حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

صندلی 3

در همان سالها که برای ما صندلی تازه خریده بودند و ذوق میکردیم برای کاری به اتاق رئیسمان رفته بودم. لازم شد برای کاری از رایانه استفاده کنم. ایشان بلند شدند تا من بنشینم... صندلی به قدری خراب بود که تقریبا غیر قابل استفاده بود.

بعدها از مسئول خرید پرسیدم چرا یک صندلی مدیریتی حسابی برای رئیس نگرفتند. گفت گفته "هنوز در درمانگاهها صندلی اسقاطی هست، من با همین هم راحتم."

 

+ ; ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۳
comment نظرات ()

صندلی 2

چند سال بعد باز من بودم و یک مرکز دیگر و صندلی های مستعمل. تا این که یک بودجه ای رسید و این صندلی های مستعمل (که واقعا اسقاط بودند) جمع شدند و به جایشان یک سری صندلی حسابی خریده شد. صندلی ها در رنگهای مشکی و طوسی و دودی و قهوه ای و سورمه ای بودند. 2 تا هم صندلی گوجه ای (در واقع به رنگ خرمالو) بینشان بود که طرفدار هم نداشتند. یکی را به من دادند چون روحیه ام خیلی شاد بود :) یکی را هم به خانم مسئول دبیرخانه که اتفاقا ایشان هم روحیه شادی داشتند!

سال بعد من قبول شدم و برای ادامه تحصیل محل کار را ترک کردم. میز و صندلی من تحویل یک آقای دکتری شد که اول کلی هم به من نق زد به خاطر رنگ صندلی. سال بعد ایشان هم قبول شدند و صندلی رسید به نفر بعدی که سال بعد ایشان هم قبول شدند.

همین دیگه... الان منتظرم ببینم این صندلی باز هم مراد میده یا نه!

راستی آخرین بار که رفته بودم اداره دیدم خانم مسئول دبیرخانه هنوز صندلی اش را دارد و البته هنوز نایلونهای رویش را نکنده :)

 

+ ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۳
comment نظرات ()

صندلی 1

تازه کارم را به عنوان پزشک طرحی در یک درمانگاه کوچولو در حومه شهر شروع کرده بودم. صندلی اتاق پزشک خیلی زوار در رفته بود و در واقع خراب ترین صندلی اداری موجود بود. یک بار وقتی رو به جلو خم شده بودم از پایه در رفت و من با فک روی میز فرود آمدم! خلاصه این که جرئتم را جمع کردم و به عنوان سرپرست درمانگاه از مسئول امور عمومی خواستم پیگیر درخواست صندلی باشد.

خلاصه این که چند ماه بعد یک صندلی برای ما فرستادند که زرشکی و خوشگل بود. صندلی را با سلام و صلوت آوردند و در اتاق من گذاشتند چند روزی از استفاده اش نگذشته بود که کمردردهای من شروع شد. به قدری شدید که گاهی راه رفتن برایم سخت میشد.

نزدیک عید بود. خدمه درمانگاه را کمی مفصل تر از همیشه تمیز می کرد. وقتی اتاق من برای نظافت تخلیه شد و صندلی بیرون رفت خود به خود! سر از اتاق یکی دیگر از پرسنل (طبعا قدیمی و سابقه دار) درآورد و یکی از صندلی های مستعمل جایگزینش شد. من هم کم سن بودم و محجوب و با این که سرپرست درمانگاه بودم بلد نبودم با این پرسنل قدیمی سر و کله بزنم. به روی خودم نیاوردم. از چند روز بعد کمر درد من خوب شد. ظاهرا این صندلی خیلی خیلی ارگونومیک بود!

یک هفته بعد مرخصی استعلاجی خانم صاحب صندلی را تایید کردم که از بس خانه تکانی کرده بود کمرش گرفته بود. کمر درد در ایام عید خوب شد و بعد از عید روز از نو... یک بار از من در مورد کمردردش نظر خواست گفتم احتمالا به خاطر صندلی است. بنده خدا فکر کرده بود متلک می گویم و باور نکرده بود! تا روزی که من از درمانگاه می آمدم با صندلی و کمردردش درگیر بود

+ ; ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۳
comment نظرات ()

دنیای زنانه

با پسرم سوار هواپیما شده بودم. یک طرفم خانمی ٣ سال بزرگتر از من نشسته بود که برای دختر ٢١ ساله اش دنبال شوهر میگشت. طرف دیگه دختر خانم مجرد ٣ سال کوچکتر از من نشسته بود که از سفر یک روزه جشن تولدش در مشهد برمیگشت و دانشجو بود و شاغل و خلاصه خیلی پرمشغله...

تمام مدت پرواز ما سه نفر که از بسیاری جهات متفاوت و در واقع متضاد بودیم با هم صحبت کردیم در مورد بچه داری و فلسفه حیات و آینده شغلی و دستور غذای بدون گوشت و تفاوت هواپیمای فوکر و بوئینگ و وضعیت دانشگاه های انگلیس و شیوع افسردگی و ساختار آستان قدس رضوی و آب و هوای آبادان و وضعیت بورس و جام جهانی و ...

 

یکی از دبیران دبیرستانمان تعریف میکرد که یک سال با عده زیادی از فامیل رفته بودند شیراز. در راه برگشت خاله و مادرش در ماشین او نشسته بودند و تمام راه با هم صحبت میکردند. وقتی که بالاخره به تهران میرسند و خاله را در منزلش پیاده میکنند به مادر دبیرمان می گوید:" خوب خواهر ، حالا بقیه شو بعدا برات میگم!"

+ ; ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٦
comment نظرات ()

شوخی

پسرکم فردا وارد 9 ماهگی میشود. امروز برای اولین بار با من شوخی کرد.

 

+ ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٧
comment نظرات ()