حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

بگذاریم کودکی فرزندانمان طولانی و شاد باشد.

تمام زندگی مون رو صرف حسرت خوردن برای روزهای کودکی و آرزوی برگشتن به اون دوران میکنیم، و از طرف دیگه سعی می کنیم کودکی بچه هامون رو کوتاه کنیم و بهشون بزرگسالی رو زودتر هدیه بدیم.

و انگار همه اینها برای کوتاه کردن کودکی بچه ها کافی نباشه، یک عده هم تلاش میکنند این تفکر رو گسترش بدهند و با ایجاد عذاب وجدان در والدین، همون یک ذره کودکی باقیمانده در بین روزهای فشرده این شهرهای شلوغ رو هم از بچه ها بگیرند.

دوست خوبمون در وبلاگ روزهای مادرانه، خیلی بهتر توضیح داده، لطفا بخونید.

http://motherlydays.blogfa.com/post-283.aspx

+ ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٥
comment نظرات ()

پیغام

چه هدیه بزرگی به من دادی در سومین روز مهدکودکت، وقتی از در بیرون اومدی و گفتی "امروز به من خوش گذشته!"

و چقدر خوبه که هر روز همین جمله رو به من میگی و خیالم رو راحت میکنی.

و چقدر بی دقت بودم وقتی یک روز نگفتی، و من فکر کردم فراموش کردی، در حالی که تا عصر طاقت نیاوردی و داستان کوچکت رو برام تعریف کردی. اونوقت فهمیدم این جمله چه پیغام مهمی برای من داره.

 

+ ; ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٧
comment نظرات ()

قایق پارویی یا قایق تندرو

توی نمایشگاه غنچه های شهر هستیم، توی غرفه با فرزندان. یک فضا بزرگ پر از لگو گذاشتند که بچه ها بازی کنند. پسرک من هم، با این که از کنار من جدا نمیشه توی حاشیه غرفه بازی میکنه. توجهم به دختر کوچولوی قشنگی جلب میشه که باید 3 یا 4 ساله باشه. داره آروم لگوها رو بررسی میکنه، اصراری نداره مثل اون پسر بچه بامزه دور تا دور خودش دیوار بکشه و بشینه وسطش، یا توی بازی چند تا بچه دیگه که دست جمعی ساختمون درست می کنند شرکت کنه. مادرش، کنار من ایستاده و با بی تابی هی تکرار میکنه: "زود باش محدثه، چقدر فس فس میکنی، زود خونه درست کن. برو از اون آجرها از اون بچه ها بگیر تو هم خونه درست کن، الان وقت تموم میشه ها..." و دخترک با یک اخم شیرینی بی اعتنا به حرف های مادرش در حال بررسی لگوها بود.

"این چیه؟" دخترک بین لگوها یک قطعه های رابطی رو پیدا کرده بود که براش غریبه بود. مادر که (مثل من) نمیدونست کار اون قطعه چیه با عصبانیت از دست بچه گرفتش و گفت "اینو ول کن انقدر وقت تلف نکن، برو خونه بساز" انگار هدف از آوردن بچه به نمایشگاه ساختن خانه لگویی بوده .... بچه هم بی اعتنا به مادری که مثل اسفند روی آتش هی بالا و پایین میپرید انقدر گشت تا باز هم قطعه رابط پیدا کرد و موفق شد با آن یک چیزی مثل فرمان ماشین بسازد.

من میدونستم مشکل مادر چی بود: وقت کمی داشت و دلش میخواست تا قبل از رفتن بچه اش حداکثر استفاده از اون فضا رو ببره و حواسش نبود بهره بردن برای بچه تعریفش فرق داره. راستش من اون روز خودم رو توی آینه دیدم...

در تمام زندگیم، من آدمی بودم که خودم رو بیش از حد مشغول میکردم. برنامه های تداخل دار، فوق برنامه های پرمشغله، مسئولیت های متعدد و خلاصه زندگی پر ازدحامی که مدیریت کردنش چندان هم ساده نبوده. اعتراف می کنم گاهی پیش اومده که یکی از کارها از دستم در رفته، یا یکی از دوستانم از کم توجهی من دلخور شده. با این حال این تنها شکلی از زندگیه که من میشناسم و تنها شکلی از زندگیه که من دوست دارم...

