حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

حکایت مکرر...

من بچه لاغر و قد بلندی بودم و به همین خاطر غذا خوردن من همیشه یکی از غصه‌های مامان و بابام بوده.

یادمه یک روز با مامانم توی صف نانوایی وایستاده بودیم. یک خانمی به مامانم گفت: یک کم به این بچت غذا بده. میوه و اینها هم بده بلکه یک کمی جون بگیره... وقتی اومدیم خونه مامانم رفت توی آشپزخونه و یواشکی گریه کرد. من انقدر خجالت کشیدم که نگو... ظهر اون روز به زور هر چی تونستم خوردم. تا عصر هم همه چیزهایی که مامانم روزهای دیگه به زور بهم می خوروند رو تند تند خوردم. یادمه که دلم درد گرفته بود. بعد هی می‌رفتم جلوی آینه خودمو نگاه می‌کردم ببینم چاق شدم یا نه!

مامانم اون موقع ده سال از امروز من کوچکتر بود. طفلکی ...

 

+ ; ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٧
comment نظرات ()