حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

یک سال و نیمه عزیز من

آخر شب است و من خسته ام پسرک با پدربزرگ و مادربزرگش سرگرم است و همسر مربوطه با لپ تاپش. از فرصت استفاده می کنم و در اتاق کناری روی کاناپه دراز می کشم و چشمهایم را میبندم.... چند دقیقه بعد دو تا دست کوچولو دور گردنم و دو تا لب خیس روی صورتم است ماچ سرم را بلند می کنم. با چشمان پر از شیطنت نگاهم می کند تا اثر بوسه اش را ببیند. لبخندم را که میبیند بدو بدو برمی گردد سر بقیه بازی اش!

+ ; ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٥
comment نظرات ()