حدس بزنم این دفعه این افتخار نصیب کدوم اسباب بازی شده. و معمولا حدسهام درست نبود!

پسرک معمولا، نه اون هلی کوپتر جدید و پر زرق و برق، نه اون ماشین کنترلی و نه هیچ کدوم از چیزهایی که به نظر ما جالب بود رو انتخاب میکرد. یکی از محبوبترین ها یک تبلیغ بود که به شکل هواپیما بود. با داشتن چندین هواپیمای رنگ و وارنگ، اون یک تکه مقوا رو از همه بیشتر دوست داشت.

شنبه های مهد کودک روز اسباب بازیه (فکر هوشمندانه ایه، بچه ها بعد از دو روز خونه بودن همراه با اسباب بازی راحتتر میان مهد). فولکس واگن آبی که یک چرخش هم گم شده، هواپیمایی که یک بال نداره، همون هواپیمای کاغذی مورد اشاره و ... انتخابهای عجیب بچه ما از بین اسباب بازی هایی هستند که خودمون و اطرافیان با دفت و وسواس براش انتخاب می کنند.

حالا چی شد اینها رو تعریف کردم؟ یک کامنت خصوصی داشتم که در مورد اسباب بازی های مفید در سیسمونی سوال کرده بود. بذارید خودش انتخاب کنه. انتخابهای خودشون (که البته همیشه هم ارزون نیستند) رو بیشتر دوست دارند. فرصت انتخاب با ارزش ترین چیزیه که میشه توی سیسمونی بچه گذاشت!

+ ; ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱٦
comment نظرات ()

کی انقدر بزرگ شدی؟

آخر شب بود  پسرکوچولوی ما هم که هنوز بین ما و توی تخت ما میخوابه مثل همیشه حاضر بود. قبل از خوابیدن داشتیم حرف میزدیم. دقیقترش این که من داشتم گله میکردم. نه لحنم تند بود و نه صدام بلند، و نه حتی حرفهام تلخ. همین گله های روزمره بی اهمیت. فکر نمیکردم از نظر پسرک با بقیه حرفهای من و باباش فرق داشته باشه....

پسرک: مامان، بلند حرف نزن

من: من که بلند حرف نمیزنم پسرم، (و ادامه غر زدنم...)

پسرک (در حالی که دستش رو روی دهن من میذاره): بلند حرف نزن مامان، کار بدیه!

من: (که از واکنش پسرک تعجب کردم) چشم پسرم. بعدش چند تا جمله مهربون به پدر و پسر و شب به خیرهای همیشگی، که یک وقت پسرک احساس ناراحتی و نگرانی نکنه.

پسرک یک دستش رو انداخت دور گردن باباش، کلی بوسش کرد، بغلش کرد و آوردش سمت خودش. بعد دست دیگه رو انداخت دور گردن من ... کار سختی بود، چند باری نشست و دوباره دراز کشید تا بالاخره موفق شد کاری رو که میخواست بکنه. کله من و باباش رو گذاشت کنار هم. و ما در حالی که سر هر کدوممون روی یکی از بازوهای پسرکمون بود دستهای هم رو گرفتیم و خندیدیم. به این که چه زود پسرکمون بزرگ شده. انقدر بزرگ که ما رو پناه میده توی اغوش کوچولوی خودش.

 بعضی لحظه ها برای همیشه یاد آدم میمونه، مثل لحظه ای که پدر و مادری سرشون رو روی بازوهای لاغر پسربچه 2 سال و 8 ماهه ای گذاشتند و صدای بارون تابستونی تهران رو گوش می کنند و از خودشون میپرسند پسرشون کی انقدر بزرگ شده؟

پ.ن. تازه، به نوبت با دستش میزد پشت ما و پیش پیشمون میکرد!

+ ; ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢٦
comment نظرات ()

 

میگن بچه که بره مهد خوابش تنظیم میشه. اینو راست میگن... عادت میکنه صبح یک ساعت معینی بیدار بشه. فقط اشکالش اینه که نمیتونی روزهای تعطیل ساعتش رو خاموش کنی.... مثل هر روز بیدار میشه و شروع میکنه بالای سرت شعر خوندن. اون هم شعری که تو نمیشناسی و برات غریبه است.... بعد بین خواب و بیداری یادت می افته این شعر رو در لیست برنامه کلاسی پسرک دیدی. اونوقته که میگی کاش شعر رو با دقت خونده بودی و الان با پسرک تکرارش میکردی ... خواب از سرت میپره

 

+ ; ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢۳
comment نظرات ()

اولین دسته گل

همسرم برای تحویل گرفتن پسرک رفته بود. مربی ها و پرسنل مهد با شنیدن اسم پسرک با لبخند معنی داری میپرسیدند "باباش شمایید؟" و همسرم متعجب که چرا پسرک انقدر معروف شده!

چند لحظه بعد مربی زبان بچه ها آمده و برای بابای گرامی تعریف کرده که وقتی وسط کلاس از روی صندلی اش بلند شده پسرک صندلی را از زیرش کشیده و او که بیخبر بوده خواسته بنشیند که ولو شده روی زمین!

از پسرک میپرسم چرا این کار رو کردی؟ میگه آخه صندلی نبود! میگم یعنی تو جا نداشتی بشینی؟ میگه صندلی این وری بود. من صندلی اون وری میخواستم!

 

+ ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢۳
comment نظرات ()

امداد

عاشق ساعت دیواری و حرکت پاندولشه.

امشب متوجه شد که پاندول ساعت حرکت نمیکنه.خیلی جدی به باباش میگه: زنگ بزن آتیش نشانی بیاد، باید درستش کنیم...

+ ; ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٩
comment نظرات ()

تخیل صادقانه

پسرک: مامان، دیدی ماشینها به هم خوردند آنیش گرفتند؟

من (در حالی که فکر می کنم کجا در نبود من این صحنه را دیده): نه عزیزم. من ندیدم.

پسرک: من هم ندیدم!

من: تعجب

+ ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢۸
comment نظرات ()

رودست!

