حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

تنهایی

وقتی که پشتم آفتاب سوخته شده و دستم نمیرسه کرم بزنم یا بخوارونمش

وقتی نمیتونیم دست بندم رو یک دستی ببندم و میرم دنبال یک دست بند راحت تر

وقتی دست بندی که راحت با یک دست بسته شده هر کاری میکنم یک دستی باز نمیشه

وقتی چیزهایی که باید بروند بالای کمد همین جوری پای کمد میمونند چون میترسم بدون این که کسی صندلی رو بگیره برم بالاش (اگه بیفتم کی میخواد به این بچه برسه؟)

وقتی برای بردن 4 تکه از ماشین به خونه باید 4 بار فاصله بین خونه و پارکینگ رو بچه به بغل برم تا هر بار یکی رو بیارم

وقتی به جای خوابیدن زل میزنم به مسنجر بلکه آنلاین بشی

 

دلم برات تنگ شده.

+ ; ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٩
comment نظرات ()

شکمو

غمها و دلتنگیها همراه با یک خوراکی خوشمزه قابل تحمل ترند!

+ ; ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/۱٩
comment نظرات ()

حسرت

از زمان تولد پسرم، خیلی فرصتها را از دست داده ام، بی حسرت. از فرصت خواب و استراحت و تفریح تا فرصت های شغلی و تحصیلی، این اولین بار است که فرصتی را با حسرت از دست می دهم، فرصت با تو بودن.

دلم گرفته. تنها میروی و من دلتنگت می شوم.

+ ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢
comment نظرات ()