حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

چاقوهای من

آشپزی کردن برای کسایی که دوسشون دارم ...

آشپزی کردن با یک چاقوی تیز برای کسایی که دوستشون دارم...

آشپزی کردن با چاقوهای تیزی که یک دوست عزیز به من هدیه داده برای کسایی که دوستشون دارم.....

+ ; ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/٧
comment نظرات ()

لبخند بی رمق

مادربزگم در جوانی فوت کرده، با چندین بچه قد و نیم قد و به دنبال یک بیماری طولانی. مادرم کم سن بوده و تصاویر محدودی در ذهنش از مادر باقی مانده. یکی از این تصاویر قیافه رنگ پریده مادرش است که نزدیک زمان برگشتن پدر بزرگم از سر کار، جعبه لوازم آرایشش را در می آورده و دستی به صورتش میبرده و بعد در آینه کوچکی به خودش لبخند میزده، در همان حال مریضی و در رختخواب.

امروز مریض بودم و با پسرک تنها بودیم. سعی میکردم خودم را بکشانم جایی که بازی میکند تا کنارش باشم. به بهانه بازی با لحاف صدایش میکردم توی تخت و تمام سعی ام را میکردم که سرگرمش کنم و حتی بخندانمش. یک بار که حسابی کیف کرده بود و قهقهه میزد من هم بی اختیار لبخند زدم. جان لبخند زدن هم نداشتم اما خنده اش انقدر مسری بود که جان گرفتم.

یاد مادربزرگم افتادم. میدانم که او هم چقدر زیاد نگران تمام کارهای به زمین مانده اش، نگران تمام کارهایی که میخواست برای این بچه ها بکند و نمیتوانست بوده. و مطمئنم گاهی که موفق میشده کاری بکند همان لبخند بی رمق توی اینه به صورتش می آمده، حتی اگر مادرم آن را ندیده باشد یا به یاد نیاورد.

+ ; ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

شروع شد

شروع شد: تماشای بچه ای که یواشکی کتاب هاش رو با خودش توی تخت میبره و در حال خوندنشون خوابش میبره. از الان بهش غبطه میخورم، از تمام اون لذتهای پیش رو، لذت کشف تمام اون کتابهای کلاسیک، رمانهای چند جلدی، از لذت خوندن تمام کتابهایی که زیر کتابهای درسی قایمشون میکنه و شبهای امتحان وسوسه خوندنشون قوی تر از استرس امتحانه.

کتاب رو از زیر سرش برداشتم و یاد تمام کتابهایی افتادم که شبها با خودم به رختخواب میبردم و صبح ها کنار تختم پیدا میشدند، گذاشتم کنار تختش.

صبح به خیر مامان عزیزم

+ ; ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

روز زن مبارک

من این روزها روزگار غریبی رو میگذرونم... روزگاری که نمیدونم چرا دیگه قلبم از منطقم اطاعت نمیکنه. این روزهای سخت فقط داره با حمایت و محبت این دو مرد عزیز میگذره... با حمایت بی قید وشرط همسرم، و با بوسه بی مقدمه پسرکی که یهو میاد میگه: "مامان عزیزم، قوبونت برم، از دست من خوشحال شو!" و من دیگه کاری غیر از خوشحال شدن از دستم بر نمیاد.

اینها رو نوشتم که یادم بمونه من امسال بهترن هدیه روز زن رو دریافت کردم. هدیه ای که اسمش هدیه نیست، اما تنها هدیه واقعی دنیاست. مگه میشه محبت و حمایت، اون هم وقتی بیشتر از همیشه بهش نیاز داری رو توی جعبه گذاشت و پاپیون زد و گفت روزت مبارک!

فکر کنم میشه

 

پ.ن. این "از دست من خوشحال شو" را خودش به قرینه "از دستت ناراحت شدم" ساخته است و راستش خیلی کاربرد دارد.

+ ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۱
comment نظرات ()

خانه تکانی

مدتهاست که دیگر حتی آدمهایی با روحیه پدر و مادر من هم آهنگهای قدیمی مورد علاقه شان را با CD Player گوش می کنند! اما هنوز کنار مجموعه صوتی پدر و مادرم تعداد زیادی کاست هست. امروز به مادرم پیشنهاد کردم جمعشان کنیم و یک گوشه ای بگذاریم که جا نگیرند. خودم دست به کار شدم و کاستها را مرتب میکردم و بعد از گردگیری داخل یک جعبه می گذاشتم. جعبه های خالی هم نصیب پسرک میشد که برج بسازد و ذوق کند. بین کاستها چشمم خورد به یک کاست قدیمی با جلد سبز رنگ و رو رفته، اثر استاد شجریان. سال انتشار 1358 بود و مال گروه شیدا. بقیه اطلاعاتش احتمالا توسط من یا خواهرم در بچگی جویده شده بود! بی اختیار  کاست را گذاشتم و صدای استاد پیچید:

در این شب سپیده نادمیده، تیر شب به خونش در کشیده

امید چه داری از این شب که در خون کشیده سپیده

عجیب است (یا شاید هم دریغ )که بعد از 30 سال هنوز این شعر بغض به گلو مینشاند. کسی میداند شاعرش کیست؟

پی نوشت. مادرم گفت بذار این نوارها همونجا بمونند جای کسی رو که تنگ نمی کنن! دیدم حق با اونه. این وسط چند تا جعبه خالی غنیمتی بود که نصیب پسرک شد!

+ ; ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

یک تجربه خوشمزه

بستنی سیب کاله خوشمزه است!

+ ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٩
comment نظرات ()

لباس چرک

شوهرم هر هفته در برگشتن از شهر محل تحصیلش لباس های چرک را هم برای شستشو با خودش میاره. امروز میخواستم لباسها رو توی ماشین لباسشویی بریزم. انقدر قشنگ و مرتب تا کرده بودشون انگار نه انگار لباس چرکند! انگار تازه از روی بند جمع شدند

همین جوریه. اگر دیگه به کسی احتیاج نداشته باشه دورش نمیندازه. همون قدر با احترام رفتار میکنه. اصلا الگوهای رفتاری آدمها انگار ثابته.... آدمها، لباسها، ظرفها، غذاها ...

 

+ ; ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٠
comment نظرات ()