حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

مشکلات دنیای کودکی

در این سه ماهی که نبودم (تنبلی، گرفتاری، یا هر چی اسمشو میذارید) پسرکم بزرگ شده. خودم وقتی آخرین پست رو میخونم برام عجیبه انگار خیلی وقت پیش بوده. به سن جالبی رسیده و عملکرد ذهنش وارد مرحله جدیدی شده. دیگه میشه به عنوان یکی از افراد خانواده روش حساب کرد. کار جدی به عهده اش گذاشت و ازش جواب خواست.

 

چیزی که تازگی یاد گرفتم اهمیت زمانهای دو نفره است، با من یا با پدرش..... زمانهایی که بتونیم دغدغه هاش رو از بین کلمات پراکنده بفهمیم. چیزی که توی جمع ممکنه به همین راحتی اتفاق نیافته. دغدغه هایی که برای ما بی اهمیته، مثل همکلاسی جدیدی که مربی براش بیشتر وقت میذاره، این که چطور بین دوست بودن با دوستایی که خوراکی هاش رو دوست دارن و خوردن خوراکی های خودش تعادل برقرار کنه، این که چطور به ما توضیح بده اب بازی رو بیشتر از حموم کردن دوست داره....

 

 

 

+ ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢۳
comment نظرات ()