حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

از زیر قرآن می گذراندش

سال تحصیلی شروع شده و بابا باید برگردد سر درس و مشق. یک دستم قرآن، یک دستم پسرک که متوجه رفتن پدرش شده و وسط اشک و اعتراض، قران را از دست من میگیرد و بالای سر پدرش نگه میدارد و زیر لب چیزهایی پچ پچ می کند، با سین و صاد!

+ ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٥
comment نظرات ()

 

پدرش دوباره رفت سفر. پسرک بدقلق و بیقرار و دلتنگ را بغل کردم و بوسیدم. سرش را گذاشت روی سینه ام. در بین بوسه و لالایی من خوابید.

دلم گرفت. یاد آن مادری افتادم که کنار بچه هایش نیست تا تسلایشان بدهد. میداند چقدر در بیخبری از پدر و مادرشان رنج می کشند و دلش میخواهد  -مثل من- بغلشان کند، ببوسد و لالایی بگوید، تسلایشان بدهد، اما نمیتواند...

از دست من در این لحظه فقط دعا برای آرامش فرزندانشان بر می آید.

+ ; ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

عادت

آدم به خیلی چیزها عادت می کند: به هر هفته رساندن عزیزش به فرودگاه، به دست تنها بودن در خیلی لحظه ها، به بازی کردن نقش دونفر برای بچه کوچولویی که هنوز نمیداند "رفته سفر" یعنی چه ...

آدم به بعضی چیزها هیچ وقت عادت نمی کند: دیدن جای خالی روی کاناپه، تماشای بازرسی شدن تمام خانه به صورت چهار دست و پا برای پیدا کردن بابا، نشنیدن صدای نفس ارامش بخشت در تاریکی شب ...

امشب باز دلم برایت خیلی تنگ شده

+ ; ٢:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٥
comment نظرات ()