حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

 

1. باک ماشین خالی است. بعد از کلی معطلی در صف بنزین از اقایی که مسئول پمپ بنزین است میخواهم باک را پر کند. خودم عدد 60 را روی دستگاه میبینم و البته کمی تعجب می کنم. آقاهه هم میگوید 42 تومن پول بنزینتون میشه. انعامش را هم میگیرد و "دستت درد نکنه خواهر" هم میگوید و من راه می افتم. پشت چراغ قرمز نگاهم به عقربه بنزین می افتد که تقریبا 40 لیتر را نشان میدهد. با عصبانیت برمیگردم. با حالتی حق به جانب میگوید: فکر کردم میگید 40 تا بزن. میگم پس چرا پول 60 تا رو گرفتی؟ میگه حواسم پرته. میدونم دروغ میگوید. باک ماشین را پر میکند و من هم میروم. چکار دیگری میتوانم بکنم؟ با یک بچه کوچک که عقب ماشین در حال نق زدن است بیشتر از این نمیتوانم معطل بشوم.

2. همسایه مان به یکی از این تلفنهای بازاریابی جواب مثبت داده. یک سری سی دی برایش آورده اند و کلی پول گرفته اند و هیچ کدام از سی دی ها چیزی که باید باشد نیست. هیچ تلفن تماس یا آدرسی هم ندارد. از من میپرسد که آیا میتوانم شماره را از روی تلفنمان پیدا کنم. گویا شماره ها از تلفن خودشان پاک شده.

3. پیتزافروشی که معمولا زنگ میزنم یک مدل سیب زمینی تنوری با قارچ دارد که خوشمزه است. این بار که سفارش دادم سیب زمینی ها جوانه زده و سبز، قارچ ها سیاه و سفت و کهنه و در مجموع غیرقابل خوردن بود. اعتراض کردم. میگوید امروز کیفیت موادمون همینه. ایشالا دفعه بعد براتون خوبشو میفرستم!

4. باید خودم را آماده کنم که  هر فعالیت روزمره ای را با مقدار زیادی استرس و جنگ و جدل انجام بدهم. ولی واقعا چرا؟

+ ; ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۱
comment نظرات ()