حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

تست هوش

خانوم فامیل نسبتا دور ما، بانوی جوانی است که در زمینه آموزش کودک یا همچین چیزهایی تحصیل کرده است. بار قبل که در محضرشان بودیم میخواست از روی نقاشی های پسرک شرایط روحی اش را به ما بگوید، اما هر کاری کرد دریغ از دو تا خط راست که این بچه روی کاغذ بکشد، آن هم وقتی که یک گروه پسربچه بزرگتر از خودش آن طرف اتاق مسابقه ماشین میدادند! بماند که پسرک حتی در اوقاتی که ذوق هنری اش میجوشد و به طور خودجوش سراغ رنگ و کاغذمیرود معمولا چیزهایی میکشد که فقط خودش سر در می آورد، چیزهایی از جنس "ابهای اقیانوس که بخار شدند" یا ماهی های آبی توی اقیانوس آبی"، و بیشتر از بقیه هم "آتیش"!

در ملاقات اخیر خانوم فامیل نسبتا دور با خودش یک سری تست هوش آورده بود و من هم طبق عادت پسرک را به ایشان و دستیاران کوچولویشان واگذار کردم. بعد از چند دقیقه صدای انفجار خنده از اتاقی که بچه ها بازی میکردند آمد. ظاهرا پسرک ما بعد از چند تست اول با مکعبها و ... حوصله اش سر رفته و به آزمونگر محترم گفته "من اینها رو بلدم، بقه رو خودت همین جوری که من یادت دادم درست کن، باشه؟!" و راهش را کشیده و رفته!

 

+ ; ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٥
comment نظرات ()