حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

وقتی بابا کوچیک بود...

تصویر یک: مادرشوهرم تعریف می کند که یک بار به بابای پسرک که تازه راه افتاده بوده موقع پیاده روی می گوید "موقع راه رفتن زیر پاتو نگاه کن" چند لحظه بعد میبیند پسرک برای برداشتن هر قدم اول با سختـــــی فراوان نگاهی به کف کفشش می کند و بعد پایش را زمین میگذارد.

 

تصویر دو: هدفون کامپیوتر (که یکی از وسایل شخصی پسرک و از اسباب بازیهای محبوبش است) را احتیاج داشتم. از قضا کنار پایش روی زمین افتاده بود. گفتم "پسرم، هدفون را بده به مامان" یک نگاهی کرد که مال وقتهایی است که معنی کلمه ای را نمیفهمد. فهمیدم که "هدفون" را نشناخته. گفتم "همونجا.... زیر پات". خم شد و با انگشتهای کوچولوی دستش انگشتهای کوچولوی پایش را گرفت و بلند کرد تا ببینید این هدفون زیر پایش چه شکلیه. 

+ ; ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٠
comment نظرات ()