﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>حادثه مترقبه</title>
    <description>تولد پسرم حادثه كاملا مترقبه‌ای بود که زندگي من را بيش از مقدار مورد انتظار از مسير خارج كرد.</description>
    <link>http://expected.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <lastBuildDate>Tue, 22 May 2012 19:30:27 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>من از دستت خوشحالم!</title>
      <description>&lt;p&gt;امروز هر آتشی بوده سوزانده، پیش خودم فکر می کنم میخواهد صبر من را امتحان کند. چندین بار تا پای جیغ زدن پیش رفتم و خودم را نگه داشتم. آخر شب، خسته و هلاک دارم میشورمش و لباس خواب میپوشانم که با لحن شیطنت آمیزی میپرسد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-مامان لیلا، از دست من خوشحال شدی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید الان وقتش است که بگویم از دستش ناراحتم... اما به خودم قول دادم تا جایی که میتوانم به پسرک دروغ نگویم. واقعیت این است که از دستش خوشحالم، حتی از شیطنتش خوشحالم، از مادرآزاریش خوشحالم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-آره پسرم. از دستت خوشحالم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد برای اولین بار به ذهنم رسید که او چطور؟ ایا از دست من خوشحال است. ترسیدم بپرسم و جوابش دنیایم را سیاه کند. اما پرسیدم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-تو چی؟ از دست من خوشحالی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با چشمهایی پر از خنده و شیطنت میگوید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-من از دستت خوشحالم مامانِ دونم (مامانه جونم!)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا شکرت...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://expected.persianblog.ir/post/361</link>
      <comments>http://expected.persianblog.ir/comments/240964/9488461/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-240964.post-9488461</guid>
      <pubDate>Tue, 22 May 2012 19:30:27 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قاف</title>
      <description>&lt;p&gt;با این که پسرک اصرار داره تمام اتفاقات را برای همه تعریف کنه هنوز نمیتونه قاف رو تلفظ کنه و به جاش میگه "د". چند روز پیش ازش میپرسم: یعنی تو هنوز بلد نیستی بگی ق؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک نگاه عاقل اندر سفیهی میکنه و میگه: د!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://expected.persianblog.ir/post/360</link>
      <comments>http://expected.persianblog.ir/comments/240964/9454739/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-240964.post-9454739</guid>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 09:51:13 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روز زن مبارک</title>
      <description>&lt;p&gt;من این روزها روزگار غریبی رو میگذرونم... روزگاری که نمیدونم چرا دیگه قلبم از منطقم اطاعت نمیکنه. این روزهای سخت فقط داره با حمایت و محبت این دو مرد عزیز میگذره... با حمایت بی قید وشرط همسرم، و با بوسه بی مقدمه پسرکی که یهو میاد میگه: "مامان عزیزم، قوبونت برم، از دست من خوشحال شو!" و من دیگه کاری غیر از خوشحال شدن از دستم بر نمیاد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینها رو نوشتم که یادم بمونه من امسال بهترن هدیه روز زن رو دریافت کردم. هدیه ای که اسمش هدیه نیست، اما تنها هدیه واقعی دنیاست.&amp;nbsp;مگه میشه محبت و حمایت، اون هم وقتی بیشتر از همیشه بهش نیاز داری رو توی جعبه گذاشت و پاپیون زد و گفت روزت مبارک!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فکر کنم میشه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن. این "از دست من خوشحال شو" را خودش به قرینه "از دستت ناراحت شدم" ساخته است و راستش خیلی کاربرد دارد.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://expected.persianblog.ir/post/358</link>
      <comments>http://expected.persianblog.ir/comments/240964/9417607/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-240964.post-9417607</guid>
      <pubDate>Thu, 10 May 2012 18:41:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شکل مادر</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/216591_s4tutnR2.jpg" alt="" width="380" height="250" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این سه تا برچسب را پسرک از هواپیما شکار کرده. ظاهرا کاربردشان این است که مهماندار بداند ملت را برای غذا و خرید بیدار کند یا اجازه بدهد به خواب شیرینشان ادامه بدهند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پسرک تکه ها را از هم جدا کرده و به ترتیب داستانشان را تعریف می کند:&lt;/p&gt;
&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;نینی داشت با اباب بازی (اسباب بازی) هاش بازی میکرد. مامانش صدا کرد که هام بخوره.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;نی نی هام خورد مامانش هم اومد باهاش بازی کرد.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;مامان نی نی بهش هام داد بعدا خلاصه! با هم بازی کردند.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;نی نی هامشو خورد مامانش بهش اباب بازی&amp;nbsp; داد.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;نی نی بازی میکرد مامانش گفت اول هام بخوره&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;....&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;
&lt;p&gt;و من همین طور که هر بار ورژن&amp;nbsp;مختلفی را گوش می کنم با نگاه کردن به مامان گرد خندان احساس خوبی پیدا می کنم. طبعا از گرد بودنش که نه، ولی از خندان بودنش خیلی خیلی خوشحال میشوم. از این که موجود خندان داستان منم لذت میبرم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://expected.persianblog.ir/post/355</link>
