حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

خانه

یک خانه وقتی خانه توست که یک لحظه به خودت بیایی و ببینی که نمیدانی چند دقیقه است که در دستشویی در حال فکر و خیالی!

من بانوی این خانه ام. خودم وسایلش را چیده ام و همه جایش را نظافت کرده ام. در آشپزخانه اش آشپزی می کنم، در اتاق نشیمنش آواز میخوانم و در اتاق پذیرایی جلوی مهمانها میوه میچینم، اما هنوز در دستشویی اش فکر نمی کنم. این جا هنوز خانه من نشده ...

+ ; ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٦
comment نظرات ()

به هر کجا که روی

چیزهای زیادی هست که وقتی نصف شب در غربت خوابم نمیبره منو به یاد محله خودم بندازه، مثل صدای دزدگیر ماشین همسایه نازنین که هیچ علاقه ای هم به قطع کردنش نداره و هر بار که یک گربه ای چیزی از کنارش رد میشه هوار میکشه ...

+ ; ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱۳
comment نظرات ()