حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

اقاقیا

دیروز کالسکه بچه را برداشتم و رفتم برای خرید. هوای بهاری تهران این روزها عالیه و سبزی درختها هنوز تازه است و هر جا یک تکه زمین بایر باشه گیاهی چیزی توش در اومده. خلاصه هوای این روزهای تهران برای پیاده روی مناسبه. هرچند که با کالسکه (حتی کالسکه سبک و ظریف رادین) کمتر میشه از پیاده رو استفاده کرد.

مسیرم را از کوچه های فرعی انتخاب کردم که امنیت بیشتری داشته باشه. توی یکی از کوچه های فرعی یک بوی خیلی آشنا به معنی کلمه میخکوبم کرد. هی به اطراف نگاه کردم تا بالاخره یک خونه کوچولو ویلایی قدیمی بین اون همه آپارتمان پیدا کردم که اقاقیاهای حیاطش سرک کشیده بودند توی کوچه. این عطر، بوی حیاط خونه بچگی هام و بوی پیاده روی های عاشقانه زمان جوانی ماست. در یک لحظه هزارتا خاطره خوب از جلوی چشمم گذشت.

بعید میدونم تا بزرگ شدن پسرم دیگه اقاقیایی توی تهران باقی بمونه. خواستم بیدارش کنم تا مطمئن بشم حداقل یک بار اقاقیا رو دیده و این بوی خنک و ارامش بخش رو حس کرده. اما خوب، بیدارش که نکردم. اصلا مرض که ندارم بچه بیچاره رو که تمام این پیاده روی و میوه فروشی و سوپری و مرغ فروشی رو با اخلاق خوش تحمل کرده و آخر هم خوابش برده رو بیدار کنم. تازه، حتی اگر هم بیدار بود خدا میدونه چی براش جالب بود: این گربه ای که زیر یک درخت داره با یک تکه استخوان کلنجار میره، یا کاغذهای قرمز رنگ بسته بندی ساندویچ که توی یک کیسه کنار همون درخته، یا این ماشین براق آلبالویی ...

فکر نمی کنم در عاشقی های این ها "باغ پیوند من و تو پر از عطر اقاقی" جایی داشته باشه. فعلا که دوران "احتمالا دارم عاشقت میشم" است. تا زمان این ها چه شود...

نکته: ای دارندگان کالسکه مکسی کوزی، بر شما باد خریدن سبد خرید کالسکه که بسیار مفید است.  

+ ; ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٥
comment نظرات ()