حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

لبخند بی رمق

مادربزگم در جوانی فوت کرده، با چندین بچه قد و نیم قد و به دنبال یک بیماری طولانی. مادرم کم سن بوده و تصاویر محدودی در ذهنش از مادر باقی مانده. یکی از این تصاویر قیافه رنگ پریده مادرش است که نزدیک زمان برگشتن پدر بزرگم از سر کار، جعبه لوازم آرایشش را در می آورده و دستی به صورتش میبرده و بعد در آینه کوچکی به خودش لبخند میزده، در همان حال مریضی و در رختخواب.

امروز مریض بودم و با پسرک تنها بودیم. سعی میکردم خودم را بکشانم جایی که بازی میکند تا کنارش باشم. به بهانه بازی با لحاف صدایش میکردم توی تخت و تمام سعی ام را میکردم که سرگرمش کنم و حتی بخندانمش. یک بار که حسابی کیف کرده بود و قهقهه میزد من هم بی اختیار لبخند زدم. جان لبخند زدن هم نداشتم اما خنده اش انقدر مسری بود که جان گرفتم.

یاد مادربزرگم افتادم. میدانم که او هم چقدر زیاد نگران تمام کارهای به زمین مانده اش، نگران تمام کارهایی که میخواست برای این بچه ها بکند و نمیتوانست بوده. و مطمئنم گاهی که موفق میشده کاری بکند همان لبخند بی رمق توی اینه به صورتش می آمده، حتی اگر مادرم آن را ندیده باشد یا به یاد نیاورد.

+ ; ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱۸
comment نظرات ()