حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

 

پسرک قدیما برای من و خودش لالایی میگفت، نغمه های ملایم و شیرینی که بدون الگوی معینی میخواند. عاشق این لالایی ها بودم. ریتم جالبی داشتند که هر بار جدید بود و شبیه هیچ آهنگی که بشناسم نبود.

دیروز وقتی گفتم برای مامان لالایی بخوان.... گفت بلد نیستم. در مقابل اصرار من چیزی شبیه لالایی هایی که من برایش می خواندم را خواند... حیفم می آید از همه چیزهای قشنگی که میتواند انجام بدهد ولی به خاطر الگوبرداری از اطرافش فراموششان می کند، کنارشنان میگذارد و مثل بقه لالایی می گوید.

چطوری برایش توضیح بدهم که همان چیزی که خودش بلد است عالیست؟ چطور بفهمم کدام آموزش، کدام اسباب بازی، کدام حرکت من خلاقیتش را از بین نمی برد؟

سختی بچه بزرگ کردن در نداشتن این جوابهاست، وگرنه کولیک و زردی و دندان در آوردن، همه بالاخره تمام می شوند.

 

پی نوشت. لگو بازی می کند، من و پدرش هم به بهانه بازی با بچه، لگوبازی می کنیم، با هیجان تمام. چیزهایی که ما می سازیم را خراب می کند و به دل خودش چیزی میسازد. وقتی آدمک داخل لگو را بین این ساختمان ها (که من نمیدانم چی هستند) راه میبرد لبخند فاتحانه بامزه ای دارد.... فکر می کنم در قدم اول باید برای خودم و شوهرم یک لگو بزرگ بخرم تا دست از سر بازی بچه برداریم.

+ ; ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱
comment نظرات ()