پای کامپیوتر نشستم و غرق کارم که یک صدای خیلی مودب و آروم کنار گوشم میگه: "من آب میخوام. میشه به من آب بدی؟" وقتی بلند میشم که براش آب بیارم از پشت سرم صدای قرچ قروچ صندلی میشنوم. در کمال شیطنت و با یک لبحند گل و گشاد میگه:" میخوام سر جای شما بشینم!" تازه متوجه میشم که این که اصلا برای آب خوردن احتیاج به کمک نداره!

این روزها رودست میخوریم!

 

+ ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢۳
comment نظرات ()

دنیای پسرانه

پسرک مهمان اتاق پسر 7 ساله ای بود که اتاقش بهشت مسلم برای یک پسربچه به حساب میاد: پر از انواع ماشین و هواپیما و هلیکوپتر و چرخ در ابعاد مختلف....

پسرک بین این همه نعمت! یک ماشین مدل انتخاب کرده و آورده پیش من و میگه: فرمونش این طرفه... اول نفهمیدم چی میگه اما چند با رکه تکرار کرد دیدم راست میگه، ماشین مدل انگلیسیه و فرمونش سمت راسته...

 

+ ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٦
comment نظرات ()

یک مرد کوچک

اولین بار تقریبا ده روز پیش توی ماشین نزدیک خونه مامانم اینها شروع به گریه کرد که من میخوام خونه خودم باشم... همون دری وری های همیشگی رو براش گفتم که مامان میره سر کار و زود برمیگرده و تو رو میبره پارک و ...
چشمهاش پر اشک بود. سرش رو خم کرد و یواشکی اشکش رو پاک کرد. تا وقتی ازش جدا شدم بغض داشت ولی یک قطره هم گریه نکرد.... جیگرم کباب شد.

امروز هم وقتی میخواستم از ش جدا بشم باز همین طور چشمهاش خیس بود اما چیزی نمیگفت. دلم میخواست مثل قدیم گریه میکرد و نق مید اما این جور مظلومانه تحمل نمیکرد.... میدونم الان داره با خواهرم بازی میکنه و حال میکنه و میدونم که عصر هم برای بردنش از اونجا باید کلی قول و وعده بهش بدم ولی این پذیرفتن و کنار اومدنش داره آتیشم میزنه...

پسرم بزرگ شده... مرد شده، یک مرد کوچک

+ ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٦
comment نظرات ()

من از دستت خوشحالم!

امروز هر آتشی بوده سوزانده، پیش خودم فکر می کنم میخواهد صبر من را امتحان کند. چندین بار تا پای جیغ زدن پیش رفتم و خودم را نگه داشتم. آخر شب، خسته و هلاک دارم میشورمش و لباس خواب میپوشانم که با لحن شیطنت آمیزی میپرسد:

-مامان لیلا، از دست من خوشحال شدی؟

شاید الان وقتش است که بگویم از دستش ناراحتم... اما به خودم قول دادم تا جایی که میتوانم به پسرک دروغ نگویم. واقعیت این است که از دستش خوشحالم، حتی از شیطنتش خوشحالم، از مادرآزاریش خوشحالم.

-آره پسرم. از دستت خوشحالم.

بعد برای اولین بار به ذهنم رسید که او چطور؟ ایا از دست من خوشحال است. ترسیدم بپرسم و جوابش دنیایم را سیاه کند. اما پرسیدم:

-تو چی؟ از دست من خوشحالی؟

با چشمهایی پر از خنده و شیطنت میگوید:

-من از دستت خوشحالم مامانِ دونم (مامانه جونم!)

خدایا شکرت...

+ ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢
comment نظرات ()

قاف

با این که پسرک اصرار داره تمام اتفاقات را برای همه تعریف کنه هنوز نمیتونه قاف رو تلفظ کنه و به جاش میگه "د". چند روز پیش ازش میپرسم: یعنی تو هنوز بلد نیستی بگی ق؟

یک نگاه عاقل اندر سفیهی میکنه و میگه: د!

 

+ ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۸
comment نظرات ()

روز زن مبارک

من این روزها روزگار غریبی رو میگذرونم... روزگاری که نمیدونم چرا دیگه قلبم از منطقم اطاعت نمیکنه. این روزهای سخت فقط داره با حمایت و محبت این دو مرد عزیز میگذره... با حمایت بی قید وشرط همسرم، و با بوسه بی مقدمه پسرکی که یهو میاد میگه: "مامان عزیزم، قوبونت برم، از دست من خوشحال شو!" و من دیگه کاری غیر از خوشحال شدن از دستم بر نمیاد.

اینها رو نوشتم که یادم بمونه من امسال بهترن هدیه روز زن رو دریافت کردم. هدیه ای که اسمش هدیه نیست، اما تنها هدیه واقعی دنیاست. مگه میشه محبت و حمایت، اون هم وقتی بیشتر از همیشه بهش نیاز داری رو توی جعبه گذاشت و پاپیون زد و گفت روزت مبارک!

فکر کنم میشه

 

پ.ن. این "از دست من خوشحال شو" را خودش به قرینه "از دستت ناراحت شدم" ساخته است و راستش خیلی کاربرد دارد.

+ ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۱
comment نظرات ()

شکل مادر

 

این سه تا برچسب را پسرک از هواپیما شکار کرده. ظاهرا کاربردشان این است که مهماندار بداند ملت را برای غذا و خرید بیدار کند یا اجازه بدهد به خواب شیرینشان ادامه بدهند.

پسرک تکه ها را از هم جدا کرده و به ترتیب داستانشان را تعریف می کند:

  • نینی داشت با اباب بازی (اسباب بازی) هاش بازی میکرد. مامانش صدا کرد که هام بخوره.
  • نی نی هام خورد مامانش هم اومد باهاش بازی کرد.
  • مامان نی نی بهش هام داد بعدا خلاصه! با هم بازی کردند.
  • نی نی هامشو خورد مامانش بهش اباب بازی  داد.
  • نی نی بازی میکرد مامانش گفت اول هام بخوره
  • ....

