حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

کی انقدر بزرگ شدی؟

آخر شب بود  پسرکوچولوی ما هم که هنوز بین ما و توی تخت ما میخوابه مثل همیشه حاضر بود. قبل از خوابیدن داشتیم حرف میزدیم. دقیقترش این که من داشتم گله میکردم. نه لحنم تند بود و نه صدام بلند، و نه حتی حرفهام تلخ. همین گله های روزمره بی اهمیت. فکر نمیکردم از نظر پسرک با بقیه حرفهای من و باباش فرق داشته باشه....

پسرک: مامان، بلند حرف نزن

من: من که بلند حرف نمیزنم پسرم، (و ادامه غر زدنم...)

پسرک (در حالی که دستش رو روی دهن من میذاره): بلند حرف نزن مامان، کار بدیه!

من: (که از واکنش پسرک تعجب کردم) چشم پسرم. بعدش چند تا جمله مهربون به پدر و پسر و شب به خیرهای همیشگی، که یک وقت پسرک احساس ناراحتی و نگرانی نکنه.

پسرک یک دستش رو انداخت دور گردن باباش، کلی بوسش کرد، بغلش کرد و آوردش سمت خودش. بعد دست دیگه رو انداخت دور گردن من ... کار سختی بود، چند باری نشست و دوباره دراز کشید تا بالاخره موفق شد کاری رو که میخواست بکنه. کله من و باباش رو گذاشت کنار هم. و ما در حالی که سر هر کدوممون روی یکی از بازوهای پسرکمون بود دستهای هم رو گرفتیم و خندیدیم. به این که چه زود پسرکمون بزرگ شده. انقدر بزرگ که ما رو پناه میده توی اغوش کوچولوی خودش.

 بعضی لحظه ها برای همیشه یاد آدم میمونه، مثل لحظه ای که پدر و مادری سرشون رو روی بازوهای لاغر پسربچه 2 سال و 8 ماهه ای گذاشتند و صدای بارون تابستونی تهران رو گوش می کنند و از خودشون میپرسند پسرشون کی انقدر بزرگ شده؟

پ.ن. تازه، به نوبت با دستش میزد پشت ما و پیش پیشمون میکرد!

+ ; ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢٦
comment نظرات ()