حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

نیمه اولی

با این برنامه کاهش سن ورود به پیش دبستانی و با توجه به سوابقی که از برنامه های وزارت آموزش و پرورش داریم فکر می کنم از این به بعد نیمه دومی بودن مزیتی به حساب بیاید.

+ ; ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٥
comment نظرات ()

تفریحات سالم

یکی از سرگرمیهای این روزهایم سر زدن به وبلاگهای ارزشی فیلتر شده و لبخند زدن به صفحه پیوندهاست!

+ ; ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۸
comment نظرات ()

راستگویی

حتی کسانی که اعتقاد دارند اخبار رسانه ملی راست است هم دو قسمت را باور نمیکنند: یکی قیمت دلار و ارز و دیگری دمای هوای امروز! 

+ ; ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٠
comment نظرات ()

دیدگاه منصفانه

در بین پسرهای همکلاسی دوره دانشگاه آدمهای جالبی داریم: غیر از متخصصین رشته های مختلف پزشکی، روزنامه نگار، تاجر، نویسنده،برج ساز، طراح، سیاستمدار، مدیر اجرایی، فعال سیاسی و ... داریم. ایشان معتقدند از بس این بچه ها بااستعدادند توانایی هر کاری را دارند.

اما اگر یکی از همکلاسی های دختر کاری غیر از پزشکی انجام بدهد: مدیر اجرایی باشد یا نویسنده یا صاحب شرکت تبلیغاتی یا  مثلا بخواهد چند سالی را فقط مادری کند ایشان معتقدند که : همینه دیگه... میان دانشگاه، جای پسرها رو میگیرن، بعد هم به جای این که از درسی که خوندن استفاده کنن میرن دنبال این بازیها!

+ ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٧
comment نظرات ()

سنگ زیرین

با این که شاعر فرموده

"مرد باید که درکشاکش دهر سنگ زیرین آسیا باشد"

نمیدونم چرا معمولا زنها هستند که این نقش رو بازی می کنند.

+ ; ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٩
comment نظرات ()

سرکوفت

مهمانی زنانه است با میانگین سن 50 سال. بچه پیش پدر و پدربزرگش خانه ماست و من دارم با عجله در چیدن میز به صاحبخانه کمک میکنم و همزمان جواب سوالات پزشکی ملت را میدهم. آن طرف مجلس صحبت در مورد یکی از سریالهای فارسی وان است که یکی از من میپرسد: " مگه نه؟" توضیح میدهم که تا حالا هیچ کدام از این سریالها را ندیدم. با تندی -انگار گفته باشم شبها مسواک نمیزنم- می پرسد چرا؟ خیلی خوبن که... مادرشوهرم میخواهد عصبانیت ایشان را کمی آرام کند می گوید این طفلک که با بچه فرصت این جور کارها رو نداره و خانم مربوطه پشت چشک نازک کنان میگوید:" وا... مگه ما بچه بزرگ نکردیم!"

تا حالا برای همه چیز سرکوفت شنیده بودیم غیر از این یکی.

+ ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢
comment نظرات ()

چی رو؟

عموما تیمهایی که چیزی برای باختن ندارند می بازند.

+ ; ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳٠
comment نظرات ()

خودت خواستی ها ...

وقتی زمانی برسه که برای باز کردن موتور جستجو هم احتیاج به "نکش رتلیف" باشه استفاده از اون تقصیر "رتلیف کننده" است و لا غیر...

 

+ ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٢
comment نظرات ()

بالاخره چی؟

برای ناهار رفتیم یک رستوران بیرون شهر. برامون ماست آوردند. یکی از همراهانمون گفت: این همه راه اومدیم اینجا چرا ماست محلی ندارند؟ ماست پاستوریزه که تهران هم هست.

شوهرم یک نگاهی به یخچال رستوران انداخت و گفت: اتفاقا ماست محلی دارند. بگم بیارند؟ گفت: نه بابا. ماست محلی چیه صد جور مرض میاره ...

 

+ ; ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٤
comment نظرات ()

گونه شناسی

اینهایی که تا میبینند بچه رشد حرکتی خوبی دارد روزی صد بار تذکر میدهند: "بمیرم برات، بچه که راه بیافته بدبختی، هی باید دنبالش بدویی" دقیقا همانهایی هستند که از 8ماهگی مرتب خواهند گفت:"راه نیافتاده هنوز؟ ببرش دکتر! بچه من از 2 ماهگی میدوید"

+ ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٩
comment نظرات ()

آقای نظیف

توی کوچه داشتم با سرعت راه می رفتم تا قبل از ساعت ١٢ بتونم کارمو توی اداره مربوطه انجام بدم. یک صدای آروم و منظمی می اومد: تیک، تیک، ...

