حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

جایزه پمپرز طلایی

پسرم اولین بار در چهار ماه و نیمگی سوار هواپیما شد. من خیلی نگران گوش‌درد و بی‌قراری بچه بودم. صندلی‌های هواپیما هم که به صورت فشرده چیده شده بود و حتی پاهای من که قد متوسطی دارم به سختی جا می‌شد و کلن جایی برای مانور دادن نبود. ظاهرا باید به ما کمربند مخصوص برای بچه می‌دادند که موجود نبود و هر بار یکی از مهمان‌دارها می‌آمد و می‌گفت چرا کمربندش را نبسته‌اید و می‌گفتیم نداده‌اید و می‌رفت که بیاورد و نمی‌آورد. خلاصه در همین وضع و با استعانت از شیشه شیر موقع بلند شدن هواپیما ساکت ماند و بعد از چند لحظه خوابید. هر چقدر پسر من تمام راه را خوابید چند تا بچه دیگر یک نفس جیغ زدند طفلکی‌ها. وقتی از هواپیما پیاده می‌شدیم یکی از اعضای تیم ١٨ نفره ما شنیده بود که مادر یکی از بچه ها به شوهرش می‌گفت "کوفتش بشه این مامانه با این شانسش، بچه اش همش خواب بود!"

در برگشت دیگر اصلا کسی به فکر کمربند نبود و احتمالا ما هم در سفر چاق‌تر شده بودیم چون جا تنگ‌تر به نظر می‌آمد! پسرک در مسیر برگشت هم یا شیر خورد یا خوابید و یا با افراد صندلی عقب دالی بازی کرد! موقع پیاده شدن همه با من موافق بودند که جایزه پمپرز طلایی به پسرک تعلق می‌گیره

یک تجربه: یک شیشه شیر یا حتی آب قند برای سفر هوایی خیلی مفیده.

 

* پذیرایی هواپیما شامل یک کیک و یک شکلات و یک آب‌میوه بود. یک  آقایی از ته هواپیما داد زد:"اتوبوس سیر و سفر هم که همینو میده". اسباب بازی هم ندادند به نی نی ها. آب‌نبات موقع بلند شدن هواپیما رو هم ندادند. خلاصه کاملا اکونومیک بود!

 

+ ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٩
comment نظرات ()