حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

یک تکه آرامش

ما در تکاپوییم که کارها را تمام کنیم و با عجله از خونه بزنیم بیرون. پسرک یک بستنی گرفته دستش و ما رو نگاه میکنه.

من با هیجان و انرژی میگم "رادین و بابا کفشهاشون رو بپوشن. داریم میریم!"

پسرک آروم و قاطع میگه: "من دلم میخواد چند دقیقه همین جا دور هم بشینیم بستنی بخوریم"

ما؟ ما یادمون میاد که تمام روز رو برای همین یک تکه آرامش، همین بستنی دور هم، میدویم. که پسرک سه سال و میمه! خوب میدونه چی کمه و ما گاهی نمیدونیم.

بذار دنیا با همه سرعتش جلو بره. ما میشینیم تا پسرک بستنی بخوره. ما میشینیم تا زندگی کنیم.

 

+ ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱۳
comment نظرات ()