حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

ذوق می‌کنیم

در رستوران ما چهار نفر  غذایمان را خورده بودیم و پسرک از روی کالسکه‌اش تماشایمان می‌کرد. شروع کرد به نق زدن و دست و پا زدن. بغلش کردم  به این خیال که دلش بغل مامان می‌خواهد. اما انگار چیز دیگری می‌خواست. با تمام وجودش دست و پا می‌زد و سعی‌ می‌کرد خودش را به سمت جلو (میز) هل بدهد. بردمش نزدیک‌تر. دست‌هایش را دراز کرده بود و از شدت هیجان دستهایش می‌لرزید. قوطی قرمز رنگ کوکا را می‌خواست. قوطی خالی بود. گذاشتیمش نزدیک دست بچه. با تلاش و تمرکز زیاد (قیافه‌اش خیلیییییی دیدنی بود، شبیه دانشمندی که در حال انجام آزمایش خیلی حساسی است...) بالاخره موفق شد قوطی را با دو دست بگیرد و به سمت دهنش ببرد. قوطی سبک و لیز بود و نه می‌توانست توی دهن ببردش و نه خوب نگهش دارد.  از دستش افتاد.

متاسفانه قوطی‌های بعدی فانتا و نارنجی رنگ بودند. با علاقه کمتر همین کار را با آن‌ها تکرار کرد در حالی که مرتب به قوطی قرمز مورد علاقه‌اش نگاه می‌کرد...

همین دیگه. ما هم ذوق می‌کردیم.

راستی شوهرم از این ماجرا فیلم گرفت. خیلی بامزه شده به خصوص قیافه رادین. اگر به جای نوشابه کوکاکولا از خمیردندان استفاده کرده بود می شد ما هم برای این فیلم دنبال مشتری بگردیم!

+ ; ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٢
comment نظرات ()