حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

پسرم

امروز پسرم سه ماهه می شود. از دو ماه پیش اولین آواها را امتحان می‌کند. کم کم یاد گرفته از این آواها استفاده کند. با آوای معینی من را صدا می کند، برای روشن کردن دوباره آویزهای گردان بالای سرش، برای نگاه کردن به او وقتی که شیر می‌خورد. با آوای دیگری گله می‌کند، اگر نگاهش نکنم، اگر موقع راه بردنش متوقف شوم. تازگی با لحن مهربانی اعلام رضایت می‌کند، بعد از بازی کردن، بعد از شیر خوردن.

امروز پسرم سه ماهه می‌شود. یک ماه و نیم است که مفهوم لبخند را شناخته. لبخندی به پهنای صورتش، خیلی خوب بلد است از این لبخند بی دندان استفاده کند: برای شکار کردن بزرگترهایی که از نزدیکی اش رد می‌شوند. خوب فهمیده که بزرگترها تاب مقاومت در برابر لبخندش را ندارند. یکی از آن لبخندها را پرتاب می کند و حداقل یک ربع بغل و بازی دریافت می‌کند.

پسرم تازگی دوربین را می‌شناسد. می‌داند که چیز بدی نیست و درد ندارد. با این حال خیلی هم سر از کارش و نوری که از آن خارج می‌شود در نمی‌آورد. ولی می‌داند این هم منتظر لبخند اوست. چند لحظه تردید می‌کند و بعد لبخند مورد نظر را تحویل می‌دهد.

پسرم امروز به آینه علاقمند شده. نگاهش با خوشحالی بین تصویر خودش و من در آینه جا به جا می‌شود و بلند بلند آواز می‌خواند. بعید می‌دانم مفهوم تصویر را بداند. به نظرم برای آن نی نی دیگر از اتفاقات امروزش تعریف می‌کند. فکر می‌کنم پسرم بعدها مثل خودم پرحرف بشود!

+ ; ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۸
comment نظرات ()