حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

اعتراف

اعتراف می کنم من عاشق پرده های سفید سبک با گلهای رنگی قرمز و زرد هستم، که باد برقصاندشان، انگار توی خانه دخترک شیرینی می رقصد...

اعتراف می کنم هیچ وقت چنین پرده ای نخریده ام. همیشه همراهم نگاه کرده و گفته: "قشنگه، اما برای باغ. برای خونه تو یک چیز سنگین تر مناسبه". و من همیشه به خانه برگشته ام با یک پرده کرم یا طلایی، با سرب هایی که پاگیرشان می کند، همان طور که خودم پاگیر شدم. پرده هایی که زیبا و مناسب هستند و به خانه و وسایل من می آیند ولی نه به روحیه من ....

اعتراف می کنم حداکثر شجاعتم این است که بعد از چند بار شستن، سرب پایین پایشان را باز می کنم تا حداقل پرواز بکنند، پروازی که چندان هم به این پرده های متشخص نمی آید،  اما به هر حال من را خوشحال می کند. 

البته پرده ها آشپزخانه همیشه استثنا هستند. تنها جایی از خانه که با نظر قاطع خودم پرده اش را میگیرم. انگار تنها جایی که واقعا قلمرو خودم میدانمش. عجیب است که حتی زنی مثل من که چندان در آشپزخانه وقت نمی گذارد باز هم آشپزخانه را قلمرو خودش میداند

+ ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٤
comment نظرات ()