حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

پسرم شجاعه!

امروز رفتیم واکسن بزنیم. واکسن چهار ماهگی که یک تزریقی و یک خوراکیه. پسرم این بار برعکس نوبت قبل حسابی بیدار بود. پای بچه رو گرفتم و جیغغغغغغغغغغغغغغ

همراه با اون جیغ چند ثانیه‌ای با نگاهش می‌گفت: "مامانی، چرا یهو اینجوری شد؟ زود باش یک کاری بکن" و دقیقا این جمله "یک کاری بکن" از چشمهاش قابل خوندن بود. خواهش نبود، دستور هم نبود. اطلاع رسانی بود...

آروم نگاش کردم، طوری که بدونه مشکل کوچیکی بوده و الان حل شده. به تجربه میدونم که مادرهایی که بیتابی میکنن به بچه پیغام بدی می‌فرستند و در نتیجه بچه‌هاشون بعد از واکسن بدقلقی میکنند چون احساس می کنند اتفاق وحشتناکی افتاده.

بعد از چند ثانیه گریه اش قطع شد. من هم در اولین فرصت بغلش کردم. در کمتر از یک دقیقه داشت به خانم واکسیناتور و همکاراش لبخند میزد!

من عاشق این پسرم. از من و باباش هم خوش خلق‌تره!

 

+ ; ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۸
comment نظرات ()