حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

روزمره ایرانی

ساعت 8 صبح: یک ماشین در اتوبان مدرس جلوی راه ماشین پدرشوهرم را میبیندد و اخاذی می کند. پدرشوهرم بعد از تحویل دادن پولهای توی جیب و به بهانه گرفتن پول از کسی و تحویلش به دزدان محترم سوار ماشین میشود و بعد از طی مسافت طولانی یک پلیس پیدا می کند و در کنارش توقف می کند. پلیس بعد از داد و بیداد "که اقا چرا توی اتوبان توقف کردی" و شنیدن ماجرا توصیه می کند که "این موضوع خیلی شایعه. چند دقیقه همین جا وایستید و بعد حرکت کنید و برید دنبال کارتون!"

ساعت 9 صبح: تلویزیون را روشن کرده ایم تا پسرک چند دقیقه تماشا کند و ما آماده خروج از منزل بشویم. یک برنامه کودک مشغول توصیف مفهوم خانه برای بچه هاست. "خاله" مذکور چند تا بچه دور خودش جمع کرده و یک خانه زنانه ساخته. "عمو"ی برنامه هم با چند پسربچه یک خانه مردانه ساخته. بچه ها خیلی کوچکند و من میتوانم پوشک بعضی ها را از زیر لباسهای پلوخوری که بهشان پوشانده اند تشخیص بدهم. تمام دخترها روسری های یک رنگ و یک شکل و بدون تناسب با لباسشان پوشیده اند. نگران مفاهیمی که در ذهن بچه شکل می گیرد هستم.... خانه ای برای زنها، خانه ای برای مردها، دختربچه های 2 سال و نیمه روسری به سر... نمیدانم کسانی که نگران تاثیر کلمات انگلیسی داخل ابرهای کارتون های خارجی هستند اصلا به تاثیر این برنامه ها بر روی باورهای جنسی کودکان فکر می کنند؟

 

ساعت 10 صبح: جلوی در یک دفترخانه منتظرم تا همسر جان با دادن رضایت! اجازه تمدید گذرنامه ام را صادر کنند. احساسی دارم شبیه احساس دستگاه ویدئوپروژکتور گروهمان که اول ترم رئیس گروه اجازه خروج مکرر آن را برای استادهایی که نیاز دارند صادر می کند. احساس می کنم جامعه ام برای من در حد یک شیئ که قدرت تفکر و تشخیص مصلحت خودش را ندارد ارزش قایل است و نه یک انسان کامل. در حد یک وسیله شخصی کس دیگری که اگر بنا باشد از محدوده دسترسی خارج شود حتما باید از او اجازه گرفت.

 

ساعت 11: روز قبل یک بسته پستی برای ما آمده بود و ما خانه نبودیم. برگه ای گذاشتند که به دفتر پستی مراجعه کنید و تحویل بگیرید. مراجعه کرده ایم: میگویند بسته تان گم شده و اینجا نیست. در مقابل اصرار ما شاکی میشوند که "گفتم که اینجا نیست. وقت ما را نگیرید" خدا را شکر که همسر جان روی دنده خوش خلقی بود. از آقای مسئول پرسید:" یعنی من برم خونه و فرض کنم اصلا چنین برگه ای برای ما نیامده؟" خلاصه در برابر اصرار ما رئیس مربوطه لطف می کنند و پیگیری می کنند و معلوم میشود بسته بدون دلیل خاصی همان روزی که ما در منزل نبودیم به یک شهرستان دیگر (غیر از شهرستان مبدا) فرستاده شده است. آقای رئیس با افتخار می گوید:" رفته شهرستان ..." همسرم دوباره می پرسد:"ببخشید، چی شد که رفت؟ خودش تصمیم گرفت بره؟ شما اذیتش کردید؟ از من خوشش نیومد؟" آقای رئیس قول می دهد پیگیری کند. هنوز هم قرار است پیگیری کند. یکی از همکاران بعد از شنیدن داستان توصیه کرد دنبال بسته را نگیریم. چندین بار پرونده ها و ازمایش های بیماران شهرستانش با پست ارسال شده و در راه گم شده. گفت:"الان دیگه میگم بدهند مسافر بیاره تهران، مطمئن تره"

ساعت 13ظهر: وارد رستوران همیشگی می شویم. صاحب رستوران و مدیر داخلی هیچ کدام نیستند. یکی از پرسنل رستوران سر مشتری ها داد می زند که "نه، روی اون میز نه.... شما این جا باید بنشینید" مشتری ها هم که حوصله جر و بحث ندارند قبول می کنند. یکی از مشتری ها ظاهرا راضی نیست و بحث و جدل بالا میگیرد. صحنه غذا خوردن در یک رستوران دوست داشتنی تبدیل به صحنه جنگ و جدل میشود.

 

ساعت 15: خسته و هلاک، میخواهیم بچه را بخوابانیم. صدای دزدگیر ماشین همسایه روبرو که زیر پنجره ما پارک شده تمام ساختمان را می لرزاند. هر چند دقیقه قطع میشود و با از نو شروع می شود. ظاهرا همسایه مذکور به سفر معنوی حج رفته اند. صدای دزدگیر برای 2 روز ادامه پیدا می کند تا بالاخره یکی از همسایه ها یک آدم کاربلد! می آورد و در ماشین را باز و صدای دزدگیر را قطع می کند. همه همسایه ها از اقای کاربلد! تشکر می کنند و ضمن قرائت فاتحه برای اجداد اقای در حال حج به منازلشان بر می گردند.

+ ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۳۱
comment نظرات ()