هر چی اطرافمو نگاه کردم منبعشو پیدا نکردم تا چشمم افتاد به آقایی که از طبقه دوم یکی از ساختمونا خم شده بود توی کوچه و داشت ناخنشو میگرفت ...

شانس آورد من این سمت خیابون بودم. البته کسی با افتادن یک تکه ناخن روی سرش ضربه مغزی نمیشه ولی قبول کنید خیلی چندشههههههههههههه!

نمیدونم میمرد اگه یک تکه کاغذ باطله می گرفت زیر دستش؟! 

+ ; ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢٤
comment نظرات ()

رشته‌ تحصیلی

استادی داریم که مرد شریفی است. البته دقیقا استاد ما نیست و از دپارتمان مجاور برای بعضی کلاس‌ها سراغ ما می‌آید. ایشان متخصص تغذیه هستند و در کلاس مرتب از مضرات سوسیس و کالباس و نوشابه و در تقبیح رفتن به فست فود صحبت می‌کند. البته در صحت مطالب استاد هم شکی نیست.

چند شب پیش (روم به دیوار) رفته بودیم فست فود تا یک کمی نیترات و نیتریت به بدن بزنیم. استاد گرامی همراه با خانواده وارد شدند. استاد پیتزای مخصوصی خورد همراه با نوشابه.

موقع رفتن خواستم به رسم ادب سلام کنم. فکر کردم باید احساس بدی باشد. این که بدانی شعارهای اصلی رشته‌ات را حتی خودت هم نمی‌توانی اجرا کنی. به نظرم این رشته اصلا خوب نیست. ما در این جامعه به اندازه کافی با تعارض زندگی می‌کنیم. لازم نیست یکی دیگر هم به این تعارض‌ها اضافه کنیم.

در نهایت من خوشحالم که تغذیه نخواندم. اصلا با روحیات و اشتهای من سازگار نیست.

+ ; ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٢
comment نظرات ()

مجاز و ممنوع

نقل به مضمون میکنم از کتاب "دفتر یادداشت روزانه یک نویسنده" (داستایوفسکی) که قریب به ٢۴٠ سال پیش بخشی از گفتگوی یک فرانسوی و یک روس در قطار را حکایت می کند:

مرد فرانسوی: " ولی آقا، هر آنچه در قانون صراحتا ممنوع اعلام نشده مجاز است."

مرد روس (همچنان به زبان فرانسه):"خیر آقا، هر آنچه در قانون صراحتا مجاز اعلام نشده ممنوع است!"

به نظرم وضع ما هم همین است. زبان و ظواهر را داریم اما تفاوتهای اساسی با نمونه اصلی داریم و در نتیجه تبدیل می‌شویم به کاریکاتور

پ.ن. اگر اصل کتاب دم دستم بود با امانت برایتان می‌نوشتمش. متاسفانه به دلیل کمبود جا (اتاق کارمان را دو وجب بچه اشغال کرد و حکم تخلیه برای کتابخانه مان گرفت!) کتاب در انباری است. هر وقت فرصتی بشود برای بازبینی انباری، این نوشته را تصحیح خواهم کرد.

+ ; ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

در نکوهش پس انداز

من و همسر جان تقریبا همسنیم و به همین دلیل خاطرات و یادمان‌های مشابهی از دوران بچگی داریم و گاهی با مرور کردنشان سرگرم می‌شویم. یکی از این موارد دفترچه حساب پس انداز قرض الحسنه دوران بچگی است که هر کداممان چندتایی داریم. موجودی‌هایمان هم از ١٢٠٠ تومان هست به بالا.

