حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

حلقه یادآور

در خبرها بود که نوعی حلقه به بازار آمده که سالگرد ازدواج را یادآوری می کند.

مرداد ماه امسال بود و ما درگیر بازسازی خانه. موقتا مهاجرت کرده بودیم به منزل مادرشوهرم و خانه را سپرده بودیم دست کارگر و بنا و مهندس! (بماند که نزدیک زایمان من تقریبا با زور بیرونشان کردیم از بس که این صنف اگر بیایند رفتنشان با خداست). ما درگیر انتخاب کاشی حمام و شیر توالت و سرامیک و هزار خرده ریز بودیم و همزمان سفارش وسایل اتاق رادین و دل‌مشغولی‌های بارداری.... آخر شب که خسته و هلاک پای سفره شام ولو شده بودیم مادرشوهرم پرسید: امروز سالگرد عروسی شما نبود؟

من و شوهرم با دهن باز به هم نگاه کردیم. راست می گفت. در واقع تا هفته پیش یادمان بود و می‌خواستیم مثل هر سال برایش برنامه‌ای داشته باشیم ولی این هفته به قدری درگیر شده بودیم که یادمان رفته بود...

همیشه فکر می کردم اگر یکی از زوجین چنین تاریخی ر فراموش کند زندگی مشترکشان در وضعیت بحرانی قرار گرفته است. با این حال ما دو نفر فراموش کرده بودیم و بحرانی هم (البته به جز حضور پرشکوه کارگرها در خانه مان) در کار نبود. در واقع به قدری درگیر انجام دادن کاری با هم در زمان حال بودیم که کارهایی که چند سال پیش در چنین روزی با هم انجام داده بودیم چندان هم مهم نبود...

این را نوشتم که یادم باشد تاریخ‌ها مهم نیستند اگر دلمان با هم باشد. وگرنه در این روزگار با این همه سامانه های یادآوری تولدها و سالگردها فراموش کردن تاریخ ها بیشتر از به یاد آوردنشان استعداد لازم دارد.

+ ; ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
comment نظرات ()