حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

انجمن اولیا و مربیان

امروز رفته بودیم انجمن اولیا و مربیان. بعد از این همه وقت، هنوز برایم باورش سخت است که پسرک انقدر مستقل شده که دنیای خودش را دارد، و من دعوت شده ام که از این دریچه کوچک این دنیا را ببینم. تصور کردن پسرکم در حال کمک کردن به مربی برای توزیع پاستل ها، در حال بوسیدن مربی که زمین خورده، در حال ارتباط برقرار کردن با بچه ای که تازه وارد مهد شده، در حال رقابت کردن در کلاس زبان، .... همه و همه عجیبند، همزمان شبیه من و دور از من، شبیه پدرش و دور از پدرش، از جنس ما، با خصلت های مشابه، و در عین حال متفاوت از ما، با ویژگی های منحصر به فرد خودش.

راستش امروز در جلسه اولیا و مربیان احساس غرور کردم. پسرکم خیلی بزرگتر و تواناتر از چیزی شده که من تصور میکردم.  یادم باشد در اینده به پسرک، به توانایی ها و هوشش اعتماد کنم، حتی اگر جلسه ای نباشد که این را به من متذکر بشود.

+ ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/٧
comment نظرات ()