      <comments>http://expected.persianblog.ir/comments/240964/9273242/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-240964.post-9273242</guid>
      <pubDate>Sat, 14 Apr 2012 19:17:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مادر گمشده</title>
      <description>&lt;p&gt;اولین روز بعد از تعطیلات وقتی گذاشتمش خونه مامانم هنوز خواب بود. وقتی بیدار میشه خونه رو میگرده و وقتی من رو پیدا نمیکنه به مادربزرگش میگه: &lt;em&gt;تمت تنید (کمک کنید) مامانم گم شده. باید پیداش کنیم!&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://expected.persianblog.ir/post/354</link>
      <comments>http://expected.persianblog.ir/comments/240964/9229837/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-240964.post-9229837</guid>
      <pubDate>Sat, 07 Apr 2012 07:38:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اقای خلبان</title>
      <description>&lt;p&gt;دیشب خونه یکی از اقوام که خلبانه مهمون بودیم. رادین انقدر در مورد" &lt;em&gt;هواپیمای بلند"&lt;/em&gt; و &lt;em&gt;"کارت پرواز"&lt;/em&gt; و "&lt;em&gt;چراغهای هواپیما که خاموش شد"&lt;/em&gt; و "&lt;em&gt;چراغهای هواپیما که روشن شد"&lt;/em&gt; و &lt;em&gt;"تلویزیون هواپیما"&lt;/em&gt; و "&lt;em&gt;هلیکوپتر که بالاش میچرخه"&lt;/em&gt; حرف زد که فکر می کنم اقاهه تغییر شغل بده!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن. یک چیزی که رادین روش اصرار داره استفاده از توضیحاته. هر کلمه ای با یک صفت یا عبارت باید توضیح داده بشه. فکر کنم از اون وبلاگ نویسهایی بشه که پایین هر پست یکی دوتا پی نوشت هم میذارن، یا از اون نویسنده هایی که پانویس متنشون از خود متن طولانی تره!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://expected.persianblog.ir/post/353</link>
      <comments>http://expected.persianblog.ir/comments/240964/9224320/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-240964.post-9224320</guid>
      <pubDate>Fri, 06 Apr 2012 06:21:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ماه پاک کن!</title>
      <description>&lt;p&gt;پدرش با یک ذوقی ماه را نشان پسرک می دهد، و او در عوض دستور می دهد: ماه کثیف شده، پاکش کن!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://expected.persianblog.ir/post/352</link>
      <comments>http://expected.persianblog.ir/comments/240964/9217607/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-240964.post-9217607</guid>
      <pubDate>Wed, 04 Apr 2012 21:38:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روایتگر</title>
      <description>&lt;p&gt;بعضی آدمها روایتگرند. همیشه چیزی در اتفاقات ساده روزمره پیدا می کنند که روایت کنند. هم توانایی روایت کردن را دارند و هم نیاز به روایت کردن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پسرک روایتگر است، قصه گوست. اتفاقات روزمره را با جزئیات تعریف می کند. برای تصاویر داستان می سازد، هر بار به شکلی. از بین این داستانها و روایتها، من دغدغه ها و ترس هایش را می شناسم، دلبستگی ها و مشغولیتهایش را کشف می کنم . از همه بهتر: از اتفاقات اطرافش با خبر میشوم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پسرک داستان پرداز است. از هر تصویر ( یک عکس خانوادگی، یک نقاشی کتاب رنگ آمیزی، یک عکس تصادفی فلان وبلاگی که من میخوانم...) داستانی خلق می کند. داستانهایش برایم بی نهایت جذاب است، بدون ترس از کلمات استفاده می کند، حتی اگر در مورد تلفظش مطمئن نباشد. از گفتن هیچ مفهومی در نمی ماند، و در رساندن مفهوم مورد نظرش کوتاه نمی آید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روایتگری، قصه پردازی و اعتماد به نفست را دوست دارم، پسرک شیرین من! این سه خصلت را از دست نده، لطفا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://expected.persianblog.ir/post/351</link>
      <comments>http://expected.persianblog.ir/comments/240964/9199019/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-240964.post-9199019</guid>
      <pubDate>Sun, 01 Apr 2012 13:54:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>در سال جدید</title>
      <description>&lt;p&gt;قدیم ها برای خودمان برنامه می ریختیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این اواخر به خاطر پسرک برنامه می ریختیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تازگی ایشان برای ما برنامه می ریزند: بریم قایق سوار بشیم، بریم پاساژ سوار ماشین آبی بشیم، بریم سوار هواپیمای بلند بشیم!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://expected.persianblog.ir/post/350</link>
      <comments>http://expected.persianblog.ir/comments/240964/9157020/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-240964.post-9157020</guid>
      <pubDate>Thu, 22 Mar 2012 19:43:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>موز بادکنکی</title>
      <description>&lt;p&gt;با پسرک مسافرت کوتاهی رفتیم. در این شهر، موزها کوچولو (و البته بسیار خوشمزه) بودند. یک نگاهی به موز انداخته و میگه: "بادش خالی شده، بادش کن!"&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://expected.persianblog.ir/post/349</link>
      <comments>http://expected.persianblog.ir/comments/240964/9130471/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-240964.post-9130471</guid>
      <pubDate>Sat, 17 Mar 2012 04:18:36 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
