حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

یک مرد کوچک

اولین بار تقریبا ده روز پیش توی ماشین نزدیک خونه مامانم اینها شروع به گریه کرد که من میخوام خونه خودم باشم... همون دری وری های همیشگی رو براش گفتم که مامان میره سر کار و زود برمیگرده و تو رو میبره پارک و ...
چشمهاش پر اشک بود. سرش رو خم کرد و یواشکی اشکش رو پاک کرد. تا وقتی ازش جدا شدم بغض داشت ولی یک قطره هم گریه نکرد.... جیگرم کباب شد.

امروز هم وقتی میخواستم از ش جدا بشم باز همین طور چشمهاش خیس بود اما چیزی نمیگفت. دلم میخواست مثل قدیم گریه میکرد و نق مید اما این جور مظلومانه تحمل نمیکرد.... میدونم الان داره با خواهرم بازی میکنه و حال میکنه و میدونم که عصر هم برای بردنش از اونجا باید کلی قول و وعده بهش بدم ولی این پذیرفتن و کنار اومدنش داره آتیشم میزنه...

پسرم بزرگ شده... مرد شده، یک مرد کوچک

+ ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٦
comment نظرات ()