حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

شروع شد

شروع شد: تماشای بچه ای که یواشکی کتاب هاش رو با خودش توی تخت میبره و در حال خوندنشون خوابش میبره. از الان بهش غبطه میخورم، از تمام اون لذتهای پیش رو، لذت کشف تمام اون کتابهای کلاسیک، رمانهای چند جلدی، از لذت خوندن تمام کتابهایی که زیر کتابهای درسی قایمشون میکنه و شبهای امتحان وسوسه خوندنشون قوی تر از استرس امتحانه.

کتاب رو از زیر سرش برداشتم و یاد تمام کتابهایی افتادم که شبها با خودم به رختخواب میبردم و صبح ها کنار تختم پیدا میشدند، گذاشتم کنار تختش.

صبح به خیر مامان عزیزم

+ ; ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٧
comment نظرات ()