و من همین طور که هر بار ورژن مختلفی را گوش می کنم با نگاه کردن به مامان گرد خندان احساس خوبی پیدا می کنم. طبعا از گرد بودنش که نه، ولی از خندان بودنش خیلی خیلی خوشحال میشوم. از این که موجود خندان داستان منم لذت میبرم!

 

+ ; ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٦
comment نظرات ()

مادر گمشده

اولین روز بعد از تعطیلات وقتی گذاشتمش خونه مامانم هنوز خواب بود. وقتی بیدار میشه خونه رو میگرده و وقتی من رو پیدا نمیکنه به مادربزرگش میگه: تمت تنید (کمک کنید) مامانم گم شده. باید پیداش کنیم!

+ ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٩
comment نظرات ()

اقای خلبان

دیشب خونه یکی از اقوام که خلبانه مهمون بودیم. رادین انقدر در مورد" هواپیمای بلند" و "کارت پرواز" و "چراغهای هواپیما که خاموش شد" و "چراغهای هواپیما که روشن شد" و "تلویزیون هواپیما" و "هلیکوپتر که بالاش میچرخه" حرف زد که فکر می کنم اقاهه تغییر شغل بده!

پ.ن. یک چیزی که رادین روش اصرار داره استفاده از توضیحاته. هر کلمه ای با یک صفت یا عبارت باید توضیح داده بشه. فکر کنم از اون وبلاگ نویسهایی بشه که پایین هر پست یکی دوتا پی نوشت هم میذارن، یا از اون نویسنده هایی که پانویس متنشون از خود متن طولانی تره!

+ ; ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۸
comment نظرات ()

ماه پاک کن!

پدرش با یک ذوقی ماه را نشان پسرک می دهد، و او در عوض دستور می دهد: ماه کثیف شده، پاکش کن!

+ ; ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٧
comment نظرات ()

روایتگر

بعضی آدمها روایتگرند. همیشه چیزی در اتفاقات ساده روزمره پیدا می کنند که روایت کنند. هم توانایی روایت کردن را دارند و هم نیاز به روایت کردن.

پسرک روایتگر است، قصه گوست. اتفاقات روزمره را با جزئیات تعریف می کند. برای تصاویر داستان می سازد، هر بار به شکلی. از بین این داستانها و روایتها، من دغدغه ها و ترس هایش را می شناسم، دلبستگی ها و مشغولیتهایش را کشف می کنم . از همه بهتر: از اتفاقات اطرافش با خبر میشوم.

پسرک داستان پرداز است. از هر تصویر ( یک عکس خانوادگی، یک نقاشی کتاب رنگ آمیزی، یک عکس تصادفی فلان وبلاگی که من میخوانم...) داستانی خلق می کند. داستانهایش برایم بی نهایت جذاب است، بدون ترس از کلمات استفاده می کند، حتی اگر در مورد تلفظش مطمئن نباشد. از گفتن هیچ مفهومی در نمی ماند، و در رساندن مفهوم مورد نظرش کوتاه نمی آید.

روایتگری، قصه پردازی و اعتماد به نفست را دوست دارم، پسرک شیرین من! این سه خصلت را از دست نده، لطفا

 

 

+ ; ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۳
comment نظرات ()

در سال جدید

قدیم ها برای خودمان برنامه می ریختیم

این اواخر به خاطر پسرک برنامه می ریختیم

تازگی ایشان برای ما برنامه می ریزند: بریم قایق سوار بشیم، بریم پاساژ سوار ماشین آبی بشیم، بریم سوار هواپیمای بلند بشیم!

+ ; ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۳
comment نظرات ()

موز بادکنکی

با پسرک مسافرت کوتاهی رفتیم. در این شهر، موزها کوچولو (و البته بسیار خوشمزه) بودند. یک نگاهی به موز انداخته و میگه: "بادش خالی شده، بادش کن!"

+ ; ٧:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٧
comment نظرات ()

لذتهای مادری

مامان قشنگم...

- بله عزیزم؟

-مامان خیلی عزیزم....

-جانم پسرم؟

- خیلی دوست دارم

-لبخندقلبنیشخندقلب... این جا چرا آیکون دراز شدن گوش نداره؟

.......................................

-مامان جون.....من یک صدایی شنیدم.....

-چه صدایی پسرم؟

-صدای بوس من بود! تو رو بوس کردم

-فرشتهماچ

+ ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
comment نظرات ()

 

بابای پسرک نصف هفته رو نیست. برای همین هم خیلی از جاها من و پسرک دو تایی میریم، گردش و پارک و مهمونی و ... یک روز پسرک دو تا از عروسکهای انگشتی رو به زور سوار ماشین کرده بود که "نی نی و مامان با هم میرن ددر! برای من خنده دار بود ولی فکر می کنم باباش یک کم دلش گرفت! طفلی

تازگی ها بابا بیشتر خونه است. روزها با هم بازی میکنند و طبق معمول بازی با بابا پر از قانون شکنی و شیطنت و هیجانه، برعکس بازی های مامان! امروز که از سر کار برگشتیم پسرک یک خونه با لگو درست کرده بود. توی خونه دو تا آدمک آبی رنگ رو به هم چسبونده بود که "بابا رادین رو بگل کرده" و یک کم دورتر، یک ادمک نارنجی تنها "این هم مامانه"

این دفعه نوبت من بود که دلم بگیره...

+ ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
comment نظرات ()

خواب شیرین

با هزار زحمت راضی شده بیاد توی رختخواب، هزار بار به بهانه ها مختلف پاشده، چند بار آب خواسته، چند بار میخواسته بره دستشویی، یک بار هم لباسش اذیت میکرده، یک بار شیر میخواسته، یک بار پاستیل... دیگه صبرم داره به آخرش میرسه.... اما انگار کم کم داره خوابش میبره...

