حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

زن خوب فرمان‌بر پارسا...

با دوستان دوران مدرسه دور هم جمع شده ایم.

یکی شاغل است. صبح‌ها بچه را بیدار می کند و حاضر می‌کند و به مادرش می‌سپارد. سر کار می‌رود و بعد از برگشتن تا شب برای جبران ساعت‌های غیبتش تقلا می‌کند.   از خستگی و فرصت کمی که برای خودش دارد مینالد و می‌گوید مردم سرزنشش می کنند که چرا مادر کاملی نیست و بچه دو ساله را تنها! می‌گذارد.

دیگری خانه دار است. صبح ها بچه را بیدار می کند و به مادرش می‌سپارد. به کلاس‌های مختلف می‌رود که هیکلش را متناسب و اطلاعاتش را به روز نگه دارد. وقتی با بچه به خانه بر می‌گردد خسته است و حوصله کارهای خانه را ندارد. از شوهرش گله می کند که در خانه کمک نمی کند و تمام بار خانه بر دوش اوست. لابد مردم تحسینش می کنند که خانه داری می کند و فداکاری.

گویا سپردن بچه به مادر خیلی کار بدیست اگر می‌خواهید سر کار بروید یا درس بخوانید. خیلی کار خوبی است اگر می‌خواهید به آرایشگاه و ایروبیک و یوگا و فال قهوه بروید.

+ ; ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٥
comment نظرات ()