حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

معجزه

پسرم از روز تولد دو ماهگی اش وقتی تعجب می کند یک ابرویش را برایم بالا می‌اندازد. از ۶۵ روزگی با صدای بلند می‌خندد. کم کم صداهایی که از خودش در کی‌آورد معنی خاصی پیدا می کند که من و پدرش می فهمیم: یکی یعنی دلش بازی می‌خواهد و حوصله اش سر رفته، دیگری یعنی جایش ناراحت است و ... طبعا من و پدرش هم ذوق می کنیم. اوایل برایم عجیب بود که چرا این‌قدر هیجان زده می‌شوم در نهایت واقعیت این است که اکثر بچه ها در همین حدود سنی همین کارها را می کنند. اما دانستن روزمره بودن از ذوق و شوق من چیزی کم نمی‌کند.

واقعیت این است که من شاهد یک معجزه بزرگ هستم. تغییر شکل یک نوزاد آسیب پذیر به شیرخواری که هر روز بازی جدیدی برایم در آستین دارد معجزه مسلمی است. تماشا کردن این معجزه بزرگ هستی به من حق می‌دهد در موردش هیجان‌زده باشم، دائم صحبت کنم و هر لحظه به یادش بیافتم.

دنیا پر است از معجزه‌های روزمره. ولی تا این لحظه از زندگی من، این معجزه از همه تکان دهنده تر بوده

+ ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٠
comment نظرات ()