یهو بلند میشه و دست من رو (دو تا دستهام رو زیر سرم میذارم) میگیره و میگه مامان دوستت دارم در رو باز کن! (یعنی دستت رو بردار تا بیام توی بغلت)

نمیدونم اینم آخرین تیر ترکشش برای نخوابیدنه یا واقعا یهو محبتش گل کرده. یک ثانیه زمان برای تصمیم گرفتن دارم که جدی بشم و بگم "الان وقت خوابه. سرت رو بذار روی بالش خودت و بخواب!" یا مهربون بشم و بغلش کنم.

مهربون میشم میاد توی بغلم و چشمهاشو میبنده و فوری میخوابه

+ ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٦
comment نظرات ()

مخالف کوچک

قدیم ها این طوری بود که من اول شعر را میخواندم و او بقیه اش را.

تازگی این طوری شده: (بلدها مال ایشان است)

یک توپ دارم گلگلی نیست

سرخ و سفید و آبی نیست

میرنم زمین هبا نمیره هبا نمیره (این قسمت را با کمی عصبانیت بخوانید)

نمیدونی تا نمیخوام تا کدا بره، تا کدا نره

+ ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۸
comment نظرات ()

گفتمان

از وقتی لباسهای زمستانی بزرگ را تنش می کنیم، هر وقت میبینه دستش در فاصله مورد انتظارش از توی آستین بیرون نمی آد سر استین رو میگیره جلوی دهنش و دستش رو صدا میکنه: "بیا"

+ ; ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۸
comment نظرات ()

با خنده بگو

اصولا بچه بهانه گیری نیست اما چند روزی بود که بهانه گیری می کرد و برای هر چیزی که میخواست نق می زد و گاهی گریه میکرد. یک بار باباش موقع نق زدنش با انگشتهاش دو تا گوشه لب پسرک رو به نشانه لبخند بالا برد و گفت: "با خنده، هر چی میخوای با خنده بگو"

امشب بعد از عمری خواستیم با هم فیلم ببینیم و برای این که اعتراض پسرک رو به حداقل برسونیم کارتون ریو رو انتخاب کردیم. اما ظاهرا پسرک خوشش نیومد و اصرار داشت "بالیبال" بذاریم! ما هم مقاومت میکردیم.

تا این که حوصله اش سر رفت، اومد روبروی باباش، با دو تا انگشت گوشه لبهاشو بالا برد و گفت: " با خنده میگم، بالیبال بذار!"

معلومه که ما هم بالیبال گذاشتیم دیگه...

+ ; ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٤
comment نظرات ()

سوال فلسفی

این روزها یا یک سوال خیلی عجیب مواجه میشم:

"مامان، من دلم چی میخواد؟"

فدای این همه اعتمادت بشم، من واقعا جواب این سوال رو نمیدونم، جان مادر!

+ ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۳
comment نظرات ()

ضبط صوت کوچک

قرار بود شوهرم زنگ بزنه به یکی از بچه ها تولدش رو تبریک بگه، برگشته بهم میگه تلفنش رو جواب نداد... پسرک فوری میگه بهش ایمیل بزن!

 

راستش من فکر نمی کنم دقیق بدونه ایمیل چیه (شاید هم بدونه، از اینها هیچی بعید نیست)، احتمالا قبلا دیالوگ مشابهی شنیده و یادش مونده. مواظب تک تک کلماتمون جلوی این بچه ها باشیم، ضبط می کنند و اتفاقا قدرت بازیابی شون هم خیلی بالاست.

 

پی نوشت. یک بار مادر م به من گفت اگر وقتی بچه بودی میدونستم با این دقت داری حرکات من رو تماشا میکنی از ترس فلج می شدم. الان می فهمم منظورش چی بوده.

+ ; ٦:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

به همین زودی شروع شد!

لباسهای پسرک را پوشاندم و رفت تا در فاصله ای که من لباس میپوشم و کیف هایمان را آماده می کنم بازی کند. وقتی دید ما جلوی در منتظرش هستیم خیلی جدی گفت: "میشه شما بیین (برید) من بمونم بادی (بازی) کنم؟"

دهن من که باز مونده بود... اما پدرش خیلی جدی گفت:" 10 سال زود شروع کردی پسرم، فعلا بیا کفشت رو بپوش"

+ ; ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

تایید می کنیم.

این روزها بازی با Xbox سرگرمی مورد علاقه پسرک ماست. و در ادامه الگو برداری از بابای مربوطه، به جای بازی های عروسکی خودش به بازی های وزرشی پدرش توجه ویژه دارد. سی دی مذکو 7 بازی دارد که از بین آنها رادین تصادفا متوجه شده که در بکس موفق است. ظاهرا دستگاه متوجه نیست که قد این بازیکن کوتاه است و ضربه های پسرک از زیر گارد بسته حریف را نقش زمین میکند.

دیروز وسط بازی اعلام کرد که "اینو دوس ندایم"...."بازی دیگه بذار".... بالیبال دوس دایم"

و خلاصه ما والیبال را راه انداختیم. برعکس بکس که خودش می زد و می برد و آخرش می گفت:"بیبین، منو بیبین" در والیبال پسرک احتیاج به مربی داشت که برایش داد بزند "حالا بپر بالا.... حالا با دست توپ رو بزن ..." و دیگر از آن بردهای شیرین خبری نبود.

شب قبل از خواب، وقتی دیگر فکر میکردم پلک هایش سنگین شده، یهو نشست روی تخت و گفت: "بالیبال دخ (سخت) بود". توی خواب و بیداری گفتم "خوب دیگه والیبال بازی نکن".... دوباره گفت "بالیبال دخ  بود. و باز همان جواب را دادم. کوتاه نیامد. چندین بار جمله اش را تکرار کرد تا کم کم به این فکر افتادم که شاید این جواب مورد نظرش نیست.... این دفعه گفتم "اما تو خیلی خوب بازی کردی، آفرین"

چند لحظه سکوت کرد و گفت "باشه" و با خیال راحت خوابید.

+ ; ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۳
comment نظرات ()

 

پسرک قدیما برای من و خودش لالایی میگفت، نغمه های ملایم و شیرینی که بدون الگوی معینی میخواند. عاشق این لالایی ها بودم. ریتم جالبی داشتند که هر بار جدید بود و شبیه هیچ آهنگی که بشناسم نبود.

دیروز وقتی گفتم برای مامان لالایی بخوان.... گفت بلد نیستم. در مقابل اصرار من چیزی شبیه لالایی هایی که من برایش می خواندم را خواند... حیفم می آید از همه چیزهای قشنگی که میتواند انجام بدهد ولی به خاطر الگوبرداری از اطرافش فراموششان می کند، کنارشنان میگذارد و مثل بقه لالایی می گوید.

چطوری برایش توضیح بدهم که همان چیزی که خودش بلد است عالیست؟ چطور بفهمم کدام آموزش، کدام اسباب بازی، کدام حرکت من خلاقیتش را از بین نمی برد؟

سختی بچه بزرگ کردن در نداشتن این جوابهاست، وگرنه کولیک و زردی و دندان در آوردن، همه بالاخره تمام می شوند.

 

پی نوشت. لگو بازی می کند، من و پدرش هم به بهانه بازی با بچه، لگوبازی می کنیم، با هیجان تمام. چیزهایی که ما می سازیم را خراب می کند و به دل خودش چیزی میسازد. وقتی آدمک داخل لگو را بین این ساختمان ها (که من نمیدانم چی هستند) راه میبرد لبخند فاتحانه بامزه ای دارد.... فکر می کنم در قدم اول باید برای خودم و شوهرم یک لگو بزرگ بخرم تا دست از سر بازی بچه برداریم.

+ ; ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱
comment نظرات ()

آزار یا محبت

نمیدانم این که مشغول کاری باشی انقدر که متوجه نشوی بچه خواب آلود است، تا آخرش خودش بیاید و بگوید:"مامان نینا، بریم نانا" (یعنی مامان لیلا بریم لالا) کودک ازاری به حساب می آید یا نه

اما مطمئنم این که مادری را که با عذاب وجدان از خسته بودن بچه اش، کارش را نصفه ول کرده و نیم ساعت گذشته را به قصه و لالایی گفتن گذرانده به دالی بازی با لحاف دعوت کنی و بعد هم تصمیم بگیری روی تخت بپر بپر کنی قطعا از مصادیق مادرآزاری است...

چه خوب بلدی برای هدفت برنامه ریزی کنی، جمله های موثر را پیدا کنی، نقش بازی کنی و آخر هم با یک خنده خوشمزه، همه را شاد و راضی نگه داری. من با سرعت کارم را متوقف کردم، با علاقه و محبت لالایی و قصه گفتم، با خوشحالی دالی بازی کردم و در آخر با بپر بپر تو احساس کردم روزم کامل شده....

ممنون که روزم را کامل کردی

+ ; ٧:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٠
comment نظرات ()

کار نشد نداره

از بین کادوهای جشن تولد چند سری آجر خانه سازی (همان لگوی خودمان) را افتتاح کرده و با پشتکار عجیبی چیزهای مختلفی سرهم می کند. امروز در حال لگوبازی با پدرش، چند تکه از خانه سازی های قبلی اش را که بزرگتر هستند آورده و اصرار دارد به مجموعه هنریشان اضافه کنند. پدرش می گوید: "پسرم این که مال اینجا نیست. جا نمیشه"

یک نگاه عاقل اندر سفیهی می کند و آن قطعه را کنار بقیه جا می دهد و خیلی جدی می گوید "دیدی شد!"

 

+ ; ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۸
comment نظرات ()

امروز و فردا

بهترین قسمت فرزند بودن، اعتماد بی حدیه که به والدینت داری و تصور میکنی میتونند همه مشکلات و غصه ها رو برطرف بکنند، همه دردها رو درمان کنند و جواب همه سوالها رو بدونند...

سخت ترین قسمت والد بودن، اینه که میدونی خیلی زود همه این تصورها از بین میره

+ ; ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٥
comment نظرات ()

شیرین ترینم

پسرکم

من میتونم صدای حرف زدنت رو ضبط کنم، از شیرین کاریهات عکس و فیلم بگیرم، خاطراتت رو بنویسم، ولی با هیچ روشی نمیتونم احساس تو رو در اون لحظه که من یا پدرت رو بغل میکنی و دستت رو با همون ریتمی که ما برای آروم کردنت میزنیم پشتت، به شونه ما میزنی ثبت کنم. به همی زودی یاد گرفتی که چقدر خوب میتونی آروممون کنی....

دو سالگیت مبارک، پسرکم

+ ; ٩:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٦
comment نظرات ()

نینا

بچه که بودم اسم نینا را دوست داشتم. حالا پسرک برایم اسم تازه گذاشته: گویا هنوز زبانش به ل نمیچرخد، من را نینا صدا می کند

+ ; ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢٤
comment نظرات ()

از زیر قرآن می گذراندش

سال تحصیلی شروع شده و بابا باید برگردد سر درس و مشق. یک دستم قرآن، یک دستم پسرک که متوجه رفتن پدرش شده و وسط اشک و اعتراض، قران را از دست من میگیرد و بالای سر پدرش نگه میدارد و زیر لب چیزهایی پچ پچ می کند، با سین و صاد!

+ ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٥
comment نظرات ()

مال من یا ما تو

بعد از عمری فرصت شد برای خونه یک کم خرت و پرت بخرم. این وسط یدونه هم زیر قابلمه ای گرد خریدم. از لحظه ای که وارد ماشین شدم صاحب پیدا کرده و تا این لحظه جناب زیر قابلمه ای وارد آشپزخونه نشدند. امروز خواستم از بین اسباب بازی ها برش دارم و ببرم. با چنان اعتراض جدی مواجه شدم که حساب کار دستم اومد.

حالا زیر قابلمه ای به چه در ایشون میخوره؟ به جای فرمون ماشین ازش استفاده می کنند، ماشین شارژی اش هم یک گوشه برای خودش خاک میخوره.

