حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

 

لباس میپوشونم، پسرک با بلوزی که هنوز یکی از دستهاش رو نپوشیده یاد ساعت دیواری گوشه اتاق که مدتهاست اونجاست می افته، پوشوندن آستین باقیمونده فرایند مضحکی میشه چون اصرار داره بدونه بالای ساعت چیه؟

دیره. اصرار داره قبل از حرکت مسواک (به قول خودش وستات) بزنه.

بهش میگم کفشهات رو بپوش. بعد از چند دقیقه میبینم به جای کفش پوشیدن داره طرح های سنگ کف خونه رو بررسی میکنه.

موقع کفش پوشیدن دستهاش رو زده به کف کفش. باید دستهامون رو بشوریم ولی اصرار داره خودش صابون بریزه کف دستش و با چنان دقتی حباب های روی دستش رو نگاه میکنه که انگار تا حالا ندیده.....

دم در یادش می افته که میخواد هواپیمای آبی رو با خودش ببره. حالا باید دنبال هواپیما بگردیم.

دگمه آسانسور رو خودش باید بزنه، قبل از همه ما وارد بشه و اصرار داره چند ثانیه ای جلوی در آسانسور مکث کنه و بعد با صدای یک فاتح بپره توی اسانسور.

سوار ماشین میشیم: البته بعد از این که مراسم آیینی بازبینی پلاکهای ماشینهای توی پارکینگ انجام میشه.

 

 

من؟ من دو تا راه دارم. تمام این کارها رو با خنده و شادی انجام بدم و از دنیای سه ساله اش لذت ببرم، یا غر بزنم و نق بزنم و نهایتا جیغ بکشم.

و آخرش برای پسرک فرقی نداره. در هر صورت کار خودش رو میکنه، زل میزنه به ساعت دیواری، طرح های سنگ رو بررسی میکنه، با حبابهای توی دستش بازی میکنه، دنبال هواپیمای ابی (یا هر چیز عجیبی که یهو هوس کرده) میگرده، پلاکهای ماشینها رو (به قول خودش) میخونه. و من فقط میتونم باعث بشم همه این کارها رو با طعم تلخ تری انجام بده!

خوب این چه کاریه حالا؟ صبح وقتی با پسرک توی پارکینگ دویده باشم بهتر شروع میشه تا وقتی توی آسانسور براش موعظه کرده باشم!

+ ; ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢۳
comment نظرات ()