حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

من از دستت خوشحالم!

امروز هر آتشی بوده سوزانده، پیش خودم فکر می کنم میخواهد صبر من را امتحان کند. چندین بار تا پای جیغ زدن پیش رفتم و خودم را نگه داشتم. آخر شب، خسته و هلاک دارم میشورمش و لباس خواب میپوشانم که با لحن شیطنت آمیزی میپرسد:

-مامان لیلا، از دست من خوشحال شدی؟

شاید الان وقتش است که بگویم از دستش ناراحتم... اما به خودم قول دادم تا جایی که میتوانم به پسرک دروغ نگویم. واقعیت این است که از دستش خوشحالم، حتی از شیطنتش خوشحالم، از مادرآزاریش خوشحالم.

-آره پسرم. از دستت خوشحالم.

بعد برای اولین بار به ذهنم رسید که او چطور؟ ایا از دست من خوشحال است. ترسیدم بپرسم و جوابش دنیایم را سیاه کند. اما پرسیدم:

-تو چی؟ از دست من خوشحالی؟

با چشمهایی پر از خنده و شیطنت میگوید:

-من از دستت خوشحالم مامانِ دونم (مامانه جونم!)

خدایا شکرت...

+ ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢
comment نظرات ()