باید برم یک زیر قابلمه ای مربع شکل پیدا کنم...

+ ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٤
comment نظرات ()

یک مرد واقعی!

پسرک ما خیلی پرحرف نیست. ممکن است نیم ساعت هم با اسباب بازیهایش بازی کند و صدایش در نیاید. اما خدا نکند کوچکترین چیزی بر وفق مرادش نباشد. خیلی جدی بلند بلند میگوید: ای بابا... و اگر مشکلش زود حل نشود با لحن تندتری تکرار می کند: ای بـابـــــا...

مثل یک مرد واقعی، کم حرف می زند اما غر زدن را خوب بلد است.

 

+ ; ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱
comment نظرات ()

آزادمرد

اولین بار که دست پسرک کثیف شد در مطب دکتر بودیم. دستش را دراز کرد و به صندلی زد. برای اولین بار به چیزی واقعا کثیف دست زده بود و من -در حال و هوای آن روزها- نمیدانستم دستش را چطوری باید تمیز کنم. احساس می کردم حریم امن و تمیز شیرخوار کوچولوی من آلوده شده. احساس خنده داری بود که هم از این که دستش را به سمت چیزی دراز کرده (در آن سن یک مرحله مهم تکامل بود) خوشحال بودم و هم ناراحت.

اما کف پاهایش، پاهای تمیز و کوچولویی که زمین نمی گذاشت، وقتی شروع کرد به چهار دست و پا رفتن و وقتی برای اولین بار پایش (البته روی پایش) کثیف شد باز دچار همین احساس مسخره شدم. هم خوشحال بودم که چهار دست و پا می رود و هم ناراحت که پایش کثیف شده.

میبینم که کم کم پنهان کاری یاد میگیرد. لابد این هم یک مرحله از بزرگ شدن است. همان طور که دست و پایش کثیف شد حتما روحش هم به تدریج از این تمیزی ناب در می آید. میدانم قابل اجتناب نیست اما کاش حداقل خیلی کثیف نشود. کاش انصاف را هیچ وقت فراموش نکند. کاش آزادمرد باشد، مثل اسمش. 

+ ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۳۱
comment نظرات ()

از اقوام دختر سعدی

از خواب که بیدار میشه، اولین کلمه اش در بین خواب و بیداری : ددر

آخرین کلمه قبل از این که از شدت خستگی بیهوش بشه: ددر

تازگی خواب هم که میبینه، در خواب بلند بلند میگه: ددر

با دختر سعدی یک نسبتی داره، گویا

راستی این بچه تازگی ها خیلی خواب میبینه، البته ظاهرا خوابهای خوب: ددر و خنده و بدو بدو و آواز خوندن. طبیعیه؟

+ ; ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢۸
comment نظرات ()

مفهوم پنهان

صفحه را باز کردم که پست جدید بگذارم.... باز شدن صفحه طول کشید و من یک لحظه از پشت میز بلند شدم تا به کاری برسم. سر که برگرداندم دیدم وروجک دو تا پست گذاشته، ظاهرا خالی است اما در واقع محتوایش قصه شیطنت یک پسر بچه 21 ماهه است.... یک وروجک میگم، یک وروجک میشنوید ها ...

پاکشان نمیکنم تا برای خودش یادگاری بماند...

+ ; ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢۸
comment نظرات ()

یک جیغ بی مقدمه

توی رستوران نشسته بودیم که بی مقدمه جیـــــــــغ پسرک در آمد و با اصرار میخواست از صندلی پایین برود، هیچ جور هم آرام نمیشد. بعد از چند دقیقه متوجه شدیم که خانمی دو میز آن طرف تر در کیفش را که از قضا خیلی شبیه کیف من است باز کرده و چیزی در می آورد. کیف خودم را نشانش دادم و همه مقدسات را واسطه کردم که قبول کند کیف آن خانم مال خودش است، ولی تا آخر غذا هر چند لحظه یک بار نگاهی با اخم به خانومه می انداخت.

+ ; ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٧
comment نظرات ()

اصفهانی کوچک

شنیده بودم اصفهانی ها گوشفیل را با دوغ میخورند اما با وجود این همه "آدم شوهر" اصفهانی تا حالا ندیده بودم. جند روز پیش پسرک توی سفره افطار سرک می کشید، اول غووووخ (همان دوغ خودمان) خواست، بعد هم یک گوشفیل تپل برداشت و با غووووخ خورد!

+ ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٧
comment نظرات ()

مدافع کوچولو

با عجله راه می رفتم که خوردم به میز، خیلی درد گرفت. با نیم وجب قد، میز را زده و بعد هم پای من را بوسیده... خوشا دردی که درمانش تو باشی

+ ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٧
comment نظرات ()

انتقام کوچک

خورده به تخت، نمیدانم کی یادش داده که در چنین مواردی تخت را بزند. آرام بردمش کنار تخت و کلی داستان گفته ام که باید با تخت دوست! باشد و باید خودش مواظب باشد که به تخت نخورد. بعد هم قرار شده تخت را ناز کند و با هم آشتی کنند. تخت را ناز کرده، بعد دوباره زده! و آخرش هم باز ناز کرده و آشتی کرده اند.

+ ; ۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٧
comment نظرات ()

عکسی از کلمات

با آن لباس سرهم سبز رنگ نشسته بودی روی صندلی بلند آشپزخانه و سرت گرم تماشای تلویزیون بود. پاهایت را تاب میدادی و حواست به من نبود. آرام خواستم ببوسمت، بوی شیر و کره میدادی... من این تصویر را تا آخر عمر با خودم نگه میدارم. هیچ دوربینی نمیتواند این لحظه را، آن بی خیالی شیرین پاهای کوچولویی که تاب میخوردند، آن ترکیب عجیب بوی بچه و بوی کره و آن نگاه گذرای تو را برای من ثبت کند، کوچولوی عزیز من

+ ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٧
comment نظرات ()

عصای دست (2)

از خرید برگشتیم و مشغول جا دادن خریدها در یخچال و کمد بودیم... پسرک که دید کسی به فکر او و کفشهایش نیست خودش کفشهایش را در آورد، توی جاکفشی گذاشت، بعد کفشهای من که با عجله جلوی در ولو شده بودند را هم کنار کفش خودش گذاشت، آخر سر هم برای خودش دست زد!

+ ; ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٢
comment نظرات ()

لالایی

قبل از به دنیا اومدن پسرک، من یک سری لالایی فارسی و ترکی جمع آوری و حفظ کرده بودم... کلی روی هر کدوم فکر کرده بودم، بعضی از کلمات رو تغییر داده بودم. در دوران بارداری گاهی برای پسرک میخوندمشون.

در این مدتی که پسرکم به دنیا اومده حتی یک بار هم اون لالایی ها رو نخوندم. هر بار خواستم لالایی بگم یک شعری یا عبارتی، یک ریتمی و نوایی خود به خود به زبونم اومده... راستش من این لالایی های من در آوردی رو خیلی دوست دارم

خودش هم برای خودش لالایی میگه... گاهی که من ساکتم، خودش با یک ریتم ملایمی برای خودش لالایی میگه.و... بعد هم خوابش میبره قلب

+ ; ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٢
comment نظرات ()

پرستار کوچولوی من

مریض بودم.... جان تکان خوردن نداشتم، همسر جان هم که طبق معمول سفر بود. هواپیما هم طبق معمول تاخیر داشت.

پسرک بهانه میگرفت، حق داشت. گفتم: "پسرم تلفنو برام میاری؟" ... تپ تپ تپ، صدای پای وروجک و بعد از چند لحظه گوشی تلفن. شماره پدرش را گرفتم تا بلکه بچه برای چند دقیقه ای صحبت کند و آرام بشود. صدای پدرش می آمد: "پسرم از مامانت مراقبت کن تا من بیام، باشه؟" فکر کنم میداند مراقبت یعنی چه، چون بعد از چند لحظه گوشی را گذاشت روی تخت و من را بوسید، مهربانترین بوسه یک پرستار 18 ماهه...

+ ; ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٩
comment نظرات ()

یک خاطره...

پست قبلی منو یاد یک خاطره انداخت... قبل از این که بچه دار بشم یک بار در جواب دوست عزیزی که توصیه میکرد بچه دار بشم گفتم که چون چندین سال من و همسر مربوطه دوتایی زندگی کردیم الان نمیتونم یک نفر دیگه رو در خلوت دونفره مون بپذیرم.

دوستم از این عبارت "یک نفر دیگه" انقدر خندید که از چشمهاش اشک راه افتاد. میگفت: "نفر دیگه ای در کار نیست. بچه، خودته. یک تکه از وجود خودته"

و من الان میدونم که راست میگفت (البته اون روز اصلا این طور فکر نمی کردم)

+ ; ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱
comment نظرات ()

جواب یک کامنت

"ببخش عزیزم این حرف را میزنم اما یک سوال دارم حالا که با وجود نی نی از کارت و پیشرفت عقب افتادی دچار عذاب وجدان نمیشی؟ من خودم از بچه متنفرم و هرگز دوست ندارم بچه دار بشم.چه لزومی داره اینقدر وقت و انرژی بزارم برای یک انسان دیگه"

این کامنت یک دوست خوبه. احساس کردم خوبه جوابش رو یک کم طولانی تر بدم. راستش این "چه لزومی داره..." یک زمانی سوال و فلسفه من هم بود به همین دلیل درکش می کنم.

نمیدونم کدوم پستم این تصویر را ایجاد کرده که من از کار و پیشرفتم عقب افتادم. شاید سرعت پیشرفتم در بعضی زمینه ها کند شده باشه ولی همچنان سرعت حرکت و پیشرفت من از خیلی ها بیشتره. میخوام بگم که اگر واقعا آدم پیشرفت کردن و ترقی باشی بچه مانعت نمیشه. اولویت بندی ها رو تغییر میده اما جهت گیری رو نه. راستش الان حواشی و حساسیت های من در محیط کارم کم شده و تمرکز بیشتری بر روی اهدافم دارم. شاید فرصت کمتری داشته باشم ولی از اون فرصتها بهتر استفاده می کنم.

من هم فکر می کردم بچه دار شدن غیرضروری است: عشق من و همسرم برای پر کردن یک زندگی کافی بود. هنوز حرف برای گفتن با هم داشتیم و هنوز جاه طلبی های شغلی داشتیم و هنوز هزار رویا و ...

اما راستش الان از خودم میپرسم مگر من حق ندارم از زیبایی های زندگی لذت ببرم؟ مگر من به جرم این که مثلا درسخوان بودم باید از شادیهای بزرگ زندگی- از بزرگترین شادی های زندگی- محروم بشم؟ اصلا من کی و کجا تعهد دادم که زندگیم رو وقف علم یا کار یا هر چیز دیگه یا بکنم؟

امروز عصر پسرک رو بردم پارک. سوار کالسکه از روی پله ها پایین میومدیم و این پایین افتادن پسرک رو به قهقههه می انداخت. خنده اش انقدر شاد و بی دریغ و واقعی بود که همه بی اختیار نگاهش میکردند و لبخند می زندند. صدای خنده اش قلب و روح منو از ارامش پر میکرد. هیچ وقت در تمام زندگیم چنین احساسی رو تجربه نکردم و نخواهم کرد.

راستش رو بخواهی علی رغم این که در ظاهر من برای پسرک (یک آدم دیگه، به قول شما) وقت میذارم ولی در واقع اون داره برای من وقت میذاره: به من فرصت میده آدم بهتری بشم، آدم کاملتری بشم، آدم شادتری بشم.

من لایق این هستم که آدم بهتری بشم، آدم کاملتری بشم، آدم شادتری بشم.

