حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

کودک و ویرانی

با روشن شدن شوفاژها معلوم شد که لوله های خانه ما از یک جایی نشت دارند. پای لوله کش ها و ابزار و اسبابشان که به خانه باز شد، اول پسرک ذوق میکرد. تماشای ابزار و کارهایشان برایش هیجان اگیز بود، اما بعدتر، وقتی خانه نیمه ویران و اسباب بازی هایی که زیر روکشها مخفی شده بودند و تل خاک و قلوه سنگ در گوشه و کنار خانه را دید زد زیر گریه، گریه ای که علی رغم تلاش ما، به خنده مان می انداخت از بس صادقانه بود برای اتفاقی که بالاخره رفع و رجوع میشود.

تلاش و توضیح و محبت و عصبانیت ما جواب نداد. در گوشه و کنار خانه به اندازه رختخواب کوچولوی خودش جای خالی پیدا میکرد و اصرار، تا همانجا برایش رختخواب بیاندازیم تا در خانه خودمان بخوابد. آخر ماجرا هم با بغضی در گلو به خانه مادر بزرگش رفت تا این مخروبه ها جلوی چشمش نباشد. من هم، هم خنده ام میگیرد و هم در توجیه کردن و آرام کردنش احساس ناتوانی میکنم....

به بچه های کوچک فکر می کنم، دختربچه ها و پسربچه های به همین کوچکی در غزه، عراق، سوریه و همه جای دیگر، بچه های کوچکی که خانه و اسباب بازی ها و رختخوابشان بی مقدمه آوار میشود. به آنهایی که هنگام فرار کردن خانواده هایشان لابد بهانه فلان اسباب بازی کوچکشان را میگیرند، به مادرهایی که وسط آن اوضاع آشفته، لابد سعی می کنند این بچه ها را آرام کنند، به اسباب بازی هایی که هیچ وقت دوباره به دست صاحبان کوچکشان نمیرسند. به همه رویاهای له شده ......

 

+ ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٦
comment نظرات ()