حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

خواب شیرین

با هزار زحمت راضی شده بیاد توی رختخواب، هزار بار به بهانه ها مختلف پاشده، چند بار آب خواسته، چند بار میخواسته بره دستشویی، یک بار هم لباسش اذیت میکرده، یک بار شیر میخواسته، یک بار پاستیل... دیگه صبرم داره به آخرش میرسه.... اما انگار کم کم داره خوابش میبره...

یهو بلند میشه و دست من رو (دو تا دستهام رو زیر سرم میذارم) میگیره و میگه مامان دوستت دارم در رو باز کن! (یعنی دستت رو بردار تا بیام توی بغلت)

نمیدونم اینم آخرین تیر ترکشش برای نخوابیدنه یا واقعا یهو محبتش گل کرده. یک ثانیه زمان برای تصمیم گرفتن دارم که جدی بشم و بگم "الان وقت خوابه. سرت رو بذار روی بالش خودت و بخواب!" یا مهربون بشم و بغلش کنم.

مهربون میشم میاد توی بغلم و چشمهاشو میبنده و فوری میخوابه

+ ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٦
comment نظرات ()