به دنیا اومدن پسرم خیلی از محاسبات من رو تغییر داده. من خودم میتونم در حداقل زمان برای یک مهمونی رسمی حاضر بشم، اما پسرک برای هر بیرون رفتن از خونه ای احتیاج به تدارک و زمان داره. زمان بندی های دقیق من برای بیرون رفتن از خونه با یک تعویض پیش بینی نشده پوشک به هم میریزه، یا با جورابی که در آخرین لحظه قبل از پوشوندن کفش خیس میشه، یا با دستهای کوچولویی که در بی ربط ترین زمان ممکن شیر قهوه یا بستنی برمیدارند.

به بچه نمیشه گفت "زود باش مامان دیرش شده"، این کار فقط باعث میشه هوس کنه پشت در آسانسور قایم بشه و داد بزنه "دالی" و اگر واقعا احساس کنه که مامانش داره عصبی میشه اون هم عصبی میشه و بیقراری و بدقلقی میکنه.

راستش من اون روز خودم رو توی آینه دیدم... و متوجه شدم خیلی وقتها رادین رو به عجله انداختم چون باید به مسئولیت های دیگری هم می رسیدم. بهش فرصت ندادم با یک محیط جدید کنار بیاد و خواستم "دیر رسیدن" من رو با "زود اخت شدن" خودش جبران کنه (که البیته این کار رو نکرده چشمک). بهش فرصت ندادم به تدریج از محیط جدیدش جدا بشه چون باید به کار دیگه ای می رسیدم....

نباید بذارم پسرم به خاطر شیوه زندگی من هزینه ای بده. نباید بذارم آرامشش به خاطر من مختل بشه... نباید اصرار کنم خونه بسازه. باید بذارم با آرامش قطعه های رابط خودش رو پیدا کنه و فرمون ماشین خودش رو بسازه، مثل محدثه کوچولو. برای دست شناختن دنیای اطرافش باید فرصت کنه دنیا رو از توی قایق پارویی تماشا کنه، نه با قایق تندرو

 

+ ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٧
comment نظرات ()

سنگر

انگار بعضی از ما مادرها پشت بچه هایمان سنگر میگیریم تا دیگران نقایص و کوتاهی ها و کم کاری هایمان را نبینند. اضافه وزن، درس های نخوانده، رها کردن کارهایی که در تمام زندگی آرزو داشتیم انجام بدهیم، آشفتگی ظاهر و لباس و زندگی و خلاصه هر ایراد دیگری که به ما وارد است را از پشت سنگر بچه ها رفع و رجوع می کنیم.....

البته خیلی خوب میدانم که واقعا بچه ها خیلی از اوقات دلیل این مسایل هستند، اما گاهی فکر می کنم شاید کمی سعی بیشتر، انگیزه بیشتر، حمایت بیشتر ...بتواند کمک کند که از پشت سنگر بیرون بیاییم.

+ ; ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱۳
comment نظرات ()

نی نی و قمه زنی

یکی از دوستان لینکی فرستاده بود از عکسهایی که با جستجوی کلمه عاشورا به انگلیسی در گوگل به دست می آید. بین عکسها عکسی بود از مادری که داره فرق بچه شیرخوارش رو شکاف میده.... کاردی توی دست مادر و لبخندی مطمئن روی لبهاشه. بچه هم سن پسر من بود و توی عکس داشت جیغ میکشید. مادرش لبخند میزد، مطمئن، مثل لبخندی که من بعد از واکسن زدن به پسرم میزنم. لبخندی که میگه "میدونم دردت اومد ولی برای خودت لازمه، من هم سختمه ببینم اذیت میشه ولی به خاطر خودت تحمل می کنم"

از اون لحظه دلم آشوبه. دلم برای مادر و بچه اش میسوزه. دلم برای همه اشتباهاتی که هر مادری ممکنه بکنه، برای تمام قضاوتهای غلط، برای همه تصمیم هایی که به جای این طفل معصومها میگیریم در حالی که اصلا چنین حقی نداریم میسوزه. دلم برای خودم و همه مادرها میسوزه که ممکنه بدون این که بدونیم به پاره تنمون صدمه بزنیم، بدون این که بخوایم براشون تصمیمی بگیریم که اگر خودشون حق انتخاب داشتند شاید نمیگرفتند.

+ ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٢
comment نظرات ()

my baby syndrome

عبارت "my baby syndrome" اصطلاحی است که نشان دهنده ناتوانی طراحان، محققان و ایده پردازان در قضاوت صحیح در مورد نقاط ضعف برنامه یا محصول "خودشان" است. وقتی داشتم در موردش جستجو میکردم به چند اصطلاح بامزه برخوردم:

stay away from my baby! syndrome : وقتی احساس می کنیم حتی نگاه های غریبه قصد صدمه زدن به نی نی ما را دارند!

hands off my baby! syndrome : وقتی انتظار داریم احد الناسی در مورد بچه ها نظر ندهد و حرفی جز تعریف و تمجید نزند!

I'm losing my baby! syndrome: وقتی (در آینده) احساس خواهیم کرد که جوجه مان از لانه میرود و احتمالا میخواهیم از این اتفاق جلوگیری کنیم و یا حداقل آن را به تعویق بیاندازیم!

I-want-whats-best-for-my-baby!" syndrome یا به عبارتی nothing is too perfect for my baby" syndrome یا مال بچه ما باید حتما بهترین باشه حتی اگر برای فهمیدن این که "بهترین" کدومه اعصاب خودمون و کل فامیل رو خرد کنیم و آخرش هم بالاخره نفهمیم کدوم بهتره!

only the best name brand for my baby" syndrome وقتی فکر میکنیم اگر جوراب بچه هم از معروفترین مارک نباشد در وظایف مادری کوتاهی کرده ایم

Not My Baby Syndrome: وقتی هر بچه ای به جز نی نی ما، زشت، خنگ، بی ادب، لوس و غیرقابل تحمل است

 

مواظب خودمان باشیم که از این مرض ها نگیریم: هم اسمشان طوری نیست که بشود برای در و همسایه و فامیل تعریف کرد و هم درمانشان خیلی سخت است!

+ ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٩
comment نظرات ()

تاثیر

این اقای پلیسها رو دیدین که گاهی کنار جاده یا خیابونی که ترافیکه ایستاده اند و با دست به ماشینها علامت میدند که حرکت کنند. با یک جدیتی این کار رو انجام میدند که اگر کسی ندونه فکر میکنه بدون دست تکون دادن اینها لابد ماشینها سر جاشون میمونند! حتما آخر ساعت کارشون کتف درد میگیرند از این همه حرکت.

احساس می کنم در مسیر بزرگ شدن این وروجکها ما نقش همون پلیسها رو داریم. با تمام وجود داریم خودمونو از کت و کول میندازیم  ولی عمده کارهای ما در مسیر تکامل این وروجکها تاثیر زیادی نداره. اونها دارند کار خودشونو میکنند و ما هی داریم بال بال میزنیم.  

+ ; ٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۳
comment نظرات ()

امتحان

بیماری فرزندان سخت ترین امتحان خداوند است، در هر سنی که باشند.

خدایا، لطفا هیچ پدر و مادری را با بیماری فرزندشان امتحان نکن ...

 

+ ; ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٧
comment نظرات ()

هنرهای رزمی

تصمیم دارم یکی از هنرهای رزمی را یاد بگیرم فقط با این هدف که یک روز یکی از این راننده ها یا موتورسوارهایی که وقتی یک زن باردار یا کالسکه دار یا بچه با بغل را میبینند برای ترساندنش مانور می دهند را چنان بزنم، چنان بزنم، آی بزنم، آی بزنم ....

+ ; ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٩
comment نظرات ()

موسیقی

بعد از جمع شدن میز شام، به میزبانمان اصرار کردیم  پیانو بزند. در سال‌های اخیر، فقط دختر بچه‌های کوچولو که تازه معلم گرفته بودند برایمان پیانو زده بودند و تصور مرد جوانی که پیانو می‌زند برایمان یک کمی دور از ذهن شده بود! آهنگ‌های انتخابی اش زیبا، رویایی (طرف تازه داماد است، هنوز در عوالم رویایی به سر می‌برد!) و کمتر شنیده شده بود.

