حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

قایق پارویی یا قایق تندرو

توی نمایشگاه غنچه های شهر هستیم، توی غرفه با فرزندان. یک فضا بزرگ پر از لگو گذاشتند که بچه ها بازی کنند. پسرک من هم، با این که از کنار من جدا نمیشه توی حاشیه غرفه بازی میکنه. توجهم به دختر کوچولوی قشنگی جلب میشه که باید 3 یا 4 ساله باشه. داره آروم لگوها رو بررسی میکنه، اصراری نداره مثل اون پسر بچه بامزه دور تا دور خودش دیوار بکشه و بشینه وسطش، یا توی بازی چند تا بچه دیگه که دست جمعی ساختمون درست می کنند شرکت کنه. مادرش، کنار من ایستاده و با بی تابی هی تکرار میکنه: "زود باش محدثه، چقدر فس فس میکنی، زود خونه درست کن. برو از اون آجرها از اون بچه ها بگیر تو هم خونه درست کن، الان وقت تموم میشه ها..." و دخترک با یک اخم شیرینی بی اعتنا به حرف های مادرش در حال بررسی لگوها بود.

"این چیه؟" دخترک بین لگوها یک قطعه های رابطی رو پیدا کرده بود که براش غریبه بود. مادر که (مثل من) نمیدونست کار اون قطعه چیه با عصبانیت از دست بچه گرفتش و گفت "اینو ول کن انقدر وقت تلف نکن، برو خونه بساز" انگار هدف از آوردن بچه به نمایشگاه ساختن خانه لگویی بوده .... بچه هم بی اعتنا به مادری که مثل اسفند روی آتش هی بالا و پایین میپرید انقدر گشت تا باز هم قطعه رابط پیدا کرد و موفق شد با آن یک چیزی مثل فرمان ماشین بسازد.

من میدونستم مشکل مادر چی بود: وقت کمی داشت و دلش میخواست تا قبل از رفتن بچه اش حداکثر استفاده از اون فضا رو ببره و حواسش نبود بهره بردن برای بچه تعریفش فرق داره. راستش من اون روز خودم رو توی آینه دیدم...

در تمام زندگیم، من آدمی بودم که خودم رو بیش از حد مشغول میکردم. برنامه های تداخل دار، فوق برنامه های پرمشغله، مسئولیت های متعدد و خلاصه زندگی پر ازدحامی که مدیریت کردنش چندان هم ساده نبوده. اعتراف می کنم گاهی پیش اومده که یکی از کارها از دستم در رفته، یا یکی از دوستانم از کم توجهی من دلخور شده. با این حال این تنها شکلی از زندگیه که من میشناسم و تنها شکلی از زندگیه که من دوست دارم...

به دنیا اومدن پسرم خیلی از محاسبات من رو تغییر داده. من خودم میتونم در حداقل زمان برای یک مهمونی رسمی حاضر بشم، اما پسرک برای هر بیرون رفتن از خونه ای احتیاج به تدارک و زمان داره. زمان بندی های دقیق من برای بیرون رفتن از خونه با یک تعویض پیش بینی نشده پوشک به هم میریزه، یا با جورابی که در آخرین لحظه قبل از پوشوندن کفش خیس میشه، یا با دستهای کوچولویی که در بی ربط ترین زمان ممکن شیر قهوه یا بستنی برمیدارند.

به بچه نمیشه گفت "زود باش مامان دیرش شده"، این کار فقط باعث میشه هوس کنه پشت در آسانسور قایم بشه و داد بزنه "دالی" و اگر واقعا احساس کنه که مامانش داره عصبی میشه اون هم عصبی میشه و بیقراری و بدقلقی میکنه.

راستش من اون روز خودم رو توی آینه دیدم... و متوجه شدم خیلی وقتها رادین رو به عجله انداختم چون باید به مسئولیت های دیگری هم می رسیدم. بهش فرصت ندادم با یک محیط جدید کنار بیاد و خواستم "دیر رسیدن" من رو با "زود اخت شدن" خودش جبران کنه (که البیته این کار رو نکرده چشمک). بهش فرصت ندادم به تدریج از محیط جدیدش جدا بشه چون باید به کار دیگه ای می رسیدم....

نباید بذارم پسرم به خاطر شیوه زندگی من هزینه ای بده. نباید بذارم آرامشش به خاطر من مختل بشه... نباید اصرار کنم خونه بسازه. باید بذارم با آرامش قطعه های رابط خودش رو پیدا کنه و فرمون ماشین خودش رو بسازه، مثل محدثه کوچولو. برای دست شناختن دنیای اطرافش باید فرصت کنه دنیا رو از توی قایق پارویی تماشا کنه، نه با قایق تندرو

 

+ ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٧
comment نظرات ()