حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

استاد

استاد خوبی بود. کلاس‌هایش را منظم و با علاقه برگزار می‌کرد. با دانشجوها تعامل داشت.از سوال کردن نمی‌ترسید و از هر فرصتی برای یادگیری استفاده می‌کرد. کلاس‌هایش را دوست داشتم.

باغ میوه ای داشتند. از میوه‌های باغشان سهمی هم برای اتاق دانشجویان کنار می‌گذاشت. نمی‌دانید میوه باغ در یک بعد از ظهر طولانی چقدر می‌چسبد. در انتراکت بین کلاس‌هایش شکلات‌های خوشمزه‌اش را با ما قسمت می‌کرد. یک روز یکی از بچه‌ها مریض بود. اجازه نداد ناهار دانشگاه را بخورد و به اصرار ناهار خانگی خودش را به او داد.

جوان بود. مانتوهای شاد و روشن می‌پوشید و هیکل ظریفی داشت. اکثر روزها نگهبان جلوی در اصلی از او کارت دانشجویی می‌خواست. سرزندگی یک دانشجوی جوان را داشت.

با آن‌همه شور زندگی، با آن‌همه مهربانی، با آن‌همه توانمندی.... مرد. به همین راحتی، به دنبال یک بیماری کوتاه و مهلک. باور کردنش سخت است.

خدایش بیامرزد.

 

+ ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٢
comment نظرات ()