حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

آوای وحش

این 50 روز خیلی سریع گذشت. غرق در لذت مادری، تجربه‌های جدید، دید و بازدیدها
سرم گرم بود به این که قلق‌های پسرم را بشناسم، گریه‌های مختلفش را از هم تفکیک کنم، توصیه های پیرزن‌های فامیل را با علم پزشکی تطبیق بدهم و منطقی برای توصیه‌های مختلف پیدا کنم که دلم برای به کار بستنشان رضایت بدهد. سرم گرم و دلم خوش بود و فرصت برای هیچ کار دیگری نمی ماند.
هنوز هم فرصت برای کار دیگری ندارم. اما کم کم پوشه کارهای نیمه تمام، فولدرهایی که سوابق کارهای جاری را در آن‌ها طبقه بندی کرده ام، ایمیل‌های تبریک کسانی که ارتباطات شغلی داریم، اطلاعیه‌های جلسات گروه، خبر دفاع از تز دوستان و خلاصه هزار و یک نشانه از دنیایی که زمانی در آن زندگی می‌کردم یادآوری می کنند که دنیایی که من به آن تعلق داشتم هنوز وجود دارد.
می‌دانم که این "آوای وحش" که مرا می‌خواند به تدریج بلندتر می‌شود و من را وادار می‌کند بین دنیای مادری و دنیای شغلی ام تعادلی برقرار کنم. می‌دانم که سخت‌ترین امتحان من برقراری این تعادل است. در این بین باید مواظب هزار و یک چیز ریز و درشت باشم که در کشمکش این دو قطب اصلی زندگی من زیر دست و پا له نشوند. مسئولیت‌های دیگر من، روابط و ارتباطاتی که بعد از دنیا آمدن بچه تبدیل به اولویت‌های چندم شده اند.
گاهی حس می کنم ذهنم از انجام این همه محاسبه دائم و تعیین اولویت خسته می‌شود.
امیدوارم به زودی بتوانم نقطه تعادل را پیدا کنم.........

+ ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۸
comment نظرات ()