حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

آزادمرد

اولین بار که دست پسرک کثیف شد در مطب دکتر بودیم. دستش را دراز کرد و به صندلی زد. برای اولین بار به چیزی واقعا کثیف دست زده بود و من -در حال و هوای آن روزها- نمیدانستم دستش را چطوری باید تمیز کنم. احساس می کردم حریم امن و تمیز شیرخوار کوچولوی من آلوده شده. احساس خنده داری بود که هم از این که دستش را به سمت چیزی دراز کرده (در آن سن یک مرحله مهم تکامل بود) خوشحال بودم و هم ناراحت.

اما کف پاهایش، پاهای تمیز و کوچولویی که زمین نمی گذاشت، وقتی شروع کرد به چهار دست و پا رفتن و وقتی برای اولین بار پایش (البته روی پایش) کثیف شد باز دچار همین احساس مسخره شدم. هم خوشحال بودم که چهار دست و پا می رود و هم ناراحت که پایش کثیف شده.

میبینم که کم کم پنهان کاری یاد میگیرد. لابد این هم یک مرحله از بزرگ شدن است. همان طور که دست و پایش کثیف شد حتما روحش هم به تدریج از این تمیزی ناب در می آید. میدانم قابل اجتناب نیست اما کاش حداقل خیلی کثیف نشود. کاش انصاف را هیچ وقت فراموش نکند. کاش آزادمرد باشد، مثل اسمش. 

+ ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۳۱
comment نظرات ()