آن روزها واحد عیدی ۵٠ تومان بود و عیددیدنی مثل امروز منسوخ نشده بود. از اول عید ما در حال جمع کردن ارقام دریافتی بودیم تا آخر سیزده. بعد هم مادر گرامی برای آموزش پس انداز به فرزند دلبندش ما را توجیه می‌کرد که باید عیدی‌هایمان را ببریم بگذاریم بانک... گاهی هم برای تشویق هر چه بیشتر مبلغی هم به سرمایه کوچک ما اضافه می کردند که به اصطلاح رند شود. بعد هم یک روز دست ما را می‌گرفتند و مثل این تبلیغ‌های تلویزیونی به بانک می‌رفیم و حسابی به اسممان باز می‌کردند یا حساب قبلی را تکمیل می‌کردند. گاهی هم که اسباب کشی می کردیم این کار در محله جدید هم تکرار میشد. هدف از این کار صرفا آموزش پس انداز بود وگرنه  نه خانواده های ما چنان درگیر ارزش‌های معنوی قرض الحسنه بودند و نه بانک‌های آن روزگار قرعه کشی های محیرالعقول و تبلیغ‌های عجیب و غریب داشتند. البته هر از گاهی هم این حساب‌ها در قرعه کشی برنده می‌شدند. من حسابی دارم با موجودی اولیه ١٣٠٠ تومان (باور کنید آن روزها رقم قابل اعتنایی بود) که ٢۵٠٠ تومان هم برنده شده است و الان با مجموع ٣٨٠٠ تومان یکی از دفترچه های معتبر من به حساب می آید!  چند سالی هم  محل کار پدرم برای فرزندان کارکنانش که شاگرد ممتاز می‌شدند یک حساب با ٢٠٠٠ تومان موجودی در بانکی در جاده کرج باز می‌کرد. به این ترتیب تعداد این دفترچه ها همچنان بیشتر و بیشتر میشد. اما این فرهنگ پس انداز اجازه نمی‌داد کسی دست به این پول‌ها بزند. برای پدر و مادرم که دست زدن به این پول‌ها برای هر نوع کاری در حد خوردن مال صغیر بود. خودمان هم به دلیل نهادینه شدن فرهنگ پس انداز ! عمرا چنین عمل شنیعی به ذهنمان نمی رسید.

خلاصه داستان، ما دو نفر الان ۶ دفترچه قرض الحسنه داریم که موجودی هیچ کدام به اندازه هزینه تاکسی تا بانک مربوطه نیست. بالاترین مبلغ هم مربوط به همان دفترچه کذایی جاده کرج است. نه دلمان می آید دورشان بیاندازیم، نه به دردی می خورند که نگه داریم. احتمالا بعضی هایشان هم به دلیل پایین بودن موجودی منقضی شده اند!

به نظرم اگر به جای پس انداز کردن، همه را می دادیم بستنی کیم یا حتی آلاسکا می خریدیم بهتر بود ...

+ ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
comment نظرات ()

زن خوب فرمان‌بر پارسا...

با دوستان دوران مدرسه دور هم جمع شده ایم.

یکی شاغل است. صبح‌ها بچه را بیدار می کند و حاضر می‌کند و به مادرش می‌سپارد. سر کار می‌رود و بعد از برگشتن تا شب برای جبران ساعت‌های غیبتش تقلا می‌کند.   از خستگی و فرصت کمی که برای خودش دارد مینالد و می‌گوید مردم سرزنشش می کنند که چرا مادر کاملی نیست و بچه دو ساله را تنها! می‌گذارد.

دیگری خانه دار است. صبح ها بچه را بیدار می کند و به مادرش می‌سپارد. به کلاس‌های مختلف می‌رود که هیکلش را متناسب و اطلاعاتش را به روز نگه دارد. وقتی با بچه به خانه بر می‌گردد خسته است و حوصله کارهای خانه را ندارد. از شوهرش گله می کند که در خانه کمک نمی کند و تمام بار خانه بر دوش اوست. لابد مردم تحسینش می کنند که خانه داری می کند و فداکاری.

گویا سپردن بچه به مادر خیلی کار بدیست اگر می‌خواهید سر کار بروید یا درس بخوانید. خیلی کار خوبی است اگر می‌خواهید به آرایشگاه و ایروبیک و یوگا و فال قهوه بروید.

+ ; ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٥
comment نظرات ()

مطمئنی دیگه؟!

میگن یک بنده خدایی دستش میشکنه، گچ میگیرن. از دکتر میپرسه: وقتی گچ رو باز کنین میتونم ویلن بزنم؟ دکتر هم میگه: بله، البته که میتونی. میگه: چه خوب، آخه من قبلا بلد نبودم ویلن بزنم!

