حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

پسرم باباییه

جوجوم سرما خورده. بماند که وسط سرفه و عطسه همچنان نیشش بازه و لبخند میزنه... یعنی من عاشق روحیه اش هستم.

دیشب بدقلقی می‌کرد. هر بار می‌خوابید یک ربع بعد بیدار میشد و گریه می‌کرد. من هم خسته بودم و دیگه کشش نداشتم. ساعت ۴ صبح بود که برای بار n ام خوابوندمش و گفتم این دفعه که بیدار بشه همسرجان رو بیدار میکنم نگهش داره.

 از اون لحظه به بعد خوابیده تا حالا.... همچین هوای باباشو داره....

+ ; ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
comment نظرات ()