حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

روی دیگر زندگی...

پسر قد بلند و لاغری بود. دخترهای کلاس اسمش را گذاشته بودند پیازچه که خیلی هم به جثه اش می‌آمد. یکی از پسرهای خوب کلاس ما بود. کم سر و صدا و بی آزار بود و یادم نمی‌آید در هیچ دعوا و جدلی او را یک طرف ماجرا دیده باشم. با چند نفری از دوستانش می‌گشت که روی‌هم رفته بچه‌های شاد کلاس ما به حساب می‌آمدند. البته شاد با تعبیر سال‌های دانشجویی ما، که این روزها می‌شود آدمهای معمولی ...

دیروز رایانامه ای آمد که مرده. همین. یک جمله بدون توضیح. بماند که من هنوز امیدوارم یکی از شوخی‌های دوستانش باشد که گویا نیست. باور کردن مرگ سخت است. وقتی علت مرگ را ندانی سخت تر هم می‌شود. اصلا دلم نمی‌خواهد علت مرگ را بدانم. همین ناباوری برایم بهتر است. اما به پدر و مادرش فکر می کنم. آن‌ها که نمی‌توانند مثل من فرض کنند شاید راست نباشد. آن‌ها تلخی را با تمام وجود حس می‌کنند. خدا صبرشان بدهد...

+ ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٠
comment نظرات ()