نگران بودم که پسرک سر و صدا به راه بیاندازد چون کمی هم بیقرار بود. اما به محض شروع شدن آهنگ ساکت شد. چنان ساکت که انگار نه انگار چند دقیقه پیش در حال نق زدن بوده. به محض ساکت شدن صدای پیانو باز نق می‌زد و با شروع آهنگ بعدی باز ساکت می شد. بعد از اتمام کار، خواستیم با دستگاه پخش صوت گولش بزنیم اما گول نخورد! کار دوست ما را به کار استادان بزرگ ترجیح می داد.دوستم مجموعه ای از کارهایی که خودش زده بود را برایش گذاشت، ساکت شد و تا آخر شب مشغول موسیقی بود.

+ ; ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٤
comment نظرات ()

موفقیت

همه چیز یک طرف، این لبخند فاتحانه بعد از بالا آوردنت هم یک طرف!

+ ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۸
comment نظرات ()

حکایت مکرر...

من بچه لاغر و قد بلندی بودم و به همین خاطر غذا خوردن من همیشه یکی از غصه‌های مامان و بابام بوده.

یادمه یک روز با مامانم توی صف نانوایی وایستاده بودیم. یک خانمی به مامانم گفت: یک کم به این بچت غذا بده. میوه و اینها هم بده بلکه یک کمی جون بگیره... وقتی اومدیم خونه مامانم رفت توی آشپزخونه و یواشکی گریه کرد. من انقدر خجالت کشیدم که نگو... ظهر اون روز به زور هر چی تونستم خوردم. تا عصر هم همه چیزهایی که مامانم روزهای دیگه به زور بهم می خوروند رو تند تند خوردم. یادمه که دلم درد گرفته بود. بعد هی می‌رفتم جلوی آینه خودمو نگاه می‌کردم ببینم چاق شدم یا نه!

مامانم اون موقع ده سال از امروز من کوچکتر بود. طفلکی ...

 

+ ; ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٧
comment نظرات ()

ترازو

نامردیه. موقع سلامت روزی 30 گرم اضافه میکنی. وقت مریضی سه روزه 300 گرم کم میکنی. آخه من الان چطوری اون 300 گرم رو جبران کنم؟ گریه

+ ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
comment نظرات ()

زن خوب فرمان‌بر پارسا...

با دوستان دوران مدرسه دور هم جمع شده ایم.

یکی شاغل است. صبح‌ها بچه را بیدار می کند و حاضر می‌کند و به مادرش می‌سپارد. سر کار می‌رود و بعد از برگشتن تا شب برای جبران ساعت‌های غیبتش تقلا می‌کند.   از خستگی و فرصت کمی که برای خودش دارد مینالد و می‌گوید مردم سرزنشش می کنند که چرا مادر کاملی نیست و بچه دو ساله را تنها! می‌گذارد.

دیگری خانه دار است. صبح ها بچه را بیدار می کند و به مادرش می‌سپارد. به کلاس‌های مختلف می‌رود که هیکلش را متناسب و اطلاعاتش را به روز نگه دارد. وقتی با بچه به خانه بر می‌گردد خسته است و حوصله کارهای خانه را ندارد. از شوهرش گله می کند که در خانه کمک نمی کند و تمام بار خانه بر دوش اوست. لابد مردم تحسینش می کنند که خانه داری می کند و فداکاری.

گویا سپردن بچه به مادر خیلی کار بدیست اگر می‌خواهید سر کار بروید یا درس بخوانید. خیلی کار خوبی است اگر می‌خواهید به آرایشگاه و ایروبیک و یوگا و فال قهوه بروید.

+ ; ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٥
comment نظرات ()

حکمت جشن سیسمونی

یکی از رسومی که من هیچ وقت ضرورتش رو نفهمیده بودم جشن سیسمونی بود. توی اون شلوغی و با شکم قلمبه در حالی که هر قدم مصیبتی به حساب میاد ملتو دعوت کنی و پذیرایی کنی و بعد مجبور باشی در مورد این که چرا فلان چیزو خریدی و بهمان رو نخریدی توضیح بدی و بعد حرص بخوری که چرا فلانی این جور گفت و ...

