حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

بی خوابی

هوا هنوز تاریک بود که جوجو  برای شیر خوردن بیدارم کرد. بعدش هر کاری کردم خوابم نبرد. تمام فکر و خیال های دنیا ریخته بود توی سرم و دلواپس بودم و توی دلم در حد ماشین لباسشویی 7 کیلویی رخت می شستند... نه دلم میومد همسرجان رو بیدار کنم و در مورد نگرانی های مشترکمون باهاش صحبت کنم (بیچاره بعد از عمری یک شب می خواست بخوابه)، نه میشد به کسی تلفن کنم و در مورد برنامه هایی که همین نصفه شبی به ذهنم رسیده بود برنامه ریزی کنیم (کدوم آدم عاقلی بعد از همچین تلفنی با من دوباره کار میکنه؟). خلاصه داشتم دبیوانه می شدم. از همه بدتر بچه مثل ماه خوابیده بود و من آی دلم می سوخت که خوابم نمیبره.......

این جور وقت ها فقط یک راه دارم: پا شم و یک کاری بکنم. یکی از کارهای عقب مونده، یکی از اون کارهایی که فقط چند ساعت دیگه کار لازم دارند تا تموم بشوند و اون چند ساعت هیچ وقت پیدا نمیشه.... یکی از همون کارهای رو انتخاب کردم و شروع کردم.

الان چشمهام باز نمیشه، اما عوضش یک کار تموم شده دارم، هیچ کس رو نصفه شب بیدار نکردم و از همه بهتر خودمم چل نشدم! ولی هنوز هم با این همه خستگی خوابم نمیبره...

+ ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۳
comment نظرات ()