حادثه مترقبه

تولد پسرم حادثه کاملا مترقبه‌ای بود که زندگی من را بیش از مقدار مورد انتظار از مسیر خارج کرد.

 

پدرش دوباره رفت سفر. پسرک بدقلق و بیقرار و دلتنگ را بغل کردم و بوسیدم. سرش را گذاشت روی سینه ام. در بین بوسه و لالایی من خوابید.

دلم گرفت. یاد آن مادری افتادم که کنار بچه هایش نیست تا تسلایشان بدهد. میداند چقدر در بیخبری از پدر و مادرشان رنج می کشند و دلش میخواهد  -مثل من- بغلشان کند، ببوسد و لالایی بگوید، تسلایشان بدهد، اما نمیتواند...

از دست من در این لحظه فقط دعا برای آرامش فرزندانشان بر می آید.

+ ; ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱۳
comment نظرات ()