حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

دانشگاه

از اونجایی شروع شد که یک روز پرسید شما کجا میرین؟ ما هم غافل از همه جا گفتیم داریم میریم دانشگاه. گفت پس من هم میام دانشگاه. گفتیم نمیشه، باید بری مهد کودک

این طفلک هم که دیگه بحث نکرد.

اما از فرداش کسی اجازه نداره کلمه مهد رو به زبون بیاره

پسرک داره میره دانشگاه، دانشگاه بچه ها،

و بعد که احساس کرد این کلمه "بچه ها" براش افت داره، گفت دانشگاه بچه هایی بزرگ شدند!

خلاصه الان ما روزها میریم دانشگاه بچه هایی که بزرگ شدند. و خدا نکنه کسی حتی وقتی پسرک در خواب هفتمه بگه مهدکودک..... حتما بیدار میشه و با عصبانیت میگه مهدکودک نه، دانشگاه بچه هایی که بزرگ شدند!

+ ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۸/٢٥
comment نظرات ()