حالا حکایت منه. اصرار دارند که اگر به شیر دادن ادامه بدم سر ۶ ماه ٢٠ کیلو کم میکنم. کوتاه هم نمیاد (آخه من کلن ١٣ کیلو اضافه کردم!) تاکید دارند علت این که هنوز شکم دارم این است که سزارین شدم و اگر طبیعی زایمان کرده بودم حتما الان باربی بودم. (انگار نه انگار که من قبل از بارداری هم اضافه وزن داشتم و هیچ وقت هم کوچکترین شباهتی به باربی نداشتم!)

+ ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

تصمیمتو بگیر (2)

خانم مهربان- بچت دلدرد نداره؟ (آخه تا حالا دیدین بچه دلدرد نداشته باشه؟)

من- چرا

خانم مهربان- مال شیرته.حتما غلیظه (؟!!) بچه سر دلش میمونه

.... چند دقیقه بعد

خانم مهربان- چقدر وزن اضافه کرده؟

من- ۴٠٠ گرم

خانم مهربان- میدونی حتما شیرت رقیقه (؟!!). بچه خوب وزن نمیگیره

 باور کنید عین مکالمه را نوشته ام.

نتیجه گیری: تحت هر شرایطی مادر مقصر است

+ ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٧
comment نظرات ()

تصمیمتو بگیر

قبل از ختنه پسرم:

آقا یا خانم مهربان- ختنه اش که کردید؟

من یا پدر پسرک- نه هنوز

آقا یا خانم مهربان - چرا؟!! میدونید که هر چه زودتر ختنه کنید بهتره ( + یک سخنرانی حداقل ده دقیقه‌ای در مورد فواید ختنه زودهنگام)

- (با شرمندگی) بله خوب. یک کمی گرفتار بودیم. قراره هفته آینده این کار رو انجام بدیم.

آقا یا خانم مهربان-  آخی..... گناه داره. بذارید یک کم جون بگیره!

این دیالوگ ۵ بار با کمی تغییر توسط آدم‌های مختلف اجرا شده است.

 

نتیجه گیری: کار درست، کاری است که پدر و مادر انجام نمی دهند....

+ ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٧
comment نظرات ()

آرزو

امیدوارم بعد از دستیابی به فن آوری هسته ای، دانشمندان جوان کشورمان موفق شوند به تکنولوژی تولید پوشش آلومینیومی نوشیدنی‌ها هم دست پیدا کنند.

 

حسرت به دلمون موند یک بار بتونیم در شیر و شیرکاکائو و پنیر و آب‌میوه ها  رو بدون کمک چاقو باز کنیم.

+ ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱
comment نظرات ()

از دست رفتنی

هنوز ٢۴ ساعت از تولدش نمی گذشت که به خانه برگشتیم و من برای اولین بار با دقت و آرامش به نوزادم شیر می‌دادم. مثل هر نوزاد دیگری زود خسته می شد و خوابش می‌برد و دست از مکیدن می‌کشید. با این حال به محض این که احساس می‌کرد منبع غذایش از دهنش خارج می‌شود با تمام قدرت مک می‌زد.

 بالاخره بچه آدمیزاد است دیگر. قدر چیزی که دارد را تا زمانی که در حال از دست دادنش باشد نمی داند.

+ ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٩
comment نظرات ()

ایمنی کودک

موقع خرید، همیشه بهترین و کاملترین رو می‌خریم. مثلا کریر نوزاد میخریم مارک فلان که بالاترین ضریب ایمنی رو داره و کلی هم در مورد امنیتش برای فامیل سخنران می کنیم. بعد نوزاد و شیر خوارمون رو میذاریم توش و بدون این که کمربند ایمنی رو ببندیم راه می‌افتیم توی خیابون و تازه کریر رو تاب هم میدیم که دلبندمون حال کنه. تازه توی ماشین هم بدون این که با استفاده از کمربند نصبش کنیم میذاریمش و راه می افتیم به امید خدا....
بعد وقتی بچه اتز توی کریر افتاد رو اسفالت یا وقتی توی پیچ تند کریر چپ شد میگیم این ها همش تبلیغه و فلان مارک اصلا ایمنی نداره....

+ ; ٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۸
comment نظرات ()

هیچ کس تنها نیست

حتی اگر وبلاگی خالی و فاقد محتوا باشد باز هم کسی خواهد بود که معتقد است :"وبلاگ خوب و آموزنده‌ای داری، به من هم سر بزن"!

+ ; ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۸
comment نظرات ()