 

پی نوشت. خانم Candan Ercetin یک خواننده ترک هستند که آهنگی دارند به اسم Melek. آهنگ مربوط به چندین سال قبل است. دیدن کلیپ را توصیه می کنم ، مخصوصا در کنار کسی که بتواند برایتان ترجمه کند. ترجمه اش روی کلیپ معنی دار است وگرنه خودم برایتان ترجمه میکردم.

+ ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱
comment نظرات ()

یک قدم دیگر به سمت استقلال

برای آب خوردن باید چکار کرد؟

 اول ها فقط گریه، تا شاید کسی به ذهنش برسد بعد از شیر دادن و عوض کردن و تکان دادن و گرایپ و جغجغه و ... یک قلپ آب (با عرض معذرت از متولیان تغذیه انحصاری با شیر مادر) به بچه بیچاره بدهند.

بعد گریه یا  نق زدن همراه با اشاره کردن و دست دراز کردن به طرف کسی که لیوان اب یا چیزی شبیه به آن در دستش دارد

بعدتر پیدا کردن چیزی شبیه لیوان یا شیشه و تحویل دادنش به مامان یا هر بزرگتری که ممکن است به ذهنش برسد که این کار یعنی "آب بده"

 این اواخر میومد جلوی من و می گفت: آب آب آب

امروز رفت جلوی اوپن آشپزخونه، پابلندی کرد تا دستش به لیوان خودش رسید، بعد لیوان را برد سر آبریز یخچال، پابلندی کرد و بعد از چند بار تلاش موفق شد یک کم آب داخل لیوانش بریزد. بعد هم با افتخار فراوان آب را خورد. من هم ذوق مرگ شدم. از آن موقع همچنان مشغول است! کف آشپزخانه هم خیس شده ولی من همچنان ذوق می کنم...

+ ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٤
comment نظرات ()

وقتی بابا کوچیک بود...

تصویر یک: مادرشوهرم تعریف می کند که یک بار به بابای پسرک که تازه راه افتاده بوده موقع پیاده روی می گوید "موقع راه رفتن زیر پاتو نگاه کن" چند لحظه بعد میبیند پسرک برای برداشتن هر قدم اول با سختـــــی فراوان نگاهی به کف کفشش می کند و بعد پایش را زمین میگذارد.

 

تصویر دو: هدفون کامپیوتر (که یکی از وسایل شخصی پسرک و از اسباب بازیهای محبوبش است) را احتیاج داشتم. از قضا کنار پایش روی زمین افتاده بود. گفتم "پسرم، هدفون را بده به مامان" یک نگاهی کرد که مال وقتهایی است که معنی کلمه ای را نمیفهمد. فهمیدم که "هدفون" را نشناخته. گفتم "همونجا.... زیر پات". خم شد و با انگشتهای کوچولوی دستش انگشتهای کوچولوی پایش را گرفت و بلند کرد تا ببینید این هدفون زیر پایش چه شکلیه. 

+ ; ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٠
comment نظرات ()

جاروبرقی سلطنتی

شور و اشتیاق و تحسین و حسرت هیچ کدام از تماشاچیان مراسم عروسی سلطنتی با احساسی که پسرک موقع تماشای مراسم جاروبرقی کشون از خودش نشان میدهد برابری نمیکند.

+ ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٥
comment نظرات ()

نی نی و تکنولوژی

پدر محترم چند تا بازی جالب برای این سن روی آی پاد مربوطه نصب کرده. پسرک عشقی می کند و هر بار که پازل را تکمیل می کند و صدای هورا بلند میشود لبخند بامزه ای میزند. برای تکرار بازی باید یکی از ما بزرگترها از بین گزینه های موجود در صفحه یکی را بزنیم و صفحه بعد را هم ببنیم تا بازی شروع شود. یک لحظه دیر کردیم و پسرک خودشیک گزینه دیگررا زد و  تنها با یک کلیک بازی را از اول شروع کند. از قدمان! خجالت کشیدیم . حالا دیگر خودمختار شده و خودش بازی را تکرار می کند.

+ ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٥
comment نظرات ()

سلیقه شخصی

یکی از اولین مهمانی های رسمی پسرک است. لباسهایش را آماده کرده ام که موقع رفتن سریع بپوشانم. جوراب های قرمز و خاکستری را با کفشهایش ست کرده ام. یک نگاهی می اندازه و بلند میشود و بدو بدو میرود و جورابهای زرد را می آورد. هر چه اصرار می کنیم و کلک می زنیم و هزارتا بازی در می آوریم کوتاه نمی آید. توی مهمانی جورابهای زردش را نگاه می کنم. به نظرم از قرمزها بهترند. گویا سلیقه جوانها بهتر است :))

معمولا روی کفشهایش هم حساس است. باید حتما خودش انتخاب کند. هنوز هم نفهمیده ایم ملاک انتخابش چیست. اما کفشی را که میخواهیم بپوشانیم از ما میگیرد و داخل جا کفشی میگذارد. بعد کفش مورد نظر خودش را میاورد و جلوی چشممان میگیرد و خیـــــــلی قاطع نگاهمان می کند. تازگی ها کفشهای ورزشی را هم خودش تنهایی میپوشد. (در کفشهای بندی انگشت کوچولو گیر می کند و برای این نیم وجبی سخت است). میپوشد و چسبها را هم میبندد و میرود جلوی در.... یعنی زود باشید من را ببرید گردش!

+ ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٥
comment نظرات ()

یک سال و نیمه عزیز من

آخر شب است و من خسته ام پسرک با پدربزرگ و مادربزرگش سرگرم است و همسر مربوطه با لپ تاپش. از فرصت استفاده می کنم و در اتاق کناری روی کاناپه دراز می کشم و چشمهایم را میبندم.... چند دقیقه بعد دو تا دست کوچولو دور گردنم و دو تا لب خیس روی صورتم است ماچ سرم را بلند می کنم. با چشمان پر از شیطنت نگاهم می کند تا اثر بوسه اش را ببیند. لبخندم را که میبیند بدو بدو برمی گردد سر بقیه بازی اش!

+ ; ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٥
comment نظرات ()