حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

آن عکس‌های قدیمی

زمان بچگی من دوربین‌های عکاسی خانگی هنوز اختراعاتی جالب به حساب می‌آمدند، با فیلم‌های ٢۴ تایی و ٣۶ تایی که با روند عکس گرفتن آن روزها و با در نظر گرفتن حوصله ما خیلی دیر تمام می شدند. عکس‌ها خیلی حرمت داشتند و مثل امروز نبود که در سایه تکنولوژی عکاسی دیجیتال، تریک تریک عکس بگیریم و اکثرشان را یک بار هم نگاه نکنیم. تک تک آن ٢۴ عکس با حوصله کادر بندی می‌شد، کلی حاضر و ١ ٢ ٣ می‌گفتند و بعد از ظاهر شدن عکس‌ها بارها و بارها مرورشان می‌کردند. با این زمینه قبلی، دیدن عکس‌هایی در آلبوم بچگی‌هایم که به نظر بی‌هوا گرفته شده اند خیلی عجیب بود. عکسی با یک بالش یا یک پتو یا یک میز به هم ریخته در پس زمینه، عکسی که من لباس خانگی پوشیده‌ام یا موهای پدرم شانه نشده است. همیشه از این عکس‌ها لجم می‌گرفت. هیچ نکته خاصی نداشتند. لابد می‌شد این عکس‌ها را خیلی بهتر گرفت.

پسرم در روز آخر ۴ ماهگی اش نشست. خیلی سریع پریدم به سمت دوربین تا این صحنه را ضبط کنم. حاصل کار، عکس پسربچه‌ای است روی تختی نامرتب، در حالی که لباس خانگی پوشیده و در زمینه پدرش با موهای آشفته دیده می شود! یاد آلبوم عکس‌های بچگی‌ام افتادم. آن عکس موضوع مهمی داشته. بچه‌ای که برای اولین بار نشسته و پدر و مادری که خواستند آن لحظه را ضبط کنند و اصلا بالش کنار اتاق یا آشفته بودن موهایشان برایشان مهم نبوده.

 

+ ; ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٠
comment نظرات ()