اما الان فهمیدم با توجه به سرعت رشد بچه، هرقدر هم کم خرید کنی بازهم تعداد زیادی از لباسهای بچه استفاده نشده میمونه و تنها امکان دیده شدنشون توی مراسمی مثل جشن سیسمونیه!

 

+ ; ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٤
comment نظرات ()

تورش

من راست دستم و همسرم چپ دست. من مطمئنم که بچه عمدتا از دست راستش استفاده می‌کند و شوهرم مطمئن است که از دست چپش استفاده می کند. این طفل معصوم هم که هنوز اصلا از هیچ دستی استفاده نمی کند....

+ ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

مهارت‌های ضروری

دیروز داشتیم توی اتوبان حرکت می کردیم که مهربان همسر به بیرون ماشین اشاره کرد و گفت : این چیه؟ من هم از پنجره ماشین بیرون را نگاه کردم و اولین چیزی که دیدم یک شورلت بود. خیلی جدی جواب دادم : شورلت (ظاهرا منظورش تابلوی تبلیغاتی حاشیه اتوبان بوده و به هر حال کمی خندیدیم)

بعد از چند لحظه شوهرم با لحن خیلی جدی گفت: در ضمن مادر یک پسر نباید شورلت رو با بیوک اشتباه بگیره. کلی فرق دارند. نمی خواهی که فردا پسرمون نتونه بهت اعتماد کنه....

حالا بماند که شناخت ماشین‌ها برای تربیت فرزند واقعا لازمه یا نه، در نهایت شورلت و بیوک خیلی به هم شبیه هستند ها....

+ ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٧
comment نظرات ()

یادم باشد

پسرم تازه به دنیا آمده بود که عزیزی به ما گفت مواظب باشیم که به خاطر بچه با هم اختلاف پیدا نکنیم. گفت که با هر مریضی و ناراحتی بچه، پدر و مادر دچار نگرانی می‌شوند و بی‌اختیار همدیگر را مقصر قلمداد می‌کنند.

حرفش به نظرم نامربوط بود. فکر کردم در روزهای بیماری بچه بیشتر از قبل به هم احتیاج داریم و دلیلی ندارد خودمان را از مهم‌ترین پشتیبان محروم کنیم.

امروز پسرم را برای ختنه به بیمارستان بردیم. بچه در اتاق عمل بود و ما تحت فشار عصبی شدید. همدیگر را متهم می‌کردیم که به اندازه کافی در این مورد بررسی نکرده‌ایم و هر کدام دیگری را سرزنش می‌کردیم.

پسرم از اتاق عمل بیرون آمد و بغلش کردم. یاد حرف آن عزیز افتادم. دیدم که در آن لحظه‌های اضطراب اشتباه عمل کرده ام و خودم را از مهم‌ترین پشتیبان محروم کرده ام.

 

یادم باشد ....

+ ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢
comment نظرات ()

از دست رفتنی

هنوز ٢۴ ساعت از تولدش نمی گذشت که به خانه برگشتیم و من برای اولین بار با دقت و آرامش به نوزادم شیر می‌دادم. مثل هر نوزاد دیگری زود خسته می شد و خوابش می‌برد و دست از مکیدن می‌کشید. با این حال به محض این که احساس می‌کرد منبع غذایش از دهنش خارج می‌شود با تمام قدرت مک می‌زد.

 بالاخره بچه آدمیزاد است دیگر. قدر چیزی که دارد را تا زمانی که در حال از دست دادنش باشد نمی داند.

+ ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٩
comment نظرات ()

هرم مازلو

مفهوم هرم مازلو را وقتی کاملا درک می کنید که مسئولیت مراقبت از یک نوزاد به عهده شما باشد. تا زمانی که گرسنه است هیچ چیز (دقیقا هیچ چیز) گریه اش را متوقف نمیکند. وقتی سیر شد تازه یاد بقیه مشکلاتش می افتد. بعد کم کم یاد می‌ گیرد که به سرگرمی هم نیاز دارد.... یعنی دائم هرم را بالا پایین میکند، ما هم دنبالش...

نوزاد 37 روزه به نبود سرگرمی اعتراض می کند (اعتراض با جیغ فرابنفش) جوان و نوجوان که جای خودشان رادارند. تازه نوبت به میانسال‌ها و کهنسال‌ها نمی‌رسد.

+ ